ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۶۶
به زور و خیلی اروم گفتم منو میبخشی؟
بهم لبخند زد و دو طرف صورتم رو گرفت و عمیق گفت: فقط کاري رو بکن که حقته و قلبت رو اروم
میکنه.. همین.. من پشتتم...
اشکم اروم جاري شد که تند لبخندي زدم و پاکش کردم.
محکم :گفت برو خانومم برو
متعجب گفتم:تو..نمياي؟
سر تکون داد و گفت : چرا ...هستم..ولي تو و وکیل باید رديف جلو بشينين... من این اخر میشینم. اینجا راحت ترم
بودن تو دادگاه پدرش به اندازه كافي دردناك بود..دیگه
نمیخواستم بیشتر اذیتش کنم.
سرفه ارومي زد و رو صندلي نشست..
نفس عميقي كشيدم و چرخیدم که نگاه خیره فین دوناتو رو روي خودم دیدم
با نفرت زل زدم بهش.
وکیل جیمین کنارم تند تند یه چیزایی میگفت و سعي میکردم حواسمو كامل جمع کنم...
رفتم جلو و خواستم رو صندلي بشینم
که فین گفت : از دیدنت خوشحالم الا بيكر...
با خشم و نفرت صاف شدم و با دندوناي قفل شده زل زدم بهش.
خيلي عميق زل زد تو چشمام و تلخ گفت:میدونستم این
چشما رو یه جا دیدم..چشماي مادرت..
با خشم گفتم : اسم مادر منو تو دهن کثیفت نیار.. اشك توي چشماش حلقه زد ولي لبخند زد
و گفت:خيلي شبيهشي..خيلي.
اشکش جاري شد.
با درد گفتم: خيلي محکم بود نه؟
اروم گفت: خيلي..
پوزخند زدم و محکم گفتم : پس منتظر باش ببین دخترش چقدر میتونه قوي باشه فين دوناتو.. فك نميكنم حتي بتوني تصورشو بكني.. وقتشه تقاص
اشتباهات و گناه هات رو پس بدي..
و خيلي جدي و خشك سر جام نشستم و دستامو مشت کردم تا لرزش ناشی از اضطرابم رو بپوشونم
فین ندیده مطمینم.. تند نگاش کردم.
جدي و تلخ به روبروش خیره بود.
سعی کردم جلوي لرزش لبهام رو بگیرم و واسه همین محکم گازش گرفتم و نگاهم رو به روبروم دوختم.
( فصل سوم ) پارت ۶۶۶
به زور و خیلی اروم گفتم منو میبخشی؟
بهم لبخند زد و دو طرف صورتم رو گرفت و عمیق گفت: فقط کاري رو بکن که حقته و قلبت رو اروم
میکنه.. همین.. من پشتتم...
اشکم اروم جاري شد که تند لبخندي زدم و پاکش کردم.
محکم :گفت برو خانومم برو
متعجب گفتم:تو..نمياي؟
سر تکون داد و گفت : چرا ...هستم..ولي تو و وکیل باید رديف جلو بشينين... من این اخر میشینم. اینجا راحت ترم
بودن تو دادگاه پدرش به اندازه كافي دردناك بود..دیگه
نمیخواستم بیشتر اذیتش کنم.
سرفه ارومي زد و رو صندلي نشست..
نفس عميقي كشيدم و چرخیدم که نگاه خیره فین دوناتو رو روي خودم دیدم
با نفرت زل زدم بهش.
وکیل جیمین کنارم تند تند یه چیزایی میگفت و سعي میکردم حواسمو كامل جمع کنم...
رفتم جلو و خواستم رو صندلي بشینم
که فین گفت : از دیدنت خوشحالم الا بيكر...
با خشم و نفرت صاف شدم و با دندوناي قفل شده زل زدم بهش.
خيلي عميق زل زد تو چشمام و تلخ گفت:میدونستم این
چشما رو یه جا دیدم..چشماي مادرت..
با خشم گفتم : اسم مادر منو تو دهن کثیفت نیار.. اشك توي چشماش حلقه زد ولي لبخند زد
و گفت:خيلي شبيهشي..خيلي.
اشکش جاري شد.
با درد گفتم: خيلي محکم بود نه؟
اروم گفت: خيلي..
پوزخند زدم و محکم گفتم : پس منتظر باش ببین دخترش چقدر میتونه قوي باشه فين دوناتو.. فك نميكنم حتي بتوني تصورشو بكني.. وقتشه تقاص
اشتباهات و گناه هات رو پس بدي..
و خيلي جدي و خشك سر جام نشستم و دستامو مشت کردم تا لرزش ناشی از اضطرابم رو بپوشونم
فین ندیده مطمینم.. تند نگاش کردم.
جدي و تلخ به روبروش خیره بود.
سعی کردم جلوي لرزش لبهام رو بگیرم و واسه همین محکم گازش گرفتم و نگاهم رو به روبروم دوختم.
- ۵.۵k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط