#گذشته_تلخ

#گذشته_تلخ

Part: 6


رفتم سمت یه سوپری و چندتا کمپود و ابمیوه برداشتم و باز رفتم بیمارستان.
به بخش هیونجین رفتم و رفتم داخل اتاق....
اما اتاق خالی بود.
قلبم درجا وایساد کل خریدا از دستم پخش زمین شد.
سریع به طرف پذیرش و گفتم:

+خانم... خانم بیمار اون بخش کجاست؟؟(نگران)

پرستار: اروم باشین خانم... به اتاق دیگه ای منتقل شدن


نفس راحتی کشیدم و باز گفتم:

+اتاقش..بخشش کجاست؟؟


پرستار: ته سالن اتاق شماره7

رفتم خریدا رو از روی زمین برداشتم و به سمت اتاق هیونجین رفتم.

+هیون..ابجی اومده!!


هیونجین: ات..ببخشید.!


+نه عزیزم فدا سرت نگران نباش همچی درست میشه

توی بغلم کشیدمش و سرشو نوازش میکردم... معلوم نبود توی اون لحظه چه حالی داشت...

هیونجین: ابجی پول بیمارستانو از کجا میاری؟؟


+توعه کوتوله نگران اونش نباش


هیونجین: بنده کوتوله نیستم تو کوتوله ای من قدم178تو چی155(خنده)


+زبون دراز شدیی..بزنم بِشِت خاک بِره چِشِت🗡

دم دما شبی بود که هیونجین خواب رفت، منم روی مبلی که کنار تخت بود گرفتم خوابیدم.
......
صبح شده بود،از جام بلند شدم. هیونجین هنوز خواب بود...
رفتم سمت سرویس بهداشتی و دست و صورتمو شوستم.
احساس خفگی میکردم پس رفتم توی حیاط.
برای خودم میچرخیدم و دورو برو نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد.
از طرف خانم چوی بود...
جواب دادم. که گفت:

خانم چوی:.......


#اد_لوسی
ـ
دیدگاه ها (۱۱)

#گذشته_تلخ Part: 5توی گوشی دنبال کار گشتم. یجایی رو دیدم که ...

#گذشته_تلخPart: 3با چه رویی اومده شماره داده... مردک پفیـ......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط