*لیدوکائین*
*لیدوکائین*
(Part 2)
اما خوشبختانه اتفاق بدی نمیوفته. سریع از این خونه لعنتی که مثل جهنم بود برام خارج میشم.
هنوزم باورم نمیشه که موفق شدم از دست اون هیولا و پسراش فرار کنم.
چند روز پیش تونستم با کمک نارا یک بلیط قطار با پایین ترین قیمت بگیرم تا با سریع ترین حالت ممکن به سئول برسم.
بعد از یه ربع پیاده روی خودمو بالاخره به قطار میرسونم و سوار میشم.
دو ساعت بعد :
بالاخره به سئول رسیدم. خیلی خوشحالم باورم نمیشه تونستم خودمو نجات بدم. از قطار میام بیرون. گوشیم زنگ میخوره.
نارا پشت خطه جواب میدم. با نگرانی میپرسه : ات حالت خوبه؟! سالمی؟! سفر خوبی داشتی؟!
می خندم و میگم : نگران نباش من خوبم فقط باید هر چه زود تر جایی برای موندن پیدا کنم.
%صبر کن جایی نرو شاید گم بشی آدرس بده خودم میام دنبالت
خشکم میزنه و با تعجب میپرسم : مگه تو اینجایی؟!
%آره به بهانه ی خوش گذرونی اومدم. خاله ام اینجا خونه داره با هم میریم اونجا
&خاله ات با بودن من مشکلی نداره؟
% نه اون زن مهربونیه
& باشه ممنونم ازت
% رفیق خر خودمی دیگه منتظر باش زودی میام
قطع میکنم و یه گوشه وای میستم تا بیاد دنبالم. شهر هنوز خلوت بود و آدم های کمی دیده میشدن. داشتم در سکوت مطلق به دور و برم نگاه میکردم که صدایی از پشت سرم باعث شد از ترس مو به تنم سیخ بشه...
(Part 2)
اما خوشبختانه اتفاق بدی نمیوفته. سریع از این خونه لعنتی که مثل جهنم بود برام خارج میشم.
هنوزم باورم نمیشه که موفق شدم از دست اون هیولا و پسراش فرار کنم.
چند روز پیش تونستم با کمک نارا یک بلیط قطار با پایین ترین قیمت بگیرم تا با سریع ترین حالت ممکن به سئول برسم.
بعد از یه ربع پیاده روی خودمو بالاخره به قطار میرسونم و سوار میشم.
دو ساعت بعد :
بالاخره به سئول رسیدم. خیلی خوشحالم باورم نمیشه تونستم خودمو نجات بدم. از قطار میام بیرون. گوشیم زنگ میخوره.
نارا پشت خطه جواب میدم. با نگرانی میپرسه : ات حالت خوبه؟! سالمی؟! سفر خوبی داشتی؟!
می خندم و میگم : نگران نباش من خوبم فقط باید هر چه زود تر جایی برای موندن پیدا کنم.
%صبر کن جایی نرو شاید گم بشی آدرس بده خودم میام دنبالت
خشکم میزنه و با تعجب میپرسم : مگه تو اینجایی؟!
%آره به بهانه ی خوش گذرونی اومدم. خاله ام اینجا خونه داره با هم میریم اونجا
&خاله ات با بودن من مشکلی نداره؟
% نه اون زن مهربونیه
& باشه ممنونم ازت
% رفیق خر خودمی دیگه منتظر باش زودی میام
قطع میکنم و یه گوشه وای میستم تا بیاد دنبالم. شهر هنوز خلوت بود و آدم های کمی دیده میشدن. داشتم در سکوت مطلق به دور و برم نگاه میکردم که صدایی از پشت سرم باعث شد از ترس مو به تنم سیخ بشه...
- ۱۸۶
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط