★اون یه مافیا بود ولی...p²

★اون یه مافیا بود ولی...p²
_"من واقعا عذر میخوام اما این ازدواج که واقعا با عشقی همراه نیست! بعدش از هم جدا میشیم..."
واقعا هرچی بیشتر می‌گذشت... بیشتر عصبی میشدم!
با عصبانیت و فریاد گفتم:"من حاضر نیستم حتی الکی با تو ازدواج کنم! چرا باید با یه قاتل ازدواج کنم؟؟ها؟"
_"ق..قاتل؟"
_"آره قاتل! تو یک قاتلی!"
آقای کیم با خشم و کمی غم داخل چشماش بهم نگاه کرد...
_"پرواز مامان بابام رو کنسل میکنم و بعدش که قرارداد‌ها انجام شد و اونا اومدن به همه میگم از هم جدا شدیم و فهمیدم فقط به خاطر پول با من بودی!"
پیشنهادش رو قبول کردم اما...
اما اون حالش خوب نبود!
یعنی میتونستم حس کنم که حالش خوب نیست...
رفتم داخل اتاقم و با خودم گفتم نکنه به خاطر اینکه بهش گفتم قاتل بادیگارد‌هاش رو برای کشتن من بفرسته اتاقم!
یک ربع...
نیم ساعت...
یک ساعت...
یک ساعت و نیم...
یک ساعت و نیم گذشته بود و من هنوزم از فکر خوابم‌ نبرده بود! افکارم منو رها نمیکردن...
چراغ اتاقم رو روشن کردم تا یکم کتاب بخونم...
جین:
قاتل؟؟
من قاتل بودم؟؟
بطری ویسکی رو تموم کرده بودم و داشتم به این فکر میکردم که حرف اون دختر دلیلش چی بود؟
چون مافیا بودم؟؟
راستش...
راستش یه جورایی از اون دختر خوشم میومد!
نه اینکه دوسش داشته باشم یا عاشقش باشم... نه...
ولی ازش مثل انسان‌های دیگه متنفر نبودم!
خب با خودم گفتم ممکنه در این زمان عاشق یک مافیا بشه اما با این حال هیچ وقت عاشق قاتل نمیشه!
وای نه!!
قرصم رو فراموش کرده بودم!!!
به خاطر حساسیت معدم باید قرص می‌خوردم و الان به خاطر اینکه ذهنم درگیر بود یادم رفته بود!
از پله‌ها رفتم پایین که از خانم لی کمک بگیرم اما بیشتر از این نمی‌تونستم از پله‌ها برم پایین...
چند قدم با اتاق نایون فاصله داشتم، چراغ اتاقش روشن بود...
یعنی درست بود که ازش کمک بگیرم؟؟
وای پاهام داره سست میشه!
نایون:
توی اتاقم داشتم کتاب میخوندم که یهو...
در اتاقم محکم باز شد...
_"نایون کمکم کن!"
آقای کیم تو حالت نشسته دستش رو گذاشته بود روی معدش و کمک میخواست!!
خیلی ترسیدم!
سریع آوردمش توی اتاقم و رفتم از آجوما لی کمک گرفتم...
اونا بعد اینکه بهش یک قرص دادن به دکتر مخصوص اون زنگ زدن... مشخص بود خیلی درد داره...
جین:
بعد معاینه ، دکتر گفت:"جین چرا قرصت رو نخوردی؟؟"
_"فراموش کردم دکتر"
_"مشروب خوردی آره؟"
_"خیلی کم"
_"خیلی خب جین... الان بهت آرام‌بخش زدم اما دیگه قرصت رو بخور و فراموش نکن! راستی چون یکم الکل خوردی دردت شدید تر شده بود..."
_"دیگه تکرار نمیشه"
دکتر که رفت؛ یهو دیدم نایون اومد تو اتاقم ترسیدم، آخه داشت گریه میکرد...
_"آقای جین من واقعا معذرت می‌خوام که بهتون گفتم قاتل... درسته آدم مهمی براتون نیستم ولی حرفم واقعا بد بود!"
سرم رو برگردوندم و گفتم:"نیازی به معذرت خواهی نیست، تقصیر تو نبود"
نایون:
بی اختیار گریه میکردم...
بهم اشاره کرد که در گوشم یه چیزی بگه...
نزدیک شدم؛ با قیافه‌ی بامزه و چشمک گفت:"میتونی چند تا بطری برام بیاری؟"
_"آقای کیم دکتر گفت الکل دردتون رو شدید می‌کنه!"
ادام رو درآورد:"آقای کیم..."
بعد ادامه داد:"جین صدام کن دیگهههه بعدشم منِ قاتل دارم دستور میدم برو برام چند تا بطری بیار"
_"جین... وای چقدر سخته اینجوری بگم! شما قاتل نیستید این اشتباه من بود جین..."
_"هوم... مهم نیست برام! میری بطری بیاری یا نه؟؟"
مجبور بودم...
رفتم داخل اتاق کار جین که چند تا بطری بیارم...
اومدم کم الکل انتخاب کنم که همشون الکل های درصد بالا بودن! چهار تا بطری گرفتم دستم و بردم داخل اتاق استراحت جین... تا منو دید که با بطری‌ها اومدم نشست...
صدا زد:"آقای جونگ وو"
یکی از بادیگارد‌ها اومد داخل...
_"جانم آقا؟؟"
بطری ها رو داد به آقای جونگ‌وو و گفت:"امشب اذیتتون کردم... میخوای الان با همه اینا رو بخورید میخوای هم فرداشب وقت هست..."
از این کار واقعا تعجب کردم...
اون ویسکی های گرون قیمت رو به خدمتکار‌ها و بادیگارد‌ها داد چون حالش بد شد و به اونا زحمت داد!
نکنه اون واقعا مهربون بود؟
باورم نمیشه طرز فکرم داره راجب یک مافیا تغییر می‌کنه!



خوب بود؟ منتظر پارت بعد باشید...
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۴)

★اون یه مافیا بود ولی...p¹_"فامیلی خودت رو فراموش می‌کنیم و ...

★چشم‌ها دروغ نمیگن؟...P¹(End)این چند روز نادیده گرفته میشدم....

پارت دهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط