Part 7 — «دیگه نمی‌تونم انکارش کنم»

Part 7 — «دیگه نمی‌تونم انکارش کنم»

استودیو تقریباً خالی شده بود.

بارون هنوز آروم روی شیشه‌ها می‌خورد و نور شهر زیر قطره‌ها می‌لرزید.

آورین مشغول جمع کردن برگه‌ها بود که صدای قدم‌های کوک باعث شد سرش را بالا بیاورد.

برای اولین بار، کوک مستقیم روبه‌رویش ایستاد.

نه برای بحث.

نه برای کار.

فقط برای خودش.

آورین با تعجب گفت:

— چیزی شده؟

کوک چند ثانیه به چشمان آبی او خیره ماند.

انگار دنبال کلمات می‌گشت.

کاری که هیچ‌وقت در انجامش خوب نبود.

— من از روز اول فکر می‌کردم فقط روی پروژه تمرکز کردم.

آورین ساکت شد.

— ولی هر بار که وارد اتاق می‌شدی حواسم پرت می‌شد.

سکوت.

— هر بار که باهام مخالفت می‌کردی بیشتر به حرفات فکر می‌کردم.

قلب آورین تندتر زد.

کوک نفس کوتاهی کشید.

— و هر بار که می‌خواستم نادیده بگیرمت... نمی‌تونستم.

چشم‌های آورین کمی گرد شد.

— کوک...

— فکر کنم دیگه نمی‌تونم انکارش کنم.

صدایش آرام بود.

اما واقعی.

— دوستت دارم، آورین.

زمان برای چند ثانیه متوقف شد.

تمام آن بحث‌ها...

تمام آن نگاه‌ها...

تمام آن سکوت‌ها...

انگار به همین لحظه رسیده بودند.

لبخند خیلی آرامی روی لب‌های آورین نشست.

— خیلی طول کشید تا بفهمی.

برای اولین بار، کوک واقعاً لبخند زد.

آورین یک قدم جلو آمد.

— چون منم دوستت دارم.

فاصله بینشان از همیشه کمتر شد.

کوک دستش را آرام دور شانه‌های او انداخت.

آورین هم به او نزدیک‌تر شد.

بعد از چند لحظه مکث...

کوک خیلی آرام پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

و بعد بوسه‌ای کوتاه، آرام و سرشار از احساس روی لب‌هایش نشست.

نه عجولانه.

نه نمایشی.

فقط اعترافی بی‌صدا به تمام چیزهایی که مدت‌ها نگفته بودند.

وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو لبخند می‌زدند.

و برای اولین بار...

هیچ دیواری بینشان باقی نمانده بود.

Part 8 — «پایانِ یک شروع»

چند هفته بعد...

پروژه بالاخره کامل شده بود.

همه داخل استودیو جمع بودند.

صدای آهنگ در فضا پیچید.

همان آهنگی که با بحث شروع شده بود.

با لجبازی ادامه پیدا کرده بود.

و حالا تبدیل به چیزی شده بود که همه به آن افتخار می‌کردند.

نامجون با لبخند گفت:

— ارزشش رو داشت.

لیسا خندید.

— حتی جنگ جهانی آورین و کوک هم ارزشش رو داشت.

همه خندیدند.

آورین سرش را تکان داد.

— خیلی بامزه‌ای.

کوک که کنار او ایستاده بود، این بار برخلاف گذشته عقب نکشید.

فقط آرام دستش را گرفت.

حرکتی کوچک...

اما کافی.

جنی با لبخند گفت:

— بالاخره رسمی شد؟

رز خندید.

— همه از ماه‌ها قبل فهمیده بودن.

آورین صورتش را برگرداند تا خنده‌اش را پنهان کند.

کوک اما این بار اهمیتی نداد.

نگاهش روی او ماند.

همان دختری که روز اول فقط یک غریبه بود.

و حالا...

مهم‌ترین بخش روزهایش شده بود.

آهنگ تمام شد.

همه دست زدند.

و پشت پنجره‌های بلند HYBE، باران آرام روی شهر می‌بارید.

مثل همان روز اول.

اما این بار...

داستان با یک برخورد شروع نشده بود.

با یک عشق به پایان رسیده بود.

پایان. ✨🖤💙

بچه ها چون دیر گذاشتم دوپارتو باهم میکس کردم شد این😂 خب امدوارم خوشتون بیاد بای✨
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆Ⓟⓐⓡⓣ 1{ویو دوهی}با کلافگی روی ...

𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆Ⓟⓐⓡⓣ 2{ویو دوهی}همین که درِ عم...

Part 6 — «چیزی که حواسش نبود»تمرین‌ها از ظهر تا شب ادامه داش...

Part 5 — «چیزی که باید انکار می‌کرد»چند روز از شروع پروژه گذ...

Part 4 — «اجبارِ کنار هم»تمرین‌ها جدی‌تر شده بود.این فقط یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط