《اسیر یک قرارداد》
《اسیر یک قرارداد》
پارت ⁶
مینجو: شما همو میشناسید؟
سومیاو با ترس به مرد نگاه کرد.
سومیاو: لطفاً بگو بره... لطفاً، لطفاً!
مینجو با تعجب به سومیاو نگاه کرد.
مینجو: سومیاو، حالت خوبه؟ رنگت پریده!
تو، سومیاو رو میشناسی؟
مرد: نه آقا، نمیشناسم.
سومیاو ناگهان به سمت مرد رفت، لباسش رو گرفت و با چشمای پر از اشک داد زد:
سومیاو: برو بیرون! برو گمشو، عوضی!
مینجو سریع یانگجون رو به خدمتکار سپرد و جلوی سومیاو ایستاد.
مینجو: تو برو بیرون.
مرد بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.
سومیاو همچنان گریه میکرد و دستوپا میزد.
مینجو که دید سومیاو اصلاً آروم نمیشه، بلندش کرد و به سمت اتاق خودش برد.
سومیاو روی تخت نشست و همچنان گریه میکرد.
مینجو: گریه نکن دیگه... بسه.
سومیاو با چشمای پر از اشک بهش نگاه کرد.
سومیاو: تو نمیفهمی که اون کیه...
مینجو: پس بگو کیه.
سومیاو: نمیخوام.
مینجو روی عسلی کنار تخت، آبی ریخت و لیوان رو به سومیاو داد.
مینجو: بگیر، یکم آب بخور.
سومیاو با دستهای لرزون لیوان رو گرفت.
مینجو: سومیاو، تا وقتی نفهمم چرا با دیدنش اینطوری شدی، از این اتاق بیرون نمیرم.
سومیاو چند لحظه سکوت کرد.
سومیاو: اون...
مینجو: ...
سومیاو: قاتل بابام بود.
مینجو با شنیدن این حرف شوکه شد.
مینجو: قاتل آقای جئون؟! آقای جئون که زندهست!
سومیاو با تعجب نگاهش کرد.
سومیاو: آقای جئون کیه؟
مینجو سریع دستپاچه شد.
مینجو: ااا... هیچکی! اشتباه کردم.
ویو سومیاو
اینا چرا اینجوری رفتار میکنن؟
چرا حس میکنم یه چیزی رو ازم پنهون میکنن؟
سومیاو: اسم نحسش... جینو بود.
مینجو: آره، جینو هست... ولی میشه بیشتر برام توضیح بدی؟
سومیاو: خوب...
فلشبک ـ چند سال قبل
سومیاو کوچولو: بابایی، بریم خرید؟
آقای لی: آره، بریم خوشگلم.
چند دقیقه بعد، به یک مغازه بستنیفروشی رسیدیم.
سومیاو: بابا، من بستنی میخوام!
آقای لی: باشه قشنگم. همینجا وایسا، الان میام.
سومیاو: بابا کجا میری؟
آقای لی: یه کاری دارم، زود برمیگردم.
آقای لی به سمت یک جادهی خلوت رفت.
سومیاو همانجا منتظر ماند.
چند لحظه بعد...
صدای مهیبی از سمت جاده آمد.
سومیاو: بابا...؟
بستنی از دست سومیاو افتاد.
سومیاو: بابااااا!
پایان فلشبک
سومیاو: و... پدرم مرد.
مینجو با ناراحتی بهش نگاه کرد.
مینجو: متأسفم که پدرت مرد.
سومیاو: ممنونم...
ناگهان در اتاق با شدت باز شد.
یکی از بادیگاردها با عجله وارد شد.
بادیگارد: رئیس... باید یه چیزی بهتون بگم.
مینجو: چی شده؟
بادیگارد نزدیک مینجو شد و چیزی در گوشش گفت.
چهرهی مینجو ناگهان تغییر کرد.
سومیاو: چی شده؟
مینجو چیزی نگفت.
سومیاو: مینجو... چی شده؟
بادیگارد: رئیس... جینو...
سومیاو با شنیدن اسم جینو خشکش زد.
ادامه دارد...
خماری😂
شرط ندارم ولی کم حمایت میکنین اگه اینجوری کنین من دیگه نمیزازم
پارت ⁶
مینجو: شما همو میشناسید؟
سومیاو با ترس به مرد نگاه کرد.
سومیاو: لطفاً بگو بره... لطفاً، لطفاً!
مینجو با تعجب به سومیاو نگاه کرد.
مینجو: سومیاو، حالت خوبه؟ رنگت پریده!
تو، سومیاو رو میشناسی؟
مرد: نه آقا، نمیشناسم.
سومیاو ناگهان به سمت مرد رفت، لباسش رو گرفت و با چشمای پر از اشک داد زد:
سومیاو: برو بیرون! برو گمشو، عوضی!
مینجو سریع یانگجون رو به خدمتکار سپرد و جلوی سومیاو ایستاد.
مینجو: تو برو بیرون.
مرد بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.
سومیاو همچنان گریه میکرد و دستوپا میزد.
مینجو که دید سومیاو اصلاً آروم نمیشه، بلندش کرد و به سمت اتاق خودش برد.
سومیاو روی تخت نشست و همچنان گریه میکرد.
مینجو: گریه نکن دیگه... بسه.
سومیاو با چشمای پر از اشک بهش نگاه کرد.
سومیاو: تو نمیفهمی که اون کیه...
مینجو: پس بگو کیه.
سومیاو: نمیخوام.
مینجو روی عسلی کنار تخت، آبی ریخت و لیوان رو به سومیاو داد.
مینجو: بگیر، یکم آب بخور.
سومیاو با دستهای لرزون لیوان رو گرفت.
مینجو: سومیاو، تا وقتی نفهمم چرا با دیدنش اینطوری شدی، از این اتاق بیرون نمیرم.
سومیاو چند لحظه سکوت کرد.
سومیاو: اون...
مینجو: ...
سومیاو: قاتل بابام بود.
مینجو با شنیدن این حرف شوکه شد.
مینجو: قاتل آقای جئون؟! آقای جئون که زندهست!
سومیاو با تعجب نگاهش کرد.
سومیاو: آقای جئون کیه؟
مینجو سریع دستپاچه شد.
مینجو: ااا... هیچکی! اشتباه کردم.
ویو سومیاو
اینا چرا اینجوری رفتار میکنن؟
چرا حس میکنم یه چیزی رو ازم پنهون میکنن؟
سومیاو: اسم نحسش... جینو بود.
مینجو: آره، جینو هست... ولی میشه بیشتر برام توضیح بدی؟
سومیاو: خوب...
فلشبک ـ چند سال قبل
سومیاو کوچولو: بابایی، بریم خرید؟
آقای لی: آره، بریم خوشگلم.
چند دقیقه بعد، به یک مغازه بستنیفروشی رسیدیم.
سومیاو: بابا، من بستنی میخوام!
آقای لی: باشه قشنگم. همینجا وایسا، الان میام.
سومیاو: بابا کجا میری؟
آقای لی: یه کاری دارم، زود برمیگردم.
آقای لی به سمت یک جادهی خلوت رفت.
سومیاو همانجا منتظر ماند.
چند لحظه بعد...
صدای مهیبی از سمت جاده آمد.
سومیاو: بابا...؟
بستنی از دست سومیاو افتاد.
سومیاو: بابااااا!
پایان فلشبک
سومیاو: و... پدرم مرد.
مینجو با ناراحتی بهش نگاه کرد.
مینجو: متأسفم که پدرت مرد.
سومیاو: ممنونم...
ناگهان در اتاق با شدت باز شد.
یکی از بادیگاردها با عجله وارد شد.
بادیگارد: رئیس... باید یه چیزی بهتون بگم.
مینجو: چی شده؟
بادیگارد نزدیک مینجو شد و چیزی در گوشش گفت.
چهرهی مینجو ناگهان تغییر کرد.
سومیاو: چی شده؟
مینجو چیزی نگفت.
سومیاو: مینجو... چی شده؟
بادیگارد: رئیس... جینو...
سومیاو با شنیدن اسم جینو خشکش زد.
ادامه دارد...
خماری😂
شرط ندارم ولی کم حمایت میکنین اگه اینجوری کنین من دیگه نمیزازم
- ۳۶۶
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط