قسمت سوماما چه آمدنی که ای کاش هیچ وقت دیداری شکل
👆 (قسمت سوم...)اما چه آمدنی، که ای کاش هیچ وقت دیداری شکل نمیگرفت. مادرم بسیار مهربان و باعاطفه بود و همین احساسات زیبای مادرانش باعث میشد، قدرت کنترل اشکهاش رو نداشته باشه٬ دیدن چهره پژمرده مادرم، دور شدن رو برای من سختتر میکرد. گریهها و بیقراریهای مادرم، ثانیههای بدون خانوادهام، در این تنهایی، برام مثل سالها طی میشد. تاب و تحمل من بعد از دیدن چهره حزین مادرم، کاری کرد که بعد از مدتی از آسایشگاه کرمان ترخیص شدم، اما وقتی به خانه برگشتم اوضاع و شرایط بدتر شده بود و بعد از مدتی دوباره با اصرار خودم رفتیم برای پذیرش در آسایشگاه که متاسفانه پذیرش نشدم و اعلام کردند که شرایط من برای آنجا مناسب نیست و این زمینهای شد برای اولین گامهای جستجوی من٬ برای پیدا کردن جایی دیگر و خانهای دیگر .
قلبم در بهشتی آروم میگرفت که تا به حال، پای خیالم از آنجا عبور نکرده بود...
داستان اومدن من به کهریزک خیلی دردناک بود و دشواریهای زیادی داشت. در آسایشگاه سالمندان کرمان بود که بهم پیشنهاد اومدن به کهریزک رو دادن. اصلاً فکر اینکه بخوام برم تهران خواب از چشم مادرم گرفته بود چون دورترین جایی که تا به آن زمان رفته بودم یزد بود. اما من قاطعانه تصمیم گرفتم که به سفری دور و ناشناخته پا بذارم. در تصمیم آمدن من٬ به آسایشگاه کهریزک دو مشکل وجود داشت، اولی...(ادامه دارد)
قلبم در بهشتی آروم میگرفت که تا به حال، پای خیالم از آنجا عبور نکرده بود...
داستان اومدن من به کهریزک خیلی دردناک بود و دشواریهای زیادی داشت. در آسایشگاه سالمندان کرمان بود که بهم پیشنهاد اومدن به کهریزک رو دادن. اصلاً فکر اینکه بخوام برم تهران خواب از چشم مادرم گرفته بود چون دورترین جایی که تا به آن زمان رفته بودم یزد بود. اما من قاطعانه تصمیم گرفتم که به سفری دور و ناشناخته پا بذارم. در تصمیم آمدن من٬ به آسایشگاه کهریزک دو مشکل وجود داشت، اولی...(ادامه دارد)
- ۳۱۵
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط