آنقدر به " تو" اندیشیدم

آنقدر به " تو" اندیشیدم

که نگاهم به خورشید سوزاند هرم لبهایش را

و تنم گرفت بوی تنت را

و تنگ شد دلی از غمی سنگین

این است حال و روزم

وقتی نیستی
دیدگاه ها (۳)

نفهمیدم چه جوری شد، یهو دیدم قلم میرهیهو دیدم که از چشمام، س...

نَداشته هایم رافَراوان دوست دارم ،مثل تو . . !

در حساب عشقیک به اضافه یک، برابر است با همه چیزو دو منهای یک...

قیزیل گولم در منیمخمل اوسته سر منیالله اوزی شاهدیچوخ ایسترم ...

موسیقی

زخم سنگین

«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط