فصل دوم

فصل دوم

پارت نوزدهم | آخرین روزهای انتظار

سه هفته مانده بود...

فقط سه هفته تا برگشتن جنگکوک.

برای لیانا، این سه هفته طولانی‌ترین روزهای زندگی‌اش بودند.

هر صبح که بیدار می‌شد، اولین کاری که می‌کرد، نگاه کردن به تقویم روی دیوار بود.

روزهایی که با علامت‌های کوچک خط زده بود.

۲۱ روز...

۲۰ روز...

۱۹ روز...

---

آن روز...

لیانا به همراه دوستش برای خرید آماده‌سازی استقبال از جنگکوک به مرکز شهر رفته بود.

دوستش با خنده گفت:

ـ «تو داری برای برگشتن یه نفر، بیشتر از عروسی خودت برنامه‌ریزی می‌کنی.»

لیانا خندید.

ـ «دو سال منتظرش بودم... حق دارم.»

بعد دستش را روی گردنبند ستاره‌ای گذاشت.

ـ «اون اینو روز رفتنش بهم داد.»

دوستش لبخند زد.

ـ «هنوزم بازش نکردی؟»

لیانا سرش را تکان داد.

ـ «نه... چون یه قول بود.»

---

در ایتالیا...

جنگکوک آخرین وسایلش را جمع می‌کرد.

چمدانش کنار تخت بود.

روی میز، عکس کوچکی از خودش و لیانا قرار داشت.

آن را برداشت و چند ثانیه نگاه کرد.

دو سال گذشته بود...

دو سال دوری، دلتنگی و انتظار.

اما هنوز وقتی عکس او را می‌دید، همان حس روز اول را داشت.

---

در همین لحظه، مادرش وارد اتاق شد.

ـ «آماده‌ای؟»

جنگکوک لبخند زد.

ـ «فکر کنم.»

مادرش به چهره‌ی او نگاه کرد.

ـ «می‌ترسی؟»

جنگکوک سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «آره.»

ـ «چرا؟»

ـ «چون می‌خوام وقتی دوباره ببینمش... همون جنگکوکی باشم که منتظرش بوده.»

مادرش لبخند آرامی زد.

ـ «اگه هنوز دوستش داری، همون آدمی هستی که باید باشی.»

---

چند روز بعد...

لیانا بالاخره پیام جنگکوک را دریافت کرد.

جنگکوک:
«بلیطم رو گرفتم... هفته‌ی بعد برمی‌گردم سئول.»

چشم‌های لیانا پر از اشک شد.

نه از ناراحتی...

از خوشحالی.

انگشت‌هایش را روی صفحه‌ی گوشی گذاشت و آرام نوشت:

«منتظرت می‌مونم.»

---

اما در همان زمان...

جنگکوک در فرودگاه ایتالیا، قبل از پرواز، با کسی روبه‌رو شد.

دختری با چمدان سفید و لبخندی آشنا.

ایزابلا.

ـ «جنگکوک... باورم نمی‌شه بعد از این همه مدت داری برمی‌گردی.»

جنگکوک فقط لبخند کوتاهی زد.

ـ «آره.»

ایزابلا چند لحظه به او نگاه کرد.

ـ «امیدوارم سئول همون‌طور که می‌خوای ازت استقبال کنه.»

جنگکوک چیزی نگفت.

فقط به عکس لیانا در گوشی‌اش نگاه کرد.

اما...

ایزابلا هم قرار بود به زودی به سئول بیاید.

و این بار...

دیگر فقط یک خاطره از ایتالیا نبود.

او قرار بود وارد زندگی لیانا و جنگکوک شود.

تنها یک هفته مانده بود...

تا دیداری که قرار بود همه‌چیز را تغییر دهد.

پآیآن پآرت نوزدهم...☕⃢🖤
دیدگاه ها (۶)

فصل دومپارت بیستم | بازگشت به خانهبالاخره روزی که لیانا دو س...

فصل دومپارت بیست و یکم | حقیقتی که پنهان ماندلیانا نمی‌دانست...

فصل دومپارت هجدهم | نزدیک‌تر از همیشه، دورتر از همیشهیک سال ...

فصل دومپارت هفدهم | سایه‌های دورییک سال گذشته بود...یک سال ا...

فصل دومپارت دوم | دختری از ایتالیاروز بعد...خبر ورود دانش‌آم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط