دلم از غصه مترسان که خودم غمگینم

دلم از غصه مترسان که خودم غمگینم
تنم از پایه ملرزان که خودم غمگینم
 
شده یکبار تو تنها بشوی همراهم
رخت اینبار مگردان که  خودم غمگینم
  
دل دیوانه ی من با غم تو می سازد
به رخش زلف مرقصان که  خودم غمگینم
 
غزلم سیل  به چشمان دلم جاری کرد
منویس از شب هجران که  خودم غمگینم
 
به تو گفتم نروی از دل من خواهی گر
سرم از خاک بپوشان که  خودم غمگینم
 
بگذر از تن خسته گوهرش فانی شد
تو دلم باز مرنجان که  خودم غمگینم
 
تو که ای سرو روان درد دلم میدانی
همه اشکم مده باران که  خودم غمگینم
 
به غروب شب تاریک تو من میمیرم
تو شب از سایه فروزان که خودم غمگینم
دیدگاه ها (۶)

خاطراتم را بده دست پرستو ها، بروزجر دارم می کشم خوبم … همین ...

ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺸﻮﺩﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺏ ﺷﻮﺩ ... ﺑﺎﺩ ﺧﺒﺮﭼﯿ...

امشب ای ماه کجایی که دلم غمگینستدیده بگشا که مرا آمدنت تسکین...

خدایا...خاکیَم بس که زمین خوردم و غفلت کردمآه دیگر به زمین خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط