p62

تو یوحایی؟
+اره...
-خب شاید داره میاد کمپانی
+کمپانی؟اخه چرا الان
ـاخه قرار بود از صبح بیاد....اما بخاطر جشنی که داشتین اصرار کرد و قرار شد فردا بیاد...نگران نباش...
+من که نمیدونم چیکاذ کنم الان...گوشیشم جواب نمیده...
-نگران نباش وقتی اومد خبر میدم بهت!
با صدایی که بخاطر گریه خشدار شده بود گفتم:
+ممنونم...واقعا نمیدونستم چیکار کنم...شماره توعم اتفاقی پیدا کردم..ببخشید دیر وقت مزاحم شدم.
-خواهش میکنم.
+خداحافظ
-فعلا!
خیالم راحت شد...خداکنه سالم برسه....بهتره استراحت کنم و صبح زودتر از بقیه برگردم
گوشیم و روی ساعت ۷تنظیم کردم و اروم زیر پتو خزیدم،از شدت خستگی سریع خوابم برد
()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()(()
با صدای گوشیم بیدار شدم....سریع خاموشش کردم
سریع کارام و انجام دادم و از ویلا خارج شدم،چون ویلا با خونه فاصله زیادی نداشت و فقط خارج از شهر بود ی تاکسی گرفتم تا با اون برگردم
تو راه کلی حرص و جوش زدم...پسره عنتر...چرا من و ول کردی...خودت میخواستی بری میرفتی...به من خبر میدادی بد نمیشد..چرا جیمین بهم خبر نداد...نکنه اونجام نرفته...پس کجاس...دارم از نگرانی میمیرم...
بالاخره رسیدم،با دادن کرایه سریع وارد عمارت شدم
خدا کنه درست فکر کرده باشم و اینجا باشه...
هیچکس نبود تو سالن،با دو خودم و به اتاقش رسوندم و بدون در زدن با شتاب در رو باز کردم..
با دیدنش رو تخت که خواب بود نفس راحتی کشیدم...خدایا شکرت...از دیشب تا حالا دیوونه شده بودم...
دستم و روی قلبم گذاشتم و زمزمه کردم
+اروم باش...نیمه گمشدت و پیدا کردم!
با نگرانی بالا سر تهیونگ رفتم و تکونش دادم
+تهیونگ!پاشو!
چند بار صداش زدم تا بالاخره بلند شد
خمیازه ای کشید و سرش و با دستاش گرفت
–اخ!!! اروم !!!سرم درد میکنه!!
با حرص دستش و کنار زدم و گفتم:
+سرت درد میکنه؟سرت درد میکنه خداکنه بد تر شی...از دیشب سرگردونم بخاطر تو...کل کوچه ها رو گشتم..استرس کشیدم...بعد تو اینجا با خیال راحت گرفتی خوابیدی؟
کلافه جواب داد:
–یوحا چته تو؟خودت من و اوردی خونه.
+من؟من کی تو رو اوردم؟
پوفی کشید و گفت
–اگه تو نبودی پس کی بوده؟
...:من بودم
.....…......................................
غلط املایی بود معذرت...
ببخشید کمههه،ب خدا حوصلم نمیشه پارت بنویسم و ذهنم بد درگیره،معذرت میخوام دیر میزارم.من واقعا مسئولیت پذیر نیستم و حق دارم هیت بگیرم..
یکشنبه باز پارت میزارم ولی خواهشا حمایت کنید✨
دیدگاه ها (۴۰)

ستاره ی من(پارت۳)

سلام بچها میخواستم یه خبر بگم که شاید به احتمال کم ناراحتتون...

وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران تو حالت بده ....‌به قبر ک...

____[The Forbidden Crossing]____

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 164♡⁠。⁠)⁩اروم ک...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

★彡   Part 14 彡★ حین خنده هاش نگاهش به روی صورتم افتاد. انگار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط