پارت

#پارت_۵
#ناشناخته_ی_من_تا_ابد_بمان!

ارسلان:
وقتی رسیدیم بام دست دیانا رو گرفتم و بردمش روی یکی از صندلیا
سر ظهر بود واقعا گشنم شده بود رفتم توی یه پیتزا فروشی دو تا همبرگر با نوشابه سفارش دادم

دیانا معلوم بود از دستم ناراحته دختره بیشور معلوم نیس به دیانا چی گفته
رفتم روی صندلی نشستم زل زدم تو چشای دیانا
ارسلان : از دستم ناراحتی
دیانا :
ارسلان : دیانا؟
دیانا : ارسلان یه سوال بپرسم راستشو میگی
ارسلان : بپرس
دیانا : واقعا با دختره رابطه ای داشته؟
ارسلان : نه به جون خودم آخه من با اون چیکار دارم
دیانا : خو په چرا با خانوادت نرفتی اسپانیا؟
ارسلان : دیانا خودت میدونی که من چقدر کارم رو دوس دارم
دیانا : مطمئن؟
ارسلان : مطمئن
آشتی؟
دیانا : آشتی
ارسلان : وایییییییی خدایا چرا غذا حاضر نمیشه پس
دیانا : اوهوم منم خیلی گشنمه

رفتم دم مغازه و یه چند مین وایسادم آماده شد و گرفتم
آوردمش که با دیانا بخوریمش دیدم محو تهران شده
هعی خدا نگاه کردنشم قشنگه
دیدگاه ها (۰)

#پارت_۶ #ناشناخته_ی_من_تا_ابد_بمان!💫ارسلان : کجاییدیانا : ار...

#پارت_۷ #ناشناخته_ی_من_تا_ابد_بمان!یکی از ست های صورتی و دوس...

#پارت_۴#ناشناخته_ی_من_تا_ابد_بمان!جلوی دهنم و گرفتم تا صدای ...

#پارت_۳#ناشناخته_ی_من_تا_ابد_بمان!رفتم سوار ماشین شدم و ارسل...

رمان بغلی من پارت ۲۱۷و۲۱۸و۲۱۹ارسلان: چیشد قشنگمدیانا: ترسیده...

فیک کوک شیرینی با طمع مرگ پارت⁸ات : کارم چی ؟ من همین الانم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط