part

part 13

: اما ...ولش کن نمی گم نباید بگم اگه اون نبود معلوم نبود باید چی کار می کردم مهم نیست که نامردی کرد منو اخر کرد

یونگی :اما چی

ات :هیچی چی صدات کنم

یونگی : شوهرم صدام کن

ات: ببخشید
(لونا : بهش فکر می کنم

ات : به چی

لونا : اینکه ببخشمت یا نه

ات: با تو نبودم

لونا : ولی من با تو بودم

ات:میری تا ببینیم ادامش چی می شه )

یونگی : انتظار زیادیه پس بگو عزیزم

ات: اونم نه اسمتون چیه

یونگی : یونگی

ات : یونگی همین خوبه خب نگفتی چه غذایی دوست داری

یونگی : هر چی تو دوست داری منم همون رو دوست دارم می خوای من درست کنم

ات : اشپزیم بده اما درست می کنم میخوریم با هم چی دوست داری بگو

یونگی :بیبیمباب

ات : منم خیلی دوست دارم رفت داخل اشپزخونه و شروع کرد یونگی هم نگاش می کرد یونگی برنج و کجا گذاشتی

یونگی : الان میام بهت می دم رفت و دادش به ات و اونم به غذا درسا کردن ادامه داد یونگی نگاهش همش به ات بود که بهش گفت ات خیلی خوشگلی

ات : مرسی لطف داری خجالت سرخ شدن و کارش تموم شد و غذا رو کشید یونگی اولین لقمه رو گزاشت داخل دهنش

ات : خب چطوره ؟

یونگی : فکر کردن

ات : یعنی اینقدر بده تف تو روت کوک

یونگی: کوک کیه؟

ات : یه چند ثانیه به فکر رفت کوک عشقش بود کشی بود که با تمام وجود دوسش داشت ولی اون کس دیگه ای رو دوسش داشت پس به یک کلمه بسنده کرد عموم این همون حسی بود که کوک به ات داشت ولی ات کوک و عشقش می دید کوک ات رو دختر دوستش می دید

یونگی : ناراحتت کردم

ات : نه لبخند صبر کن مزه کنم ببینم افتضاحه یا نه

یونگی : من گفتم افتضاحه

ات : نه

یونگی : عالی بود خیلی خشمزه بود بخوریم

ات : بد نیست اره خوردن رفتن خوابیدن فردا صبح ات زود بلند شد و و لباس های خودش رو پوشید لباسی که یونگی بهش داده بود رو شست و رفت بیرون از خونه که یه دختره اومد سمتش

دختره : وای از نزدیک چقدر زیبا ترید این همون لباس دیرزتون

ات : سلام ببخشید من و از کجا می شناسید

دختره : الان همه شما رو می شناسن سخنرانیتون عالی بود من عاشقش شدم

ات : از کجا دیدینش

دختره : داخل اینستا تکه هاش رو دیدم ودیوشم داخل یوتیوب دیدم من هم داخل یوتیوب هم اینستا فالوتون دارم میشه عکس بگیریم

ات : از حمایتت ممنونم عکس گرفت گوشیم دست ولیام بوده احتمالا اون گذاشته باید برم بگیرمش رفتم سمت دانشگاه داخل که شدم دیدمشون ولیام هانا بدو اومدن سمتم

هانا : حالت خوبه چرا دیروز یهو غیبت زد

ولیام: خیلی نگرانت شدیم

ات : نگران من یا نمرتون

هانا : چی شده چرا اینجوری می کنی

ات : دست از دو رو بودن بردارید

ولیام : ما هیچ وقت باهات دو رو نبودیم

ات : بس کنید من دیگه نمی تونم شما همه فقط به فکر منافع خودتونید چرا از من استفاده میکنید گریه داد ....
دیدگاه ها (۰)

part 14 ات : بس کنید من دیگه ...

part 1 ات : بله مامان اومدم ...

part 8 ...

part 7 کوک: میشه من برات س...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۳ توی بیمارستان با هم صحبت کردیمهلن : عش...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۲ بادیگارد اومد بادیگارد : قربان فهمیدم ...

پلیس. ابلیس. part ¹⁹هانا : اوکی بابا بریم با این دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط