پارت ۷|تاج و خون
پارت ۷|تاج و خون
تهیونگ لباسش را درست کرد
بعد سمت کوک چرخید که با لبش بازی بازی میکرد
تهیونگ:چته چرا هنوز اینجایی؟
کوک به خودش آمد:ببخشید شاهزاده
تهیونگ:از این به بعد منو با اسم صدا بزن
کوک:ولی-
تهیونگ:ولی و اما نداریم دوست دارم تهیونگ ته ته یا حتی تهی صدام کنی
کوک لبخندی زد:ته ته؟خیلی بامزست
تهیونگ:چیزی گفتی؟
کوک سرش را بالا برد:نه گفتم هوا چقدر خوبه
تهیونگ:آره
بعد از اتاق بیرون رفت
مینهو جلوی قصر تهیونگ وایستاده بود
مینهو:شاهزاده کجا رفته بودین
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند:فضولیش به شما نیومده
مینهو سرش را پایین انداخت
تهیونگ خودش را روی صندلی ولو کرد:چیه چرا اومدی اینجا؟
مینهو:بیشتر هم دیگه رو بشناسیم به هر حال قراره همسرتون بشم
تهیونگ پوزخندی زد:همسرم؟واقعا خیال پرداز خوبی هستین
مینهو:شما نمیخواین من همسرتون بشم؟
تهیونگ بدون مکث:نه چرا باید بخوام
مینهو:ولی شاهزاده
تهیونگ:هیش حالا میتونی بری
مینهو از جایش بلند شد:نمیرم
تهیونگ با اخم بلند شد:چی گفتی
مینهو:شما به خاطر اون خدمتکار بی همه چیز نمیخواین من همسرتون شم
تهیونگ جلو رفت و دستش را بالا برد و یک چک زیر گوش او زد:چطور جرئت میکنی بهش بگی بی هم چیز؟ها؟《با صدای بلند》
مینهو با دستش نصف صورتش را گرفت
حالا که الفای درونش بیدار شده بود هیچ کس جلو دارش نبود
تهیونگ:گمشو بیرون نمیخوام ببینمت .بیروننن
مینهو با اشک از اتاق خارج شد
کوک که از جلوی اتاق شاهزاده عبور میکرد مینهو را دید که گریه کنان به اتاقش میرود
کوک:شاهزاده چیشده
وقتی وارد اتاق شد تهیونگ صورتش از عصبانیت سرخ شده بود
گلدون مورد علاقه تهیونگ روی زمین افتاده بود و شکسته...
کوک دوان دوان به سمت تهیونگ رفت:شاهزاده چیشده؟
تهیونگ به دست های بزرگش صورت کوک را گرفت:دیگه نمیزارم کسی بهت بگه بی همه چیز...
ادامه دارد...
۲۰ لایک
۵۰ تا کامنت
بازنشر ۱۰تا
تهیونگ لباسش را درست کرد
بعد سمت کوک چرخید که با لبش بازی بازی میکرد
تهیونگ:چته چرا هنوز اینجایی؟
کوک به خودش آمد:ببخشید شاهزاده
تهیونگ:از این به بعد منو با اسم صدا بزن
کوک:ولی-
تهیونگ:ولی و اما نداریم دوست دارم تهیونگ ته ته یا حتی تهی صدام کنی
کوک لبخندی زد:ته ته؟خیلی بامزست
تهیونگ:چیزی گفتی؟
کوک سرش را بالا برد:نه گفتم هوا چقدر خوبه
تهیونگ:آره
بعد از اتاق بیرون رفت
مینهو جلوی قصر تهیونگ وایستاده بود
مینهو:شاهزاده کجا رفته بودین
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند:فضولیش به شما نیومده
مینهو سرش را پایین انداخت
تهیونگ خودش را روی صندلی ولو کرد:چیه چرا اومدی اینجا؟
مینهو:بیشتر هم دیگه رو بشناسیم به هر حال قراره همسرتون بشم
تهیونگ پوزخندی زد:همسرم؟واقعا خیال پرداز خوبی هستین
مینهو:شما نمیخواین من همسرتون بشم؟
تهیونگ بدون مکث:نه چرا باید بخوام
مینهو:ولی شاهزاده
تهیونگ:هیش حالا میتونی بری
مینهو از جایش بلند شد:نمیرم
تهیونگ با اخم بلند شد:چی گفتی
مینهو:شما به خاطر اون خدمتکار بی همه چیز نمیخواین من همسرتون شم
تهیونگ جلو رفت و دستش را بالا برد و یک چک زیر گوش او زد:چطور جرئت میکنی بهش بگی بی هم چیز؟ها؟《با صدای بلند》
مینهو با دستش نصف صورتش را گرفت
حالا که الفای درونش بیدار شده بود هیچ کس جلو دارش نبود
تهیونگ:گمشو بیرون نمیخوام ببینمت .بیروننن
مینهو با اشک از اتاق خارج شد
کوک که از جلوی اتاق شاهزاده عبور میکرد مینهو را دید که گریه کنان به اتاقش میرود
کوک:شاهزاده چیشده
وقتی وارد اتاق شد تهیونگ صورتش از عصبانیت سرخ شده بود
گلدون مورد علاقه تهیونگ روی زمین افتاده بود و شکسته...
کوک دوان دوان به سمت تهیونگ رفت:شاهزاده چیشده؟
تهیونگ به دست های بزرگش صورت کوک را گرفت:دیگه نمیزارم کسی بهت بگه بی همه چیز...
ادامه دارد...
۲۰ لایک
۵۰ تا کامنت
بازنشر ۱۰تا
- ۶۹۰
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط