P¹
P¹
چهار دختر همیشه با هم بودن...سوآه، یورا، هاری و چهیون.
-بچهااا جمعه بریم شهربازییی
-من هستم
-منم
هر سه به چهیون نگاه کردن
-من نمیتونم... یه کار دارم.
-چه کاری؟
«یه کار شخصی.»
چهیون گوشیشو برداشت.
یک پیام ناشناس داشت:
«فکر کردی میتونی فرار کنی؟»
لبخندش محو شد.
اون شب، سه دختر تو گروهشون چت میکردن
-چهیون کجاست؟
-شاید خوابهه
اما چهیون جواب نمیداد
صبح روز بعد، صندلیش خالی بود.
-خانم، چهیون نیومده؟
-فک کردم با شماست
سه دختر به هم نگا کردن...
بعد از مدرسه، مستقیم به خونه چهیون رفتن.
هیچکس درو باز نکرد...
یدفعه گوشی سوآه زنگ خورد.
یک عکس از چهیون بود؛ جایی تاریک.
زیر عکس فقط نوشت بود:
《دنبالش نگردید》
-سوآه... چه اتفاقی براش افتاده؟
سوآه به عکس خیره شد.
-باید پیداش کنیم
اما هیچکدام نمیدونستن...
این تازه شروع ماجراس...
ادامه در پارت ۲...
چهار دختر همیشه با هم بودن...سوآه، یورا، هاری و چهیون.
-بچهااا جمعه بریم شهربازییی
-من هستم
-منم
هر سه به چهیون نگاه کردن
-من نمیتونم... یه کار دارم.
-چه کاری؟
«یه کار شخصی.»
چهیون گوشیشو برداشت.
یک پیام ناشناس داشت:
«فکر کردی میتونی فرار کنی؟»
لبخندش محو شد.
اون شب، سه دختر تو گروهشون چت میکردن
-چهیون کجاست؟
-شاید خوابهه
اما چهیون جواب نمیداد
صبح روز بعد، صندلیش خالی بود.
-خانم، چهیون نیومده؟
-فک کردم با شماست
سه دختر به هم نگا کردن...
بعد از مدرسه، مستقیم به خونه چهیون رفتن.
هیچکس درو باز نکرد...
یدفعه گوشی سوآه زنگ خورد.
یک عکس از چهیون بود؛ جایی تاریک.
زیر عکس فقط نوشت بود:
《دنبالش نگردید》
-سوآه... چه اتفاقی براش افتاده؟
سوآه به عکس خیره شد.
-باید پیداش کنیم
اما هیچکدام نمیدونستن...
این تازه شروع ماجراس...
ادامه در پارت ۲...
- ۳۵۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط