آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 37
["ویو تهیونگ"]
برای اولین بار بعد از مدتها...
قبل از زنگ ساعت بیدار شدم.
چند ثانیه به سقف اتاق خیره موندم تا یادم بیاد چرا حس میکنم یه چیزی فرق کرده.
بعد یادم اومد.
ازدواج کرده بودم.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
از تخت بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم.
هفت صبح.
احتمالاً سلین هنوز خواب بود.
و آمِلیا هم باید خواب باشه..
آروم از اتاق بیرون رفتم و مستقیم سمت آشپزخونه رفتم.
بعد از چند دقیقه، میز صبحونه آماده شده بود.
نان تست.
املت.
آبمیوه.
و قهوه.
به میز نگاه کردم و سرم رو تکون دادم.
_"بد نشده."
اما هنوز یه نفر کم بود.
یا بهتره بگم...
دو نفر.
لبخندی زدم و به سمت اتاق سلین رفتم.
چند ضربه آروم به در زدم.
جوابی نیومد.
دوباره زدم.
بازم هیچی.
پوفی کشیدم و آروم در رو باز کردم.
سلین وسط تخت خوابیده بود و پتو رو تا زیر چونهاش بالا کشیده بود.
موهاش نصف صورتش رو پوشونده بود.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد نزدیک رفتم.
_"سلین."
هیچ واکنشی نشون نداد.
_"خانوم روانشناس."
بازم هیچی.
ابرویی بالا انداختم.
_"خونه آتیش گرفته."
بدون اینکه چشم باز کنه گفت:
+"به آتشنشانی زنگ بزن."
خندم گرفت.
_"بلند شو."
+"نه."
_"صبح شده."
+"مبارکش باشه."
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.
_"چجوری یه آدم میتونه اینقدر تنبل باشه؟"
این بار یه چشمش رو باز کرد.
+"ببین کی داره حرف میزنه."
_"من؟"
+"آره تو.
آدمی که سه بار سر قرار خواب مونده بود."
با ناباوری نگاهش کردم.
_"هنوز یادته؟"
+"متأسفانه."
_"کینهای هستی."
+"حافظهی خوبی دارم."
پتو رو بیشتر دور خودش پیچید.
+"برو بیرون."
_"نه."
+"تهیونگ."
_"نه."
+"دارم اخراجت میکنم از اتاقم."
_"منم دارم بیدارت میکنم."
چشمهاش رو کامل باز کرد و اخم کوچیکی کرد.
_"خیلی رو مخی."
لبخند زدم.
_"صبح بخیر به تو هم."
چند دقیقه بعد بالاخره با کلی غر زدن از تخت جدا شد و دنبالم اومد پایین.
همین که وارد آشپزخونه شد، نگاهش روی میز صبحونه چرخید.
بعد نگاهم کرد.
+"تو درستش کردی؟"
_"نه.
همسایه اومد درست کرد."
چشمهاش رو چرخوند.
+"هنوز صبح نشده شروع کردی؟"
_"هنوز صبح نشده شروع کردی؟"
ازم تقلید کرد.
+"واقعاً بالغی."
_"ممنون."
روی صندلی نشست و فنجون قهوه رو برداشت.
اما قبل از اینکه چیزی بخوره، صدای قدمهای کوچیکی از راهرو اومد.
هر دومون سر چرخوندیم.
آمِلیا با موهای نامرتب و عروسکش توی بغلش وسط راهرو ایستاده بود.
چند ثانیه خوابآلود نگاهمون کرد.
بعد چشمهاش گرد شد.
_"صبحونه!"
و قبل از اینکه من یا سلین چیزی بگیم، مثل موشک دوید سمت میز.
سلین خندید.
منم خندیدم.
و آمِلیا بدون توجه به هیچکدوممون روی صندلی نشست و گفت:
_"من گشنمه."
بعد با اخم کوچیکی به من نگاه کرد.
_"عمو تهیونگ."
_"جانم؟"
_"اگه همه صبحونه رو بخوری باهات قهر میکنم."
سلین همون لحظه زد زیر خنده.
و من فهمیدم...
از امروز به بعد، صبحهای این خونه قرار نبود هیچوقت آروم باشن.
پارت 37
["ویو تهیونگ"]
برای اولین بار بعد از مدتها...
قبل از زنگ ساعت بیدار شدم.
چند ثانیه به سقف اتاق خیره موندم تا یادم بیاد چرا حس میکنم یه چیزی فرق کرده.
بعد یادم اومد.
ازدواج کرده بودم.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
از تخت بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم.
هفت صبح.
احتمالاً سلین هنوز خواب بود.
و آمِلیا هم باید خواب باشه..
آروم از اتاق بیرون رفتم و مستقیم سمت آشپزخونه رفتم.
بعد از چند دقیقه، میز صبحونه آماده شده بود.
نان تست.
املت.
آبمیوه.
و قهوه.
به میز نگاه کردم و سرم رو تکون دادم.
_"بد نشده."
اما هنوز یه نفر کم بود.
یا بهتره بگم...
دو نفر.
لبخندی زدم و به سمت اتاق سلین رفتم.
چند ضربه آروم به در زدم.
جوابی نیومد.
دوباره زدم.
بازم هیچی.
پوفی کشیدم و آروم در رو باز کردم.
سلین وسط تخت خوابیده بود و پتو رو تا زیر چونهاش بالا کشیده بود.
موهاش نصف صورتش رو پوشونده بود.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد نزدیک رفتم.
_"سلین."
هیچ واکنشی نشون نداد.
_"خانوم روانشناس."
بازم هیچی.
ابرویی بالا انداختم.
_"خونه آتیش گرفته."
بدون اینکه چشم باز کنه گفت:
+"به آتشنشانی زنگ بزن."
خندم گرفت.
_"بلند شو."
+"نه."
_"صبح شده."
+"مبارکش باشه."
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.
_"چجوری یه آدم میتونه اینقدر تنبل باشه؟"
این بار یه چشمش رو باز کرد.
+"ببین کی داره حرف میزنه."
_"من؟"
+"آره تو.
آدمی که سه بار سر قرار خواب مونده بود."
با ناباوری نگاهش کردم.
_"هنوز یادته؟"
+"متأسفانه."
_"کینهای هستی."
+"حافظهی خوبی دارم."
پتو رو بیشتر دور خودش پیچید.
+"برو بیرون."
_"نه."
+"تهیونگ."
_"نه."
+"دارم اخراجت میکنم از اتاقم."
_"منم دارم بیدارت میکنم."
چشمهاش رو کامل باز کرد و اخم کوچیکی کرد.
_"خیلی رو مخی."
لبخند زدم.
_"صبح بخیر به تو هم."
چند دقیقه بعد بالاخره با کلی غر زدن از تخت جدا شد و دنبالم اومد پایین.
همین که وارد آشپزخونه شد، نگاهش روی میز صبحونه چرخید.
بعد نگاهم کرد.
+"تو درستش کردی؟"
_"نه.
همسایه اومد درست کرد."
چشمهاش رو چرخوند.
+"هنوز صبح نشده شروع کردی؟"
_"هنوز صبح نشده شروع کردی؟"
ازم تقلید کرد.
+"واقعاً بالغی."
_"ممنون."
روی صندلی نشست و فنجون قهوه رو برداشت.
اما قبل از اینکه چیزی بخوره، صدای قدمهای کوچیکی از راهرو اومد.
هر دومون سر چرخوندیم.
آمِلیا با موهای نامرتب و عروسکش توی بغلش وسط راهرو ایستاده بود.
چند ثانیه خوابآلود نگاهمون کرد.
بعد چشمهاش گرد شد.
_"صبحونه!"
و قبل از اینکه من یا سلین چیزی بگیم، مثل موشک دوید سمت میز.
سلین خندید.
منم خندیدم.
و آمِلیا بدون توجه به هیچکدوممون روی صندلی نشست و گفت:
_"من گشنمه."
بعد با اخم کوچیکی به من نگاه کرد.
_"عمو تهیونگ."
_"جانم؟"
_"اگه همه صبحونه رو بخوری باهات قهر میکنم."
سلین همون لحظه زد زیر خنده.
و من فهمیدم...
از امروز به بعد، صبحهای این خونه قرار نبود هیچوقت آروم باشن.
- ۱۰.۱k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط