تکاپو پارت 70: بارون.
تکاپو پارت 70: بارون.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آکادمی ایدن، قلعهیِ دانش و غرور، امشب درخششی متفاوت داشت. چراغهایِ کریستالی، سالنِ اصلی را غرق در نور کرده بودند و موسیقیِ ملایمی در فضا پیچیده بود. شبِ یادبودِ موسس، فرصتی بود برایِ گردهماییِ دانشآموزانِ برگزیده، اولیا، و معلمان، در یک فضایِ رسمی و پر از احترام.
در یکی از اتاقهایِ مجللِ مدرسه، آنیا، که پیراهنِ آبیِ آسمانیِ بلندی به تن داشت و موهایش را با ظرافت بسته بود، جلویِ آینهیِ قدی ایستاده بود. هرچند که لبخندِ کمرنگی بر لبانش بود، اما در چشمانش، برقِ اضطراب و تردید موج میزد. او دلش میخواست تمامِ آن حسِ گنگ و دردناکِبعد از کتابخانه را فراموش کند، اما تصویرِ دامیان، حرفهایش، و حسِ آغوشش، همچنان در ذهنش تکرار میشد.
در سویِ دیگرِ عمارت، در اتاقی که با رنگهایِ تیره تزئین شده بود، دامیان، با پاپیونِ مشکی و کت و شلوارِ اتو کشیدهیِ خاکستریاش، همانندِ همیشه، متانت و غرور را به نمایش گذاشته بود. اما زیرِ آن ظاهرِ آرام، آشوبی به پا بود. او از این مهمانی، از این رقصِ اجباری، و از رویاروییِ احتمالی با آنیا، بیزار بود. با این حال، چیزی او را به سمتِ این مراسم میکشاند؛ شاید خاطرهیِ موسس، شاید… شاید هم چیزی دیگر.مجلس آغاز شد. آقای هندرسون، مدیرِ مدرسه، با صدایی رسا و متین، ضمنِ گرامیداشتِ یادِ موسس، دربارهیِ اهمیتِ سنتها و پایبندی به ارزشهایِ آکادمی سخن گفت. سپس نوبت به بخشِ ویژهیِ امشب رسید: «رقصِ زوجِ برگزیده». طبقِ سنت، نامِ زوجی که قرار بود به عنوانِ بهترینِ شب، معرفی شوند، رویِ قرعهای نوشته شده بود.
آقای هندرسون، لبخندی بر لب، قرعه را برداشت. هوایِ سالن سنگین شد. آنیا و دامیان، هر کدام در گوشهای از سالن، نفسشان را حبس کرده بودند.
«و زوجِ برگزیدهیِ امشب…» صدایِانداخت. «… زوجی که نمادِ تلاش و هماهنگی بودند… آنیا… و دامیان!»
سکوت. تمامِ نگاهها به سمتِ آنیا و دامیان برگشت. شوک، بر چهرهیِ هر دو نمایان بود. آنیا، با شگفتیِ محض، به سمتِ دامیان نگاه کرد و دامیان، با چهرهای که هیچ احساسی در آن نمایان نبود، اما چشمانش، خبر از طوفانی درونی میداد.
آقای هندرسون، با لبخندی که کمی مرموز به نظر میرسید، ادامه داد: «لطفاً… تشریف بیارید رویِ سن. سنت حکم میکنه که رقصِ پایانی رو با هم اجرا کنید.»
در میانِ تشویقهایِ بلندِ حضار، دامیان، با قدمهایی استوار اما سنگین، به سمتِ آنیارفت. آنیا، با لرزشی خفیف، دستش را به سمتِ او دراز کرد. دامیان، دستِ او را گرفت، اما نه با آن گرمایِ آشنا، بلکه با سردیِ یک تعارفِ اجباری. آنها رویِ سن رفتند و در میانِ نگاههایِ کنجکاو، شروع به رقص کردند.
موسیقیِ آرامی پخش شد. دامیان، آنیا را به آرامی در آغوش گرفت. صورتشان به هم نزدیک بود، آنقدر نزدیک که میتوانستند نفسهایِ نامنظمِ یکدیگر را حس کنند. در این رقصِ اجباری، هیچ حرفی رد و بدل نشد، اما تمامِ آن سکوتِ میانشان، پر بود از سوالهایِ بیپاسخ و دردِ فراموششده.دقایقی بعد، زمانی که رقص به پایان رسید و تشویقها فروکش کرد، آنیا، با بهانهیِ نیاز به هوایِ تازه، از سالن خارج شد. باران، حالا شدیدتر از قبل میبارید و ایستگاهِ اتوبوسِ خالی، پناهگاهِ او شد. در میانِ صدایِ تندِ باران، ناگهان صدایِ ترمزِ ماشینی را شنید. چند متر جلوتر، چراغهایِ ماشینِ لوکسِ دزموند روشن شد و همان ماشین، از میانِ باران بیرون آمد.
دامیان، با همان کُت و شلوارِ خیس، از ماشین پیاده شد. نگاهش با نگاهِ آنیا گره خورد. در آن سکوتِ بارانی، تنها صدایِ قطراتِ آب بود که رویِ زمین میریخت.
دامیان، با قدمهایی که انگار به زمینچسبیده بودند، جلو آمد. با صدایی که از شدتِ سرما و احساساتِ درونی، گرفته بود، پرسید:
«هنوزم فکر میکنی بازیت میدم؟ یا فقط میخوای به اجبار باورش کنی؟»
آنیا، سرش را به سمتِ آسمانِ ابریِ شب برگرداند. اشکهایش با قطراتِ باران یکی شده بودند. صدایش، از بغض میلرزید:
«دامیان… حالِ قلبم مثلِ هوای امروزه…»
دامیان، با دیدنِ حالتِ آنیا، یک قدمِ دیگر جلو رفت. صدایش نرمتر شد: «میدونم… ولی هوایِ بارونی هم تموم میشه. و بعدش… شاید آسمون دوباره آبی شه.»آنیا، با چشمانِ خیس، به او نگاه کرد. «اما زخمهایِ رویِ قلب، مثلِ بارون پاک نمیشن، دامیان. اونا میمونن… و هر وقت بارون بباره، دوباره تیر میکشن.»...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آکادمی ایدن، قلعهیِ دانش و غرور، امشب درخششی متفاوت داشت. چراغهایِ کریستالی، سالنِ اصلی را غرق در نور کرده بودند و موسیقیِ ملایمی در فضا پیچیده بود. شبِ یادبودِ موسس، فرصتی بود برایِ گردهماییِ دانشآموزانِ برگزیده، اولیا، و معلمان، در یک فضایِ رسمی و پر از احترام.
در یکی از اتاقهایِ مجللِ مدرسه، آنیا، که پیراهنِ آبیِ آسمانیِ بلندی به تن داشت و موهایش را با ظرافت بسته بود، جلویِ آینهیِ قدی ایستاده بود. هرچند که لبخندِ کمرنگی بر لبانش بود، اما در چشمانش، برقِ اضطراب و تردید موج میزد. او دلش میخواست تمامِ آن حسِ گنگ و دردناکِبعد از کتابخانه را فراموش کند، اما تصویرِ دامیان، حرفهایش، و حسِ آغوشش، همچنان در ذهنش تکرار میشد.
در سویِ دیگرِ عمارت، در اتاقی که با رنگهایِ تیره تزئین شده بود، دامیان، با پاپیونِ مشکی و کت و شلوارِ اتو کشیدهیِ خاکستریاش، همانندِ همیشه، متانت و غرور را به نمایش گذاشته بود. اما زیرِ آن ظاهرِ آرام، آشوبی به پا بود. او از این مهمانی، از این رقصِ اجباری، و از رویاروییِ احتمالی با آنیا، بیزار بود. با این حال، چیزی او را به سمتِ این مراسم میکشاند؛ شاید خاطرهیِ موسس، شاید… شاید هم چیزی دیگر.مجلس آغاز شد. آقای هندرسون، مدیرِ مدرسه، با صدایی رسا و متین، ضمنِ گرامیداشتِ یادِ موسس، دربارهیِ اهمیتِ سنتها و پایبندی به ارزشهایِ آکادمی سخن گفت. سپس نوبت به بخشِ ویژهیِ امشب رسید: «رقصِ زوجِ برگزیده». طبقِ سنت، نامِ زوجی که قرار بود به عنوانِ بهترینِ شب، معرفی شوند، رویِ قرعهای نوشته شده بود.
آقای هندرسون، لبخندی بر لب، قرعه را برداشت. هوایِ سالن سنگین شد. آنیا و دامیان، هر کدام در گوشهای از سالن، نفسشان را حبس کرده بودند.
«و زوجِ برگزیدهیِ امشب…» صدایِانداخت. «… زوجی که نمادِ تلاش و هماهنگی بودند… آنیا… و دامیان!»
سکوت. تمامِ نگاهها به سمتِ آنیا و دامیان برگشت. شوک، بر چهرهیِ هر دو نمایان بود. آنیا، با شگفتیِ محض، به سمتِ دامیان نگاه کرد و دامیان، با چهرهای که هیچ احساسی در آن نمایان نبود، اما چشمانش، خبر از طوفانی درونی میداد.
آقای هندرسون، با لبخندی که کمی مرموز به نظر میرسید، ادامه داد: «لطفاً… تشریف بیارید رویِ سن. سنت حکم میکنه که رقصِ پایانی رو با هم اجرا کنید.»
در میانِ تشویقهایِ بلندِ حضار، دامیان، با قدمهایی استوار اما سنگین، به سمتِ آنیارفت. آنیا، با لرزشی خفیف، دستش را به سمتِ او دراز کرد. دامیان، دستِ او را گرفت، اما نه با آن گرمایِ آشنا، بلکه با سردیِ یک تعارفِ اجباری. آنها رویِ سن رفتند و در میانِ نگاههایِ کنجکاو، شروع به رقص کردند.
موسیقیِ آرامی پخش شد. دامیان، آنیا را به آرامی در آغوش گرفت. صورتشان به هم نزدیک بود، آنقدر نزدیک که میتوانستند نفسهایِ نامنظمِ یکدیگر را حس کنند. در این رقصِ اجباری، هیچ حرفی رد و بدل نشد، اما تمامِ آن سکوتِ میانشان، پر بود از سوالهایِ بیپاسخ و دردِ فراموششده.دقایقی بعد، زمانی که رقص به پایان رسید و تشویقها فروکش کرد، آنیا، با بهانهیِ نیاز به هوایِ تازه، از سالن خارج شد. باران، حالا شدیدتر از قبل میبارید و ایستگاهِ اتوبوسِ خالی، پناهگاهِ او شد. در میانِ صدایِ تندِ باران، ناگهان صدایِ ترمزِ ماشینی را شنید. چند متر جلوتر، چراغهایِ ماشینِ لوکسِ دزموند روشن شد و همان ماشین، از میانِ باران بیرون آمد.
دامیان، با همان کُت و شلوارِ خیس، از ماشین پیاده شد. نگاهش با نگاهِ آنیا گره خورد. در آن سکوتِ بارانی، تنها صدایِ قطراتِ آب بود که رویِ زمین میریخت.
دامیان، با قدمهایی که انگار به زمینچسبیده بودند، جلو آمد. با صدایی که از شدتِ سرما و احساساتِ درونی، گرفته بود، پرسید:
«هنوزم فکر میکنی بازیت میدم؟ یا فقط میخوای به اجبار باورش کنی؟»
آنیا، سرش را به سمتِ آسمانِ ابریِ شب برگرداند. اشکهایش با قطراتِ باران یکی شده بودند. صدایش، از بغض میلرزید:
«دامیان… حالِ قلبم مثلِ هوای امروزه…»
دامیان، با دیدنِ حالتِ آنیا، یک قدمِ دیگر جلو رفت. صدایش نرمتر شد: «میدونم… ولی هوایِ بارونی هم تموم میشه. و بعدش… شاید آسمون دوباره آبی شه.»آنیا، با چشمانِ خیس، به او نگاه کرد. «اما زخمهایِ رویِ قلب، مثلِ بارون پاک نمیشن، دامیان. اونا میمونن… و هر وقت بارون بباره، دوباره تیر میکشن.»...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۷۹
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط