عشقی دوباره
عشقی دوباره
p⁷
"ویو ا.ت"
ازش جدا شدم، ولی هنوز دستش پشت گردنم بود. انگار دوست نداشت جدا بشم.
انگار میخواست همیشه همینجوری بمونه. منم دوست داشتم. ولی باید یه کم فاصله میگرفتم تا بتونم نفس بکشم.
نگاهش کردم. چشماش هنوز توی چشمام بود. توی اون چشمای قهوهای تیره، یه گرما بود که دلم رو میلرزوند.
+خب بگو ببینم تایپت چه پسریه؟
سرم رو خم کردم و لبخند زدم. سوال بامزهای بود. انگار میخواست همه چی رو دربارهام بدونه. یکباره.
_خب... ام آها موتور سواری بلد باشه
ماشین که همه بلدن. ولی موتور... موتور یه چیز دیگهست. یه جسارت میخواد. یه جور آزادی.
+یاد میگیرم
گفت و بدون مکث. انگار آماده بود هر کاری برام بکنه.
_پیرسینگ داشته باشه
+میزنم
باز هم بدون مکث خندیدم.
_عضلهای باشه
+عضلهای هم میشم دیگه چی میخوای؟
زدم زیر خنده. انقدر سریع جواب میداد که انگار از قبل جوابها رو حفظ کرده بود.
_همین. (خنده)
+خب حالا امشب چیکار کنیم؟
نگاهش کردم. یه لحظه یادم اومد که اصلاً اسمش رو هم نمیدونم. با همه این حرفا و بوسهها، هنوز نمیدونستم کی روبروم نشسته.
_راستی وایسا! اسمت رو بهم نگفتیا!
چشمانش گرد شد. انگار تازه فهمید این همه مدت بیاسم بودیم.
+واییی راست میگی! خب اسمم جونگکوکه... جئون جونگکوک. خب من چیزی درباره تو نمیدونم. میشه بگی؟
لبخند زدم و خواستم از روش پاشم. یه کم فاصله میخواستم تا راحتتر حرف بزنم. ولی دستش رو گذاشت رو پام و نزاشت برم
+بشین
_اوکی...
نشستم. نفس عمیقی کشیدم.
_خب... من و جوون و هانول از ۱۳ سالگی به کره علاقه داشتیم. برای همین ۱۸ سالگی میآیم کره.
+وایسا تو کرهای نیستی؟
_نه من ایرانیم
چشماش گرد شد. انگار تازه یه دنیای جدید کشف کرده بود.
+واییییی توووو ایرانیییییییییی هستیییییییی؟! (انقدر ذوق داشت که انگار برنده لاتاری شده😂)
_انقدر ذوق داری؟ (خنده)
+وای باورم نمیشه! پس ایران به دنیا اومدی؟
_بل بل
+چند سالته؟
_۱۹ سالمه.
+آخییی چقدر کوچولوییی!
_مگه تو چند سالته؟
+من ۲۸.
_واییی کمتر بهت میخورد. (راست میگفت.
اصلاً معلوم نبود ۲۸ سالشه)
+اهوم. خب اون جوون کیه؟
_رفیق صمیمیم. با هم زندگی میکنیم. من، جوون، لیدا و هانول.
+از چند نفر تا حالا ضربه خوردی؟
سوال سنگینی بود. یه لحظه تمام خاطرات بد جلوی چشمام اومد. اون شب. اون دستا. اون ترس. نفس عمیقی کشیدم. ولی نتونستم جلوی لرزش دستام رو بگیرم.
کوک متوجه شد. دستم رو گرفت. گرم بود.
+ببخشید. اگه ناراحتت کردم...
_نه. ایراد نداره.
سکوت کرد. منتظر بود تا من حرف بزنم. نگاهم کرد با اون چشمای مهربونش. انگار میگفت "اینجام. میتونی بهم بگی".
_خیلی... تا حالا یکی کم مونده بود بهم تجاوز کنه...
کلمات به زحمت از گلوم بیرون اومدن. چشمام رو بستم. نتونستم بهش نگاه کنم.
+... کرد؟
_نه. یکی نجاتم داد.
+کی بود؟
نفس عمیقی کشیدم و توی چشماش نگاه کردم.
_گفت اسمش تهیونگه. کیم تهیونگ.
چشمان کوک گرد شد. انگار باورش نمیشد.
+تهیونگ اسم دوست منه. دوست صمیمیم. کیم تهیونگ...
_آره. خودشه.
+چطور نجاتت داد؟
_...توی یه مهمونی بودم. دوست پسر قبلیم منو برده بود اونجا. بعد... اون پسر اومد سمت من. میخواست بهم صدمه بزنه. من جیغ زدم. تهیونگ اونجا بود. دوید سمت من و اون پسر رو ازم دور کرد. منو سوار موتورش کرد و برد خونه.
کوک دستم رو محکمتر گرفت. انگار میخواست همه اون ترس رو از تنم بیرون بکشه.
+بعدش چی شد؟
_تهیونگ هیچی به خانوادهام نگفت. هیچ وقت. حتی بهش گفتم لطفاً به کسی نگو. گفت نگران نباش. من دهنم بستهست.
+پس چطور خانوادهات فهمیدن؟
_دوست پسر قبلیم... خودش رفت به مامان و بابام گفت. گفت که من با یه پسر توی خونهش بودم. دروغ گفت. کلی حرفای بد زد. مامان و بابام منو توی خونه زندانی کردن و نزاشتن برم کره.
+...
_ولی فرار کردم. اومدم کره. و الان آشتیم باهاشون. بالاخره فهمیدن که اون پسر دروغ میگفته.
کوک منو کشید توی بغلش. محکم بغلم کرد.
سرم رو گذاشتم رو سینهاش و اشکام رو پنهان کردم.
+دیگه هیچکس نمیتونه بهت صدمه بزنه. من هستم. میشنوی؟
_...آره
+قول میدم تا آخر عمرم کنارت باشم. هیچکی جرات نداره به خانومی من نگاه چپ کنه(خنده)
لبخند زدم لای اشکها. دستم رو گذاشتم رو قلبش. تند تند میزد.
_قول میدی؟
+به جون خودم...به جون تهیونگ...به جون همه چی...
خندیدم و زدم به سینهاش:
_چقدر مسخرهای.
+آره. مال توام دیگه. باید تحمل کنی.
سرم رو گذاشتم رو سینهاش. صدای قلبش آرومم کرد. توی این لحظه، حس کردم همه چیز داره سر جاش قرار میگیره
p⁷
"ویو ا.ت"
ازش جدا شدم، ولی هنوز دستش پشت گردنم بود. انگار دوست نداشت جدا بشم.
انگار میخواست همیشه همینجوری بمونه. منم دوست داشتم. ولی باید یه کم فاصله میگرفتم تا بتونم نفس بکشم.
نگاهش کردم. چشماش هنوز توی چشمام بود. توی اون چشمای قهوهای تیره، یه گرما بود که دلم رو میلرزوند.
+خب بگو ببینم تایپت چه پسریه؟
سرم رو خم کردم و لبخند زدم. سوال بامزهای بود. انگار میخواست همه چی رو دربارهام بدونه. یکباره.
_خب... ام آها موتور سواری بلد باشه
ماشین که همه بلدن. ولی موتور... موتور یه چیز دیگهست. یه جسارت میخواد. یه جور آزادی.
+یاد میگیرم
گفت و بدون مکث. انگار آماده بود هر کاری برام بکنه.
_پیرسینگ داشته باشه
+میزنم
باز هم بدون مکث خندیدم.
_عضلهای باشه
+عضلهای هم میشم دیگه چی میخوای؟
زدم زیر خنده. انقدر سریع جواب میداد که انگار از قبل جوابها رو حفظ کرده بود.
_همین. (خنده)
+خب حالا امشب چیکار کنیم؟
نگاهش کردم. یه لحظه یادم اومد که اصلاً اسمش رو هم نمیدونم. با همه این حرفا و بوسهها، هنوز نمیدونستم کی روبروم نشسته.
_راستی وایسا! اسمت رو بهم نگفتیا!
چشمانش گرد شد. انگار تازه فهمید این همه مدت بیاسم بودیم.
+واییی راست میگی! خب اسمم جونگکوکه... جئون جونگکوک. خب من چیزی درباره تو نمیدونم. میشه بگی؟
لبخند زدم و خواستم از روش پاشم. یه کم فاصله میخواستم تا راحتتر حرف بزنم. ولی دستش رو گذاشت رو پام و نزاشت برم
+بشین
_اوکی...
نشستم. نفس عمیقی کشیدم.
_خب... من و جوون و هانول از ۱۳ سالگی به کره علاقه داشتیم. برای همین ۱۸ سالگی میآیم کره.
+وایسا تو کرهای نیستی؟
_نه من ایرانیم
چشماش گرد شد. انگار تازه یه دنیای جدید کشف کرده بود.
+واییییی توووو ایرانیییییییییی هستیییییییی؟! (انقدر ذوق داشت که انگار برنده لاتاری شده😂)
_انقدر ذوق داری؟ (خنده)
+وای باورم نمیشه! پس ایران به دنیا اومدی؟
_بل بل
+چند سالته؟
_۱۹ سالمه.
+آخییی چقدر کوچولوییی!
_مگه تو چند سالته؟
+من ۲۸.
_واییی کمتر بهت میخورد. (راست میگفت.
اصلاً معلوم نبود ۲۸ سالشه)
+اهوم. خب اون جوون کیه؟
_رفیق صمیمیم. با هم زندگی میکنیم. من، جوون، لیدا و هانول.
+از چند نفر تا حالا ضربه خوردی؟
سوال سنگینی بود. یه لحظه تمام خاطرات بد جلوی چشمام اومد. اون شب. اون دستا. اون ترس. نفس عمیقی کشیدم. ولی نتونستم جلوی لرزش دستام رو بگیرم.
کوک متوجه شد. دستم رو گرفت. گرم بود.
+ببخشید. اگه ناراحتت کردم...
_نه. ایراد نداره.
سکوت کرد. منتظر بود تا من حرف بزنم. نگاهم کرد با اون چشمای مهربونش. انگار میگفت "اینجام. میتونی بهم بگی".
_خیلی... تا حالا یکی کم مونده بود بهم تجاوز کنه...
کلمات به زحمت از گلوم بیرون اومدن. چشمام رو بستم. نتونستم بهش نگاه کنم.
+... کرد؟
_نه. یکی نجاتم داد.
+کی بود؟
نفس عمیقی کشیدم و توی چشماش نگاه کردم.
_گفت اسمش تهیونگه. کیم تهیونگ.
چشمان کوک گرد شد. انگار باورش نمیشد.
+تهیونگ اسم دوست منه. دوست صمیمیم. کیم تهیونگ...
_آره. خودشه.
+چطور نجاتت داد؟
_...توی یه مهمونی بودم. دوست پسر قبلیم منو برده بود اونجا. بعد... اون پسر اومد سمت من. میخواست بهم صدمه بزنه. من جیغ زدم. تهیونگ اونجا بود. دوید سمت من و اون پسر رو ازم دور کرد. منو سوار موتورش کرد و برد خونه.
کوک دستم رو محکمتر گرفت. انگار میخواست همه اون ترس رو از تنم بیرون بکشه.
+بعدش چی شد؟
_تهیونگ هیچی به خانوادهام نگفت. هیچ وقت. حتی بهش گفتم لطفاً به کسی نگو. گفت نگران نباش. من دهنم بستهست.
+پس چطور خانوادهات فهمیدن؟
_دوست پسر قبلیم... خودش رفت به مامان و بابام گفت. گفت که من با یه پسر توی خونهش بودم. دروغ گفت. کلی حرفای بد زد. مامان و بابام منو توی خونه زندانی کردن و نزاشتن برم کره.
+...
_ولی فرار کردم. اومدم کره. و الان آشتیم باهاشون. بالاخره فهمیدن که اون پسر دروغ میگفته.
کوک منو کشید توی بغلش. محکم بغلم کرد.
سرم رو گذاشتم رو سینهاش و اشکام رو پنهان کردم.
+دیگه هیچکس نمیتونه بهت صدمه بزنه. من هستم. میشنوی؟
_...آره
+قول میدم تا آخر عمرم کنارت باشم. هیچکی جرات نداره به خانومی من نگاه چپ کنه(خنده)
لبخند زدم لای اشکها. دستم رو گذاشتم رو قلبش. تند تند میزد.
_قول میدی؟
+به جون خودم...به جون تهیونگ...به جون همه چی...
خندیدم و زدم به سینهاش:
_چقدر مسخرهای.
+آره. مال توام دیگه. باید تحمل کنی.
سرم رو گذاشتم رو سینهاش. صدای قلبش آرومم کرد. توی این لحظه، حس کردم همه چیز داره سر جاش قرار میگیره
- ۱.۲k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط