مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

دینا سلطنت

دینا سلطنت
پارت ۶۶
به من آموخت بیروت را چونان زنی بشناسم، ظالمُ هوس‌انگیز که هر غروب زیباترین جامه‌هایش را می‌پوشد، بر سینه‌اش عطر می‌پاشد
تا به دیدار ماهیگیرانُ شاهزاده‌ها برود!
عشقت گریستنِ بی اشک را به من آموخت
و نشانم داد که اندوه
چونان پسرکی بی‌پا در پس‌کوچه‌های رُشِه وُ حَمرا می‌آرامد!
عشقت اندوه را به من آموخت و من قرن‌ها در انتظارِ زنی بودم که اندوهگینم سازد! زنی که میانِ بازوانش چونان گنجشکی بگریمُ او تکه تکه‌هایم را چون پاره‌های بلوری شکسته گِرد آورَد!
جونکوک: چه زیبا گفتین این را بدانید خیلی دوست دارم خیلی این دیگه چیست چرا نمیتوانم بدونه تو جای زنگی هم کنم
آلیس: به این میگم " عشق " دیگه برویم
شاهزاده جونکوک بوسی را رو گونه آلیس گذاشت و در دست هم راهی شدن
همه چشم های حسود شون را به شاهزاده و آلیس دوخته بودن ونوس و راکان رو تخت شون نشسته بودن و پادشاه و ملکه هم رو تخت پادشاهی نشسته بودن شاهزاده جونکوک هم همراه زا آلیس رفتن رو صندلی کنار ونوس و راکان نشستن آلیس نگاه اش افتاد سمته پادشاه و ملکه فرانسه
خنده ای کرد و پادشاه فرانسه خنده ای کردن و همچنین ملکه فرانسه خیلی خوشحال به آلیس نگاه میکرد ....
ونوس دست آلیس را گرفت و آلیس نگاه اش اوفتاد سمته ونوس
ونوس : بانوی من من چیکار کنم
آلیس: چی شده ؟
ونوس : هم خوشحال هستم هم ناراحت هستم
آلیس: چرا ناراحتی هستی دیگر اون زندگی هم درد ناک را نداری
ونوس : درسته ولی شاهزاده راکان عاشق دوشیزه لیدیا هست
اسلاید 2 لباسه آلیس
اسلاید 3 لباسه شاهزاده جونکوک

@h41766101
دیدگاه ها (۰)

My Arirang Part 10

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۰: یه زندگی سادههنوز لبخند آرامی روی صورت...

dark life = 24

سناریو بلولااااک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط