𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟒
اون موقع که دعوا میکردن من بدنم به طرز ترسناکی قفل شده بود و بهم اجازه حرکت نمیداد..
ولی الان چی؟
الان که میتونم جلوی دعواشونو بگیرم تا بیشتر از این دعواشون پیش نره و تهیونگ راهی کُما نشه..
ولی..
من این دفعه میخواستم بدون دردسر از سالن غذاخوری بیرون بیام..
هوففففففففف..
ولی جونگکوک اصلا به تهیونگ رحم نمیکرد..
لعنت به این مرتیکه سگ..
از رو صندلی بلند شدم و با قدمای سریع به طرفشون رفتم..
محکم از شونه جونگکوک گرفتم و کشیدمش عقب..
یاخدا چقدر زور داره..
انگار نه انگار که اومدم و میخوام جلوشو بگیرم..
جونگکوک دوباره مشتشو بلند کرد که به تهیونگ بزنه ولی از دست مشت شدش یا بهتره بگم سنگ گرفتم اجازه ندادم یه مشت دیگه بزنه..
ورا: بسههههههههه..!
از سینه جونگکوک گرفتم و از سینه تهیونگ بلند کردم..
بعد با تمام زورم از تهیونگ دورش کردم..
تهیونگ گوشه لبش پاره شده بود و گونه هاش کمی قرمز شده بود..
ماشاالله آقای جئون شاهکار ساختن..
تهیونگ بلاخره از زمین بلند شد
ورا: هر دوتاتون هم عو*ضیاین...
تهیونگ نیشخندی کمرنگی زد..
بی حال شده بود انگار..
ورا: الان این غذاهارو به این روز انداختین کسایی که تازه اومدن غذا بخورن چی؟
چند ثانیه سکوت...
ورا: اصلا وقتی میخواین دعوا کنین و هی به همدیگه مشت بزنین برین یه جایی دور از چشمای کارآموزا انقدر همدیگه رو بزنین تا بمیرین..
به طرف تهیونگ رفتم از طریق سینه هولش دادم عقب
ـ از هم دور شین..
بعد به طرف جونگکوک رفتم همین کارو برای اونم کردم
ـ از هم دور شین...!
وای...
به معنای واقعی اعصابم خط خطی شده بود...
نفس عمیقی کشیدم و برای آخرین بار لب زدم:
ـ واقعا حوصله نداشتم..وگرنه یه مشت درست حسابی مهمونتون میکردم
بعد به سمت نیمکتی که چند دقیقه پیش روش نشسته بودم رفتم و مشغول غذا خوردن شدم
همه داشتن نگام میکردن
با عصبانیت سرمو بلند کردم:
ـ سرتون توی بشقاب خودتون باشه...من بشقابتون نیستم!
همه سرشو پایین انداختن و آروم مشغول خوردن غذا شدن
منم سریع غذامو تموم کردم و از اون غذاخوری نفرین شده بیرون اومدم..
ادامه دارد...
بچه ها ببخشید مدتی بود عکس یونیفرم پسرونه رو نگذاشته بودم..
میتونین از اسلاید بعدی ببینین..(اصلا رو عکس کراش نزدم😍)
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟒
اون موقع که دعوا میکردن من بدنم به طرز ترسناکی قفل شده بود و بهم اجازه حرکت نمیداد..
ولی الان چی؟
الان که میتونم جلوی دعواشونو بگیرم تا بیشتر از این دعواشون پیش نره و تهیونگ راهی کُما نشه..
ولی..
من این دفعه میخواستم بدون دردسر از سالن غذاخوری بیرون بیام..
هوففففففففف..
ولی جونگکوک اصلا به تهیونگ رحم نمیکرد..
لعنت به این مرتیکه سگ..
از رو صندلی بلند شدم و با قدمای سریع به طرفشون رفتم..
محکم از شونه جونگکوک گرفتم و کشیدمش عقب..
یاخدا چقدر زور داره..
انگار نه انگار که اومدم و میخوام جلوشو بگیرم..
جونگکوک دوباره مشتشو بلند کرد که به تهیونگ بزنه ولی از دست مشت شدش یا بهتره بگم سنگ گرفتم اجازه ندادم یه مشت دیگه بزنه..
ورا: بسههههههههه..!
از سینه جونگکوک گرفتم و از سینه تهیونگ بلند کردم..
بعد با تمام زورم از تهیونگ دورش کردم..
تهیونگ گوشه لبش پاره شده بود و گونه هاش کمی قرمز شده بود..
ماشاالله آقای جئون شاهکار ساختن..
تهیونگ بلاخره از زمین بلند شد
ورا: هر دوتاتون هم عو*ضیاین...
تهیونگ نیشخندی کمرنگی زد..
بی حال شده بود انگار..
ورا: الان این غذاهارو به این روز انداختین کسایی که تازه اومدن غذا بخورن چی؟
چند ثانیه سکوت...
ورا: اصلا وقتی میخواین دعوا کنین و هی به همدیگه مشت بزنین برین یه جایی دور از چشمای کارآموزا انقدر همدیگه رو بزنین تا بمیرین..
به طرف تهیونگ رفتم از طریق سینه هولش دادم عقب
ـ از هم دور شین..
بعد به طرف جونگکوک رفتم همین کارو برای اونم کردم
ـ از هم دور شین...!
وای...
به معنای واقعی اعصابم خط خطی شده بود...
نفس عمیقی کشیدم و برای آخرین بار لب زدم:
ـ واقعا حوصله نداشتم..وگرنه یه مشت درست حسابی مهمونتون میکردم
بعد به سمت نیمکتی که چند دقیقه پیش روش نشسته بودم رفتم و مشغول غذا خوردن شدم
همه داشتن نگام میکردن
با عصبانیت سرمو بلند کردم:
ـ سرتون توی بشقاب خودتون باشه...من بشقابتون نیستم!
همه سرشو پایین انداختن و آروم مشغول خوردن غذا شدن
منم سریع غذامو تموم کردم و از اون غذاخوری نفرین شده بیرون اومدم..
ادامه دارد...
بچه ها ببخشید مدتی بود عکس یونیفرم پسرونه رو نگذاشته بودم..
میتونین از اسلاید بعدی ببینین..(اصلا رو عکس کراش نزدم😍)
- ۱.۱k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط