I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.

Part:69

(ویو:میرا)
متئو:خب این یه دعوت نامه است...
+:از طرف؟
متئو:نمی‌دونم فقط دادن و رفتن...
+:خیلی خب بزارش رو میز تا بعد بازش کنم.
متئو:چشم خانم...
و پاکت رو گذاشت رو میز...
تعظیمی کرد و رفت...
بعد از اینکه موهام رو درست کردم...
به صورتم رسیدگی کردم،و ضد آفتاب و بالم لب زدم...
پاکت رو برداشتم و بازش کردم...
نوشته بود:
((رز سیاه!
فردا شب به صرف یک مهمانی مجلل برای...

بدنم یخ زد...
فک کردم اشتباه خوندم...
دوباره شروع به خوندن کردم...
((رز سیاه!
فردا شب به صرف یک مهمانی مجلل برای دوباره به رسمیت شناختن ولیعهد پدرخوانده...
یعنی جگوار سیاه،کنار همسر خود،به عمارت جئون دعوت شده‌اید...))
چندین و چند بار اون کلمه تو سرم تکرار شد...
همسر خود...
طوری دستام مشت شده بود...
که کاغذ توی دستم مچاله شد...
صد درصد اون زن...
من نیستم...
اون...
که گوشیم زنگ خورد...
برش داشتم...
با دیدن اسم مخاطب خشم درونم بیشتر شد...




تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.




شرط برای پارت بعدی:
لایک:۵تا
کامنت:۵تا




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۷)

دخترای گل بیان راجب ادامه ی داستان با هم حدس و حرف بزنیم💖💖💖.

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط