Dark life
Dark life...
P4)
ویو جونگ کوک:
اون دختر خوابش برد غیرتم اجازه نداد که اینجا بزارمش براید استایل بغلش کردم و تو ماشینم گذاشتمش نمیدوستم ادرس خونش کجاس تصمیم گرفتم اونو به خونمون ببرم..اسمشو پرسیدم و با صدای خوابالود گف ات...میخواستم ادرسو بپرسم که دیگه جوابی نداد غرق در خواب بود..
اونو به خونمون بردم و تو اتاقم گذاشتمش و خودم رو کاناپه خوابیدم..صبح با گردن درد بیدار شدم پس یه دوش سریع گرفتم و رفتم ورزش کنم و پیادهروی کنم...
حدودا هفت صبح زدم بیرون تا رسیدم خونه نه شده بود که دیدم اوه...ات بیدار شده بود و گیج بود پس گفتم..
- بیدار شدی خانم کوچولو؟(پوزخند)
+ تو کی هستی من چرا خونه تهیونگم؟
- تهیونگ؟میشناسیش؟
؛تو کافه دیدمش و خودکارمو جا گذاشتم بهم داد و برای لطفش رسوندمش خونه
- که اینطور..
+جوابمو بدین! من چرا اینجام؟
- هیچی فقد یکی تو ساحل مست بود و منو به عنوان پدرش اشتباه گرف و بغلم کرد و خوابش برد..
+ها چی شوخی میکنی؟
-مگه من باتو شوخی دارم؟صبحونتو بخور و راهی خونتون شو
+خب..باشه..
ویو ات:
به اشپزخونه رفتم..پنکیک،آب پرتغال و کلی چیز میز ..یدونه پنکیک خوردم و طعمشو انالیز کردم این..معرکه اس..کنی شیر هم نوشیدم و خواستم جمعشون کنم که خانمی اومد و گفت
^ دخترم تو برو من جمعشون میکنم
+شما؟
^منو اجوما صدا کن..خدمتکار این خونم..
+اوه ..که اینطور دوتا ظرف بیشتر نیست من جمعشون میکنم
^چه دختر باادبی..
لبخندی زدم و جمعشون کردم
با گوشیم اسنپ گرفتم و راهی خونه شدم..مادرم عین خیالش نبود که دیشب نبود یه سلام خشک و خالی کردم و رفتم اتاقم یه دوش گرفتم و موهامو حالت دار کردم امروز قرار بود با بهترین دوستم سوا برم بیرون
از نوشته های سانها..
P4)
ویو جونگ کوک:
اون دختر خوابش برد غیرتم اجازه نداد که اینجا بزارمش براید استایل بغلش کردم و تو ماشینم گذاشتمش نمیدوستم ادرس خونش کجاس تصمیم گرفتم اونو به خونمون ببرم..اسمشو پرسیدم و با صدای خوابالود گف ات...میخواستم ادرسو بپرسم که دیگه جوابی نداد غرق در خواب بود..
اونو به خونمون بردم و تو اتاقم گذاشتمش و خودم رو کاناپه خوابیدم..صبح با گردن درد بیدار شدم پس یه دوش سریع گرفتم و رفتم ورزش کنم و پیادهروی کنم...
حدودا هفت صبح زدم بیرون تا رسیدم خونه نه شده بود که دیدم اوه...ات بیدار شده بود و گیج بود پس گفتم..
- بیدار شدی خانم کوچولو؟(پوزخند)
+ تو کی هستی من چرا خونه تهیونگم؟
- تهیونگ؟میشناسیش؟
؛تو کافه دیدمش و خودکارمو جا گذاشتم بهم داد و برای لطفش رسوندمش خونه
- که اینطور..
+جوابمو بدین! من چرا اینجام؟
- هیچی فقد یکی تو ساحل مست بود و منو به عنوان پدرش اشتباه گرف و بغلم کرد و خوابش برد..
+ها چی شوخی میکنی؟
-مگه من باتو شوخی دارم؟صبحونتو بخور و راهی خونتون شو
+خب..باشه..
ویو ات:
به اشپزخونه رفتم..پنکیک،آب پرتغال و کلی چیز میز ..یدونه پنکیک خوردم و طعمشو انالیز کردم این..معرکه اس..کنی شیر هم نوشیدم و خواستم جمعشون کنم که خانمی اومد و گفت
^ دخترم تو برو من جمعشون میکنم
+شما؟
^منو اجوما صدا کن..خدمتکار این خونم..
+اوه ..که اینطور دوتا ظرف بیشتر نیست من جمعشون میکنم
^چه دختر باادبی..
لبخندی زدم و جمعشون کردم
با گوشیم اسنپ گرفتم و راهی خونه شدم..مادرم عین خیالش نبود که دیشب نبود یه سلام خشک و خالی کردم و رفتم اتاقم یه دوش گرفتم و موهامو حالت دار کردم امروز قرار بود با بهترین دوستم سوا برم بیرون
از نوشته های سانها..
- ۱۵۶
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط