Part: 1
Part: 1
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)
زمانی که هوشیاری ام رو بدست آوردم و چشمانم باز شد خودم رو تو کوچه تاریک و ترسناک ندیدم بلکه روی یک تخت بودم.......
این خونه رو میشناسم.......
سرم از درد ضربه درد میکنه ولی هوشیاری خودم رو دارم......
بلند شدم ولی سرگیجه گرفتم و افتادم ولی حین افتادن هیکلی سیاه پوش دیدم.......
نتونستم واضح ببینم کیه چون چشمام سیاهی رفت......
وقتی صدای نزدیک شدنش رو شنیدم از طریق بوی عطر تلخش فهمیدم کیه.......
بله، خودشه!
فلش بک:
یک شماره ناشناس روی گوشیم تکست داده بود که قرار بزاریم ساعت ۱۲ شب بیام یه جای دور افتاده البته نه دور افتاده بلکه یک کوچه ناشناس و بی نام و نشان......
واقعا همه این قرار رو کنسل میکنن ولی من از اونجایی که کله خراب و کنجکاو هستم دلو زدم به دریا و رفتم.......
حدوده نیم ساعت اونجا منتظر بودم ولی هیچ که هیچ.......
کم کم داشتم میترسیدم.......
که...صدای خنده هیستریک یک نفر رو شنیدم!
فکر کنم این مدل خنده رو من باید بکنم از ترسم ولی اون صدا از کجا اومد؟!
تورچِ گوشیم رو روشن کردم و اینور و اونور کوچه رو جست و جو برای پیدا کردن عامل خنده کردم......
خیلی واضح نبود، چون خیلی ازم دوره.......
ولی نور گوشیم یک هیکل محو مانند رو بهم نشون داد ولی واضح نبود به دلیل دور بودن زیاد ازم.......
میدونم...یعنی درواقع مطمئنم که نور گوشیم اون فرد روانی رو به من جلب کرده.......
واقعا باید بگم دستم درد نکنه که یه تنه گند زدم.......
فرد نزدیک تر شد و هرچه نزدیک تر میشد هیکلش لاغر مردنی تر و استخوانی دیده میشد......
چیزی که منو ترسوند این بود که درست مثل یک آدم راه نمیرفت.......
یه طورایی انگار که اختیار بدنش دستش نیست از این ور میرفت اونور و پاهاش فرم عجیبی داشت........
صدای کشیده شدنه یک چیز روی زمین شنیدم و حتی تو دستشم دیدم......
باید فرار کنم ولی، پاهام چسبیده بود به زمین!
قیافش...دیدم...قیافش رو هم دیدم.....!
موهای ژولیده و کثیف روی صورتش افتاد بود و تمام لباسش پاره و خونی.......
فکر کنم از ۳۲ تا دندون حداقل ۲۳ تاش افتاده بود......
چماق....نه، یه چوب بیسبال تو دستش بود که اینطوری که داشتم میدیدم سرش کمی لکه دار شده بود......
لکه...لکه خون!
باید فرار کنم که درد شدیدی در سرم من رو از هوش برد.......
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)
زمانی که هوشیاری ام رو بدست آوردم و چشمانم باز شد خودم رو تو کوچه تاریک و ترسناک ندیدم بلکه روی یک تخت بودم.......
این خونه رو میشناسم.......
سرم از درد ضربه درد میکنه ولی هوشیاری خودم رو دارم......
بلند شدم ولی سرگیجه گرفتم و افتادم ولی حین افتادن هیکلی سیاه پوش دیدم.......
نتونستم واضح ببینم کیه چون چشمام سیاهی رفت......
وقتی صدای نزدیک شدنش رو شنیدم از طریق بوی عطر تلخش فهمیدم کیه.......
بله، خودشه!
فلش بک:
یک شماره ناشناس روی گوشیم تکست داده بود که قرار بزاریم ساعت ۱۲ شب بیام یه جای دور افتاده البته نه دور افتاده بلکه یک کوچه ناشناس و بی نام و نشان......
واقعا همه این قرار رو کنسل میکنن ولی من از اونجایی که کله خراب و کنجکاو هستم دلو زدم به دریا و رفتم.......
حدوده نیم ساعت اونجا منتظر بودم ولی هیچ که هیچ.......
کم کم داشتم میترسیدم.......
که...صدای خنده هیستریک یک نفر رو شنیدم!
فکر کنم این مدل خنده رو من باید بکنم از ترسم ولی اون صدا از کجا اومد؟!
تورچِ گوشیم رو روشن کردم و اینور و اونور کوچه رو جست و جو برای پیدا کردن عامل خنده کردم......
خیلی واضح نبود، چون خیلی ازم دوره.......
ولی نور گوشیم یک هیکل محو مانند رو بهم نشون داد ولی واضح نبود به دلیل دور بودن زیاد ازم.......
میدونم...یعنی درواقع مطمئنم که نور گوشیم اون فرد روانی رو به من جلب کرده.......
واقعا باید بگم دستم درد نکنه که یه تنه گند زدم.......
فرد نزدیک تر شد و هرچه نزدیک تر میشد هیکلش لاغر مردنی تر و استخوانی دیده میشد......
چیزی که منو ترسوند این بود که درست مثل یک آدم راه نمیرفت.......
یه طورایی انگار که اختیار بدنش دستش نیست از این ور میرفت اونور و پاهاش فرم عجیبی داشت........
صدای کشیده شدنه یک چیز روی زمین شنیدم و حتی تو دستشم دیدم......
باید فرار کنم ولی، پاهام چسبیده بود به زمین!
قیافش...دیدم...قیافش رو هم دیدم.....!
موهای ژولیده و کثیف روی صورتش افتاد بود و تمام لباسش پاره و خونی.......
فکر کنم از ۳۲ تا دندون حداقل ۲۳ تاش افتاده بود......
چماق....نه، یه چوب بیسبال تو دستش بود که اینطوری که داشتم میدیدم سرش کمی لکه دار شده بود......
لکه...لکه خون!
باید فرار کنم که درد شدیدی در سرم من رو از هوش برد.......
- ۵۴۰
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط