「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146
✦.................................
نیکی با تردید پرسید:
+ تو تا حالا کسی رو کشتی؟
_ چیزی که باید بدونی اینه که هیچکس خا៸یه نداره نزدیکت بشه.
نیکی با اخم گفت:
+ سؤال من این نبود
_ ولی جواب چیزی که میخوای بدونی اینه که من اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه.
نیکی چیزی نگفت، فقط نگاهش را به پنجره دوخت بیرون، ساختمانها یکییکی از جلوی چشمش رد میشدند اما این بار ته دلش، برخلاف چیزی که میخواست نشان دهد، کمی نرم شده بود
به خاطر اینکه هنوز همان آدمی بود که وقتی نیکی میترسید، دستش را میگرفت.
فقط حالا نیکی تازه فهمیده بود پشت آن دستهای آرام، چه قدرتی پنهان شده.
نیکی سرش را به شیشه تکیه داد... هشت سال، فقط هشت سال از زندگیاش نبود؛ هشت سال دلتنگی بودهشت سال عزاداری برای کسی که حالا قرار بود چند دقیقهی دیگر روبهرویش بایستد.
نیکی آرام چیزی زیر لب گفت
جونگکوک صدایش را نشنید، اما چیزی نگفت، فقط دستش را که هنوز دست نیکی را گرفته بود آرامتر نگه داشت.
چند دقیقه بعد، درد آشنایی دوباره در سینهاش پیچید، عضلات صورتش برای یک لحظه جمع شد... انگشتهایش روی فرمان محکم شدند.
نیکی متوجه نشد.
جونگکوک نفسش را آرام و کنترلشده بیرون داد و نگاهش را به جاده دوخت؛ از وقتی مادرش مرده بود، این دردها گاهی برمیگشتند، مخصوصاً وقتی فشار عصبی زیادی تحمل میکرد.
و امروز از صبح، انگار تمام چیزی که مدت ها از آن فرار کرده بود، یکییکی جلویش قرار گرفته بود؛ لو رفتن شغلش، ترس نیکی، نیکان و ترسی که بیشتر از همه چیز گلویش را میفشرد:
اینکه نیکی بعد از دیدن برادرش دیگر به او نیاز نداشته باشد.
جونگکوک پلک زد و درد را نادیده گرفت، فعلاً مهم نبود خودش چه حالی دارد. نیکی بعد از هشت سال قرار بود برادرش را ببیند. و هیچ چیز نباید آن لحظه را از او میگرفت.
"۱۰:۰۷ صبح - سئول"
ماشین وارد خیابان خلوتتری شد
نیکی صاف نشست، قلبش دوباره تندتر زد به پلاکهای خانهها نگاه کرد؛ بیست و چهار، بیست وشش... بیست و هشت.
ماشین آرام جلوی خانه متوقف شد. نیکی دیگر نفسش را درست نمیکشید. چشم هایش روی خانه ثابت مانده بود.. همینجا بود. جایی که برادرش، مردهای که هشت سال برایش گریه کرده بود، زندگی میکرد.
دست نیکی روی دستگیرهی در قرار گرفت اما پایین نرفت، با صدای بسیار آرام گفت:
+ اگه... اگه خودش نباشه چی؟
_ خودشه.
نیکی چشمهایش را بست، یک قطره اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد؛ این بار دیگر هیچ چیزی بین او و گذشتهاش باقی نمانده بود. دستگیره را پایین کشید در باز شد... پایش را روی زمین گذاشت بعد پای دیگرش.
در ماشین را آرام بست، چند ثانیه همانجا ایستاد
+ کوک...
جونگکوک نگاهش کرد
_ جان؟
نیکی لبهایش را تر کرد، اما صدایش در نمی آمد
+ اگه... من نتونم چیزی بگم چی؟
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
_ لازم نیست چیزی بگی... فقط برو ببینش
همین جمله کافی بود، نیکی نفس عمیقی کشید و به سمت خانه رفت. جونگکوک چند قدم پشت سرش حرکت کرد
نیکی جلوی در ایستاد، دستش را بالا آورد اما قبل از اینکه ضربه بزند، در از داخل باز شد
سولی پشت در ایستاده بود، نگاهش اول روی نیکی ثابت ماند و بعد آرام به جونگ کوک رسید. نیکی هم انگار برای چند لحظه یادش رفته بود چطور باید نفس بکشد
+ تو؟
سولی چیزی نگفت. فقط نگاهش بین نیکی و جونگکوک رفت و برگشت. از دیدن نیکی آنهم جلوی خانهی نیکان، خودش هم شوکه شده بود.
سولی بالاخره لب باز کرد:
سولی: نیکی...
نیکی هنوز با ناباوری نگاهش میکرد
+ تو اینجا چیکارمیکنی؟
سولی با استرس لبهایش را روی هم فشار داد
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 146
✦.................................
نیکی با تردید پرسید:
+ تو تا حالا کسی رو کشتی؟
_ چیزی که باید بدونی اینه که هیچکس خا៸یه نداره نزدیکت بشه.
نیکی با اخم گفت:
+ سؤال من این نبود
_ ولی جواب چیزی که میخوای بدونی اینه که من اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه.
نیکی چیزی نگفت، فقط نگاهش را به پنجره دوخت بیرون، ساختمانها یکییکی از جلوی چشمش رد میشدند اما این بار ته دلش، برخلاف چیزی که میخواست نشان دهد، کمی نرم شده بود
به خاطر اینکه هنوز همان آدمی بود که وقتی نیکی میترسید، دستش را میگرفت.
فقط حالا نیکی تازه فهمیده بود پشت آن دستهای آرام، چه قدرتی پنهان شده.
نیکی سرش را به شیشه تکیه داد... هشت سال، فقط هشت سال از زندگیاش نبود؛ هشت سال دلتنگی بودهشت سال عزاداری برای کسی که حالا قرار بود چند دقیقهی دیگر روبهرویش بایستد.
نیکی آرام چیزی زیر لب گفت
جونگکوک صدایش را نشنید، اما چیزی نگفت، فقط دستش را که هنوز دست نیکی را گرفته بود آرامتر نگه داشت.
چند دقیقه بعد، درد آشنایی دوباره در سینهاش پیچید، عضلات صورتش برای یک لحظه جمع شد... انگشتهایش روی فرمان محکم شدند.
نیکی متوجه نشد.
جونگکوک نفسش را آرام و کنترلشده بیرون داد و نگاهش را به جاده دوخت؛ از وقتی مادرش مرده بود، این دردها گاهی برمیگشتند، مخصوصاً وقتی فشار عصبی زیادی تحمل میکرد.
و امروز از صبح، انگار تمام چیزی که مدت ها از آن فرار کرده بود، یکییکی جلویش قرار گرفته بود؛ لو رفتن شغلش، ترس نیکی، نیکان و ترسی که بیشتر از همه چیز گلویش را میفشرد:
اینکه نیکی بعد از دیدن برادرش دیگر به او نیاز نداشته باشد.
جونگکوک پلک زد و درد را نادیده گرفت، فعلاً مهم نبود خودش چه حالی دارد. نیکی بعد از هشت سال قرار بود برادرش را ببیند. و هیچ چیز نباید آن لحظه را از او میگرفت.
"۱۰:۰۷ صبح - سئول"
ماشین وارد خیابان خلوتتری شد
نیکی صاف نشست، قلبش دوباره تندتر زد به پلاکهای خانهها نگاه کرد؛ بیست و چهار، بیست وشش... بیست و هشت.
ماشین آرام جلوی خانه متوقف شد. نیکی دیگر نفسش را درست نمیکشید. چشم هایش روی خانه ثابت مانده بود.. همینجا بود. جایی که برادرش، مردهای که هشت سال برایش گریه کرده بود، زندگی میکرد.
دست نیکی روی دستگیرهی در قرار گرفت اما پایین نرفت، با صدای بسیار آرام گفت:
+ اگه... اگه خودش نباشه چی؟
_ خودشه.
نیکی چشمهایش را بست، یک قطره اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد؛ این بار دیگر هیچ چیزی بین او و گذشتهاش باقی نمانده بود. دستگیره را پایین کشید در باز شد... پایش را روی زمین گذاشت بعد پای دیگرش.
در ماشین را آرام بست، چند ثانیه همانجا ایستاد
+ کوک...
جونگکوک نگاهش کرد
_ جان؟
نیکی لبهایش را تر کرد، اما صدایش در نمی آمد
+ اگه... من نتونم چیزی بگم چی؟
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
_ لازم نیست چیزی بگی... فقط برو ببینش
همین جمله کافی بود، نیکی نفس عمیقی کشید و به سمت خانه رفت. جونگکوک چند قدم پشت سرش حرکت کرد
نیکی جلوی در ایستاد، دستش را بالا آورد اما قبل از اینکه ضربه بزند، در از داخل باز شد
سولی پشت در ایستاده بود، نگاهش اول روی نیکی ثابت ماند و بعد آرام به جونگ کوک رسید. نیکی هم انگار برای چند لحظه یادش رفته بود چطور باید نفس بکشد
+ تو؟
سولی چیزی نگفت. فقط نگاهش بین نیکی و جونگکوک رفت و برگشت. از دیدن نیکی آنهم جلوی خانهی نیکان، خودش هم شوکه شده بود.
سولی بالاخره لب باز کرد:
سولی: نیکی...
نیکی هنوز با ناباوری نگاهش میکرد
+ تو اینجا چیکارمیکنی؟
سولی با استرس لبهایش را روی هم فشار داد
- ۳.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط