معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۵۷۸۸۷۴۳۴۷۸۹۶۴۴۷۸۷۵
کیکو بی وفا ولم کرد تا به چرت و پرت فروشی مورد علاقه جدیدش بره . اون خیانتکار عوضی من رو با سریال های آبکی مزخرفش تنها گذاشت . انقدر مزخرف بودن که وادار شدم چندتا از فیلم های بیون ووسوک رو به پیشنهاد لینا ببینم ، اما اونا حتی مزخرف تر هم بودن ! ( من خودم یکی دوتا از فیلماشو دیدم دوستش دارم به زین هیت بدین ) فکر کنم واقعا تنها کار سرگرم کننده اینجا فکر کردن راجع به هوانگه ( عاشق شدیا )
ویو کیکو ( تاحالا نداشتیما )
برای اخرین بار توی راهروی شلوغ مغازه راه رفتم تا مطمئن شم که چسب آینه ندارن . عجیبه . معمولا اینجا همه چیز پیدا میشه . تو یکی از گوشه های مغازه ایستادم تا یم بار دیگه همه جا رو رصد کنم . مغازه خیلی بزرگی نیست ولی انقدر همه چیز رو نزدیک و شلوغ چیدن کن چیزهای زیادی توش جا شده . ارتفاع سقفش زیاده برای همین روی دیوار های بلند بالا کتابخونه زدن نسبتا بزرگی زدن . خیلی وسوه کننده به نظر میاد ، اما به همون اندازه که کتاب ها منو وسوه میکنن ، اون نردبون نا امنی که برای برداشتن کتاب ها باید ازش بالا بری هم ترس از ارتفاعم رو وسوه میکنه . نگاهم رو از دیوار های نباتی رنگ برداشتم . بیشتر وسایل دکوری مغازه و قفسه ها چوبی بودن که منو یاد دیزاین های قدیمی معماری فرانسوب میندازه . وقتی دبیرستان بودم یه کتاب هایی راجب سبک های معماری داشتیم که همیشه فکر میکردم هیچوقت به دردم نمیخورن . خب ، هیچوقت به دردم نخوردن اما حداقل الان میتونم تشخیص بدم گچ بری های روی دیوار مربوط جزو مد کدوم سال میلادیه . نفسم رو بیرون دادم و با ناامیدی به سمت پیشخوان بزرگ وسط مغازه رفتم . چسب آینه رو پیدا نکردم اما حداقل آینه های تیکه تیکه شده و مقدار بیشتری از همون پارچه طلایی دارم . قطعا تنها مشکل این مغازه اینه که کف پوش های چوبی نم خورده جیر جیر میکنن . حتی ممکنه میخ هاشون به کفشت راه پیدا کنن . پارچه رو روی پیشخوان گذاشتم و توی کیفم دنبال کارتم گشتم که نگاه فردی رو روی خودم احساس کردم . سرم رو بالا اوردم و پسری رو دیدم که تا الان متوجه حضورش نشده بودم . قطعا با وجود مدل های رنگارنگی که باهاشون کار کردم ، این پسر خوشگل ترین پسریه که تاحالا دیدم !
وقتی محوش شده بودم دیدم که با نگاه من استرس گرفت و دچار سوتفاهم شد . صدای ملایمش جوری بود انگار داره از خودش دفاع میکنه « ببخشید ، منظور بذی نداشتم ! فقط طرح پارچه جذبک کرد . شکوفه های آلو و برگ های بامبو ، یه لباس چینیه ، نه ؟»
انقدر محو پسر بلوند شده بودم که طول کشید تا متوجه بشم داره راجب پارچه ای که برداشته بودم صحبت میکنه . قبل از اینکه حرف بزنم صدام رو صاف کردم اما کوچک ترین تلاشی نکردم که وانمود کنم محو پسر نشدم .
« ورژن شخصی یه هانفو ه . میتونی پارچه هارو بشناسی ؟»
پسر سبدش رو روی پیشخوان گذاشت . برای لحظه ای نگاهم رو از نیم رخ بی نقصش گرفتم تا به خرید هاش نگاه کنم . رنگ روغن ، کاردک و تینر . اسکن موفق بود ، اون یه نقاشه !
همزمان که خرید هاش رو از سبد بیرون میاورد تا فروشنده بارکدشون رو اسکن کنه توضیح داد « پارچه هارو زیاد نه ، ولی طرح روشون رو چرا . قبلا با یه شرکت همکاری کرده بودم که پارچه های چاپی درست کنه »
نمیتونم جلوی حس کنجکاویم رو بگیرم « مگه نقاش نیستی ؟ چطور ممکنه وارد کار چاپ شده باشی ؟»
بلاخره بهم نگاه کرد . اوکی ، من بهترین جایزه امروزم رو دریافت کردم . این پسر خوشگله باهام چشم تو چشم شد ! البته انگار من تنها کسیم که از ارتباط چشمی لذت میبرم . خجالتیه ؟ این حتی دوست داشتی تره که !
« تو قسمت چاپ نقشی نداشتم . توی طراحی بودم . من طراحی دیجیتالم انجام میدم . درواقع ، همه زیر شاخه های نقاشی رو انجام میدم »
سرم رو کج کردم « یعنی اگه بهت بگم توی طراحی هانفو شخصی مشتریم کمکم کنی این کارو انجام میدی ؟ منظورم اینه که ، جشن میان پاییزه چینیا زیاده . برای همینم سفارش لباس های سنتی چینی خیلی زیاد شدن ، اینکه ایده هام تموم بشم عادیه نه ؟» و چشمک زدم .
بچه ها هانفو رایج ترین لباس سنتی چینیاست که میتونین سرچ کنین ببینین چه شکلیه
جشن میان پاییزه هم باز یکی از جشنای چینه که چون جشن بزرگیه توی کره هم براش فستیوال برگذار میشه برای شهروندان چینی و کره ای هایی که به چین علاقه مندن معمولا برای شرکت هم هانفو و بقیه لباس های چبنی سنتی رو میپوشن
درمورد پارت هم ، دو سه پارت دیگه نوشتم برای جبران مدتی که نبودم هرموقع لابکای این بیست رو رد کرد بقیرو میذارم بوس بهتون
#هیونجین #فیک #فیکشن #رمان #داستان #وانشات
پارت ۵۷۸۸۷۴۳۴۷۸۹۶۴۴۷۸۷۵
کیکو بی وفا ولم کرد تا به چرت و پرت فروشی مورد علاقه جدیدش بره . اون خیانتکار عوضی من رو با سریال های آبکی مزخرفش تنها گذاشت . انقدر مزخرف بودن که وادار شدم چندتا از فیلم های بیون ووسوک رو به پیشنهاد لینا ببینم ، اما اونا حتی مزخرف تر هم بودن ! ( من خودم یکی دوتا از فیلماشو دیدم دوستش دارم به زین هیت بدین ) فکر کنم واقعا تنها کار سرگرم کننده اینجا فکر کردن راجع به هوانگه ( عاشق شدیا )
ویو کیکو ( تاحالا نداشتیما )
برای اخرین بار توی راهروی شلوغ مغازه راه رفتم تا مطمئن شم که چسب آینه ندارن . عجیبه . معمولا اینجا همه چیز پیدا میشه . تو یکی از گوشه های مغازه ایستادم تا یم بار دیگه همه جا رو رصد کنم . مغازه خیلی بزرگی نیست ولی انقدر همه چیز رو نزدیک و شلوغ چیدن کن چیزهای زیادی توش جا شده . ارتفاع سقفش زیاده برای همین روی دیوار های بلند بالا کتابخونه زدن نسبتا بزرگی زدن . خیلی وسوه کننده به نظر میاد ، اما به همون اندازه که کتاب ها منو وسوه میکنن ، اون نردبون نا امنی که برای برداشتن کتاب ها باید ازش بالا بری هم ترس از ارتفاعم رو وسوه میکنه . نگاهم رو از دیوار های نباتی رنگ برداشتم . بیشتر وسایل دکوری مغازه و قفسه ها چوبی بودن که منو یاد دیزاین های قدیمی معماری فرانسوب میندازه . وقتی دبیرستان بودم یه کتاب هایی راجب سبک های معماری داشتیم که همیشه فکر میکردم هیچوقت به دردم نمیخورن . خب ، هیچوقت به دردم نخوردن اما حداقل الان میتونم تشخیص بدم گچ بری های روی دیوار مربوط جزو مد کدوم سال میلادیه . نفسم رو بیرون دادم و با ناامیدی به سمت پیشخوان بزرگ وسط مغازه رفتم . چسب آینه رو پیدا نکردم اما حداقل آینه های تیکه تیکه شده و مقدار بیشتری از همون پارچه طلایی دارم . قطعا تنها مشکل این مغازه اینه که کف پوش های چوبی نم خورده جیر جیر میکنن . حتی ممکنه میخ هاشون به کفشت راه پیدا کنن . پارچه رو روی پیشخوان گذاشتم و توی کیفم دنبال کارتم گشتم که نگاه فردی رو روی خودم احساس کردم . سرم رو بالا اوردم و پسری رو دیدم که تا الان متوجه حضورش نشده بودم . قطعا با وجود مدل های رنگارنگی که باهاشون کار کردم ، این پسر خوشگل ترین پسریه که تاحالا دیدم !
وقتی محوش شده بودم دیدم که با نگاه من استرس گرفت و دچار سوتفاهم شد . صدای ملایمش جوری بود انگار داره از خودش دفاع میکنه « ببخشید ، منظور بذی نداشتم ! فقط طرح پارچه جذبک کرد . شکوفه های آلو و برگ های بامبو ، یه لباس چینیه ، نه ؟»
انقدر محو پسر بلوند شده بودم که طول کشید تا متوجه بشم داره راجب پارچه ای که برداشته بودم صحبت میکنه . قبل از اینکه حرف بزنم صدام رو صاف کردم اما کوچک ترین تلاشی نکردم که وانمود کنم محو پسر نشدم .
« ورژن شخصی یه هانفو ه . میتونی پارچه هارو بشناسی ؟»
پسر سبدش رو روی پیشخوان گذاشت . برای لحظه ای نگاهم رو از نیم رخ بی نقصش گرفتم تا به خرید هاش نگاه کنم . رنگ روغن ، کاردک و تینر . اسکن موفق بود ، اون یه نقاشه !
همزمان که خرید هاش رو از سبد بیرون میاورد تا فروشنده بارکدشون رو اسکن کنه توضیح داد « پارچه هارو زیاد نه ، ولی طرح روشون رو چرا . قبلا با یه شرکت همکاری کرده بودم که پارچه های چاپی درست کنه »
نمیتونم جلوی حس کنجکاویم رو بگیرم « مگه نقاش نیستی ؟ چطور ممکنه وارد کار چاپ شده باشی ؟»
بلاخره بهم نگاه کرد . اوکی ، من بهترین جایزه امروزم رو دریافت کردم . این پسر خوشگله باهام چشم تو چشم شد ! البته انگار من تنها کسیم که از ارتباط چشمی لذت میبرم . خجالتیه ؟ این حتی دوست داشتی تره که !
« تو قسمت چاپ نقشی نداشتم . توی طراحی بودم . من طراحی دیجیتالم انجام میدم . درواقع ، همه زیر شاخه های نقاشی رو انجام میدم »
سرم رو کج کردم « یعنی اگه بهت بگم توی طراحی هانفو شخصی مشتریم کمکم کنی این کارو انجام میدی ؟ منظورم اینه که ، جشن میان پاییزه چینیا زیاده . برای همینم سفارش لباس های سنتی چینی خیلی زیاد شدن ، اینکه ایده هام تموم بشم عادیه نه ؟» و چشمک زدم .
بچه ها هانفو رایج ترین لباس سنتی چینیاست که میتونین سرچ کنین ببینین چه شکلیه
جشن میان پاییزه هم باز یکی از جشنای چینه که چون جشن بزرگیه توی کره هم براش فستیوال برگذار میشه برای شهروندان چینی و کره ای هایی که به چین علاقه مندن معمولا برای شرکت هم هانفو و بقیه لباس های چبنی سنتی رو میپوشن
درمورد پارت هم ، دو سه پارت دیگه نوشتم برای جبران مدتی که نبودم هرموقع لابکای این بیست رو رد کرد بقیرو میذارم بوس بهتون
#هیونجین #فیک #فیکشن #رمان #داستان #وانشات
- ۱۵۱
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط