║پارت13. ║☃➢

║پارت13. ║☃➢

ات ویو



رفتم سرویس واقعا عین دلقکا شدم خودمم خندم میگیره





صورتمو شستمو برگشتم اتاق
مامان رفته بود





...پس که منو مسخره میکنن دیگه
بارا...آبجی به خدا داداشی اون کارو کرد.



...با تو که کاری ندارم جیگرم


حاال بابی بدو من بدو کل خونه و حیاط و دنبالش کردم آخرشم وایساد دستاشو برد بالا







بابی_ باشه تسلیم خسته شدم قول یه کیلو لواشک و میدم



...باش پس کاریت ندارم فکرامو میکنم
باهم باخنده برگشتیم خونه هوا



دیگه تاریک شده بود



رفتم بالا داشتم دنبال هندزفریم میگشتم که چشمم خورد به کارت تو کشو
رییس شرکت کیم تهیونگ





لبخند از لبام پرکشید دلشوره بازم افتاد به جونم




با انگشتان لرزونم شماررو گرفتم
بعد چند تا بوق صدای بم مردونه ای تو گوشم پیچید
بله بفرمائید




استرس و پشت صدام قایم کردم و گفتم


_ سلام من ات م مین ات





تهیونگ_ اها خوبی عزیزم
از صمیمیتش خجالت کشیدم یعنی از این به بعد این میشه عزیز من





...راستش میخواستم...
تهیونگ_ امشب ساعت نه میایم امیدوارم مشکلی پیش نیاد
...باشه پس فعلا





مرتیکه مغرور اصال خدافظی هم نکرد انگار چی ازش کم میشه





هنوز با بابا اینا حرف نزدم یه لیوان اب خوردم بلکه یکم آروم شم





بابا_ ات جون الان بیست دیقه س داری من من میکنی بگو دیگه چیزی شده؟


چیزی

میخوای!
مامان_ صبر کن یونگی دخترم چی میخوای بگی دخترم



ادامه دارد...
شرایط
۵ لایک و ۳ کامنت از هر نفر ۱
ایموجی قبول نیست
۲ بازنشر
دیدگاه ها (۱)

║پارت12. ║☃➢یعنی میتونم بدون خانوادم زندگی کنم بدون دیدن اون...

║پارت11. ║☃➢اخمامو بیشتر کشیدم تو هم و گفتم فردا میریم خاستگ...

#مست_عشق ║پارت1. ║☃➢تو هردو دستم کیسه های خریدم بود از اون ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط