میخواستم یلدا داشتهباشم انار دانه کنم بریزم توی کاسهی

می‌خواستم یلدا داشته‌باشم، انار دانه کنم بریزم توی کاسه‌ی سفالی و چای دم کنم توی قوری مسی و پسته و آجیل بریزم تو‌ی پیاله‌های بلور، که یادم افتاد وسط خاورمیانه‌ام.
می‌خواستم غروب آخرین روز پاییز، پایان غصه‌هامان باشد و یلدا، یک دقیقه خوشبختیِ بیشتر. می‌خواستم هندوانه قاچ کنم و از سرخی و شیرینی و جسارتش دلم آب شود، که تو زرد از آب در آمد و می‌خواستم پسته‌های درشت و خندان بچینم روی سفره، که دیدم لب‌ها بسته بود و قامت‌ها کوچک.
می‌خواستم شمع روشن کنم تا سفره‌ام، اتاقم، خانه‌ام همیشه روشن باشد که دیدم تاریکی زورش بیشتر می‌چربید و می‌خواستم به تمام مردم کوچه و خیابان شیرینی تعارف کنم تا کامشان شیرین شود که دیدم آدم‌ها بسیار بودند و شیرینی‌های من محدود...
می‌خواستم حافظ بردارم، چشم‌هام را ببندم و به شاخه‌نبات قسمش بدهم و بازش که کردم بخوانم: «یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور، کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور» چشم باز کنم و خبر خوبی برسد. چشم باز کنم و همه چیز درست شده‌باشد.
می‌خواستم یلدا داشته‌باشم، شاد و کنار عزیزانم و بدون هیچ اندوهی.
#یلدا_#مبارک🍉❤
دیدگاه ها (۲۸)

❄️صبح زیبای زمستونیتون❄️⛄️بخیر و شادی❄️امیدوارم سماور⛄️زندگی...

❄️دوستان دی ماهی های عزیزآغاز پادشاهیتون مبارک 💐🎊🎉

می‌دانی فلسفه‌ی آجیل و میوه‌ی خشک و سفره‌ی یلدا چیست؟ یعنی ز...

یلدا همان لبخندِ توست🍉😍که با هدیه دادنش به من🍉😍«سال ها» عمرِ...

#خانه_ی_پدرغم در آنجا فروکش می کندآفتابش #پرنور تر از همه جا...

پارت ۸

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۶از زبان والریا نمی دونم جونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط