شعر می فهمی

شعر می فهمی


گوینده: هادی خیرآبادی - آزاده نیک طلب

شاعر: کاظم بهمنی
متن شعر:

پشت رُل، ساعت حدودا پنج، شاید پنج و نیم

داشتم یک عصر بر‌می‌گشتم از عبدالعظیم

از همان بن‌بستِ باران‌خورده پیچیدم به چپ

از کنارت رد شدم آرام؛ گفتی: مستقیم

زل زدی در آینه، اما مرا نشناختی

این منم که روزگارم کرده با پیری، گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بخت بد، برنامه، موضوعش، تغزل بود و عشق

گفت مجری بعد بسم الله الرحمن الرحیم

یک غزل می‌خوانم از یک شاعر خوب و جوان

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم

سعی من در سر به زیری، بی‌گُمان، بی‌فایده است

تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم

شیشه را پایین کشیدی، رند بودی از نخست

زیر لب گفتی خوشم می‌آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم این میان، گفتی به طنز

با تشکر از شما، راننده‌ی خوب و فهیم
دیدگاه ها (۱)

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیمداشتم یک عصر برمی گشتم...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیمداشتم یک عصر برمی گشتم...

پشت رُل، ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیمداشتم یک عصر برمیگشتم...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گشت...

?پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گش...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گشت...

پشت رُل، ساعت حدوداً پنج، شاید پنج و نیمداشتم یک عصر برمی گش...

...پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی ...

پشت رُل ، ساعت حدوداً پنج ، شاید پنج و نیمداشتم یک عصر برمی ...

بگذریم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط