Im really devil
پارت 1
خیلی وقت از رفتنش گذشته بود... چرا برنمیگشت.. چرا برنمیگشت تا لیکسی کوچکش رو توی بغلش بگیره و مو هاش رو نوازش کنه ... هیونجین کجا بود؟ یک ماه بود که رفته بود.. فیلیکس روی صندلی ای توی پارک روبه روی خونه اش نشسته بود.... به بچه هایی که بازی میکردند نگاه میکرد... چقدر میخواست در آن لحظه کودکی دوساله میبود.
درینگ(من بلد نیستم صدای اس ام اس در بیارم 😊 )
فیلیکس گوشیش رو برداشت و وقتی اسم هیونجین رو دید چشم هایش برق زد... پیام را باز کرد... هیونجین با لحنی سرد نوشته بود: سلام... ساعت 7 بیا به اینجا. فیلیکس نوشت: سلام...خوبی؟ باشه میام... خیلی دلم برات تنگ شده.
ساعت 6 و نیم بود.. فیلیکس تاکسی ای گرفت و به اونجا رفت.. لوکیشن یک بار بود.. یه بار کوچیک ... فیلیکس با دلهره وارد اونجا شد و هیونجین رو دید که کنارش یه دختر نشسته... رفت جلو و بهش سلام کرد.
هیونجین: فیلیکس ... ببین... من یک نتیجه ای گرفتم ... من و تو به درد همدیگه نمیخوریم. فیلیکس:هه هیونا... این شوخی ها دیگه جواب نمیده دیگه گولت رو نمیخورم. هیونجین اون دختر رو به خودش نزدیک کرد و گفت: فیلیکس.. این دختری که میبینی ... دوست دخترمه.. خب؟ من دیگه دوستت ندارم. فیلیکس با تعجب به هیونجین نگاه میکرد.. دختر: ببین بیچاره ی هر..زه (زر نزن زنیکه لیکسی من اونی که گفتی نیست ) اگه یه بار دیگه نزدیک شوهر من بشی.. پاتو قلم میکنم.. فهمیدی؟ . و بطری شزابی برداشت و ریخت روی فیلیک و مو هاش رو کشید و گفت: حالا میفهمم چرا هیون ولت کرده... چون تو اضافه ای.. برای همه چیز و همه کس.. حالا هم از جلوی چشم هاشون گم شو. فیلیکس با چشم هایی گریان به سمت در رفت.. در آخرین لحظه نگاهی به هیونجین انداخت و دید که هیونجین داره اون دختر رو می.. بوسه (اینجوری میزارم چون فکر کنم ویس گیر بده) قطره اشک از گونه هاش سر خورد... فیلیکس سوار ماشین شد و به سمت خونه اش رفت... وقتی به اونجا رسید جیسونگ رو دید که دم در خونه اش ایستاده.. جیسونگ عاشق فیلیکس بود .. اما فیلیکس چون عاشق هیونجین بود همیشه ازش دوری میکرد.... وقتی که جیسونگ فیلیکس رو به اون شکل دید به سمتش رفت... فیلیکس به محض اینکه جیسونگ بهش رسید زانو هاش سست شد و داشت می افتاد روی زمین که جیسونگ اون را گرفت... او را به دکتر برد تا او را معاینه کنند... زمانی که فیلیکس به هوش آمد تمام موضوع را برای جیسونگ نعریف کرد و جیسونگ گفت: بهت گفتم... اون یه عوضی به تمام معنا هست... من مراقبتم خب؟ قول میدم مراقبت باشم و نزارم که کسی اذیتت کنه.
خیلی وقت از رفتنش گذشته بود... چرا برنمیگشت.. چرا برنمیگشت تا لیکسی کوچکش رو توی بغلش بگیره و مو هاش رو نوازش کنه ... هیونجین کجا بود؟ یک ماه بود که رفته بود.. فیلیکس روی صندلی ای توی پارک روبه روی خونه اش نشسته بود.... به بچه هایی که بازی میکردند نگاه میکرد... چقدر میخواست در آن لحظه کودکی دوساله میبود.
درینگ(من بلد نیستم صدای اس ام اس در بیارم 😊 )
فیلیکس گوشیش رو برداشت و وقتی اسم هیونجین رو دید چشم هایش برق زد... پیام را باز کرد... هیونجین با لحنی سرد نوشته بود: سلام... ساعت 7 بیا به اینجا. فیلیکس نوشت: سلام...خوبی؟ باشه میام... خیلی دلم برات تنگ شده.
ساعت 6 و نیم بود.. فیلیکس تاکسی ای گرفت و به اونجا رفت.. لوکیشن یک بار بود.. یه بار کوچیک ... فیلیکس با دلهره وارد اونجا شد و هیونجین رو دید که کنارش یه دختر نشسته... رفت جلو و بهش سلام کرد.
هیونجین: فیلیکس ... ببین... من یک نتیجه ای گرفتم ... من و تو به درد همدیگه نمیخوریم. فیلیکس:هه هیونا... این شوخی ها دیگه جواب نمیده دیگه گولت رو نمیخورم. هیونجین اون دختر رو به خودش نزدیک کرد و گفت: فیلیکس.. این دختری که میبینی ... دوست دخترمه.. خب؟ من دیگه دوستت ندارم. فیلیکس با تعجب به هیونجین نگاه میکرد.. دختر: ببین بیچاره ی هر..زه (زر نزن زنیکه لیکسی من اونی که گفتی نیست ) اگه یه بار دیگه نزدیک شوهر من بشی.. پاتو قلم میکنم.. فهمیدی؟ . و بطری شزابی برداشت و ریخت روی فیلیک و مو هاش رو کشید و گفت: حالا میفهمم چرا هیون ولت کرده... چون تو اضافه ای.. برای همه چیز و همه کس.. حالا هم از جلوی چشم هاشون گم شو. فیلیکس با چشم هایی گریان به سمت در رفت.. در آخرین لحظه نگاهی به هیونجین انداخت و دید که هیونجین داره اون دختر رو می.. بوسه (اینجوری میزارم چون فکر کنم ویس گیر بده) قطره اشک از گونه هاش سر خورد... فیلیکس سوار ماشین شد و به سمت خونه اش رفت... وقتی به اونجا رسید جیسونگ رو دید که دم در خونه اش ایستاده.. جیسونگ عاشق فیلیکس بود .. اما فیلیکس چون عاشق هیونجین بود همیشه ازش دوری میکرد.... وقتی که جیسونگ فیلیکس رو به اون شکل دید به سمتش رفت... فیلیکس به محض اینکه جیسونگ بهش رسید زانو هاش سست شد و داشت می افتاد روی زمین که جیسونگ اون را گرفت... او را به دکتر برد تا او را معاینه کنند... زمانی که فیلیکس به هوش آمد تمام موضوع را برای جیسونگ نعریف کرد و جیسونگ گفت: بهت گفتم... اون یه عوضی به تمام معنا هست... من مراقبتم خب؟ قول میدم مراقبت باشم و نزارم که کسی اذیتت کنه.
- ۱.۶k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط