سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیستوپنج
صدای زمزمهی گرگینهها
از انتهای قله به گوش میرسید—
خشن، گرسنه، و از بویِ خونِ «خورشید» دیوانه شده. 🐺🩸
گلوریا سرش را بالا گرفت،
چشمان آتیشینش مثل دو گویِ گداخته میدرخشید.
بخارِ سفید از بینیاش بیرون میزد؛
حرارتی که صخرهها را ترک میداد.
او با خشم غرّید—غرّشی که آسمان را شکافت.
بوی گوگرد و آتش در هوا پیچید.
اما پیش از آنکه حرکت کند،
دستی لرزان جلوی بدن عظیمش را گرفت.
ناروتو بود.
با چشمانی پر از اضطراب،
اما ایستاده در برابر اژدها.
«نه گلوریا!» صدایش شکست.
«اونا خیلی خطرناکن! قویتر از چیزی که فکر میکنی… حتا ساسوکه هم…»
نفسش لرزید.
«اونم نتونست بیدردسر از پسشون بربیاد…
تو که فقط یه اژدهایی، نباید بری!»
گلوریا چشمانش را باریک کرد.
در نگاهش برق غرور بود و اندکی اندوه.
او میخواست چیزی بگوید — که ناگهان صدا قطع شد.
زوزهای گوشخراش،
و دو سایه به سرعت درونِ غار تاختند!
ناروتو جا خورد.
گرگینهها هنوز نیمهتبدیل بودند —
صورتهایی انسانی با پوزههایی گرگی،
دندانهایی بلند، پنجههایی تیز.
وحشتناکتر از هیولاهای تمامگرگ بودند، چون هنوز بوی انسان میدادند.
گلوریا بیدرنگ بالهایش را باز کرد.
باد غار را لرزاند.
فریادی کشید، و از دهانش شعلهای عظیم بیرون آمد! 🔥
اما گرگینهها جا خالی دادند—
شعله، دیوارهها را سوزاند و صخرهها را ذوب کرد.
یکی از گرگینهها از کنار دیوار دوید و با فریاد گفت:
«اون بشر اونجاست! خورشیدِ زنده!» 🩸
و با چنگالهایش به سمت ناروتو پرید.
گلوریا جهید،
و در هوا میانِ ناروتو و هیولا قرار گرفت.
ضربهی چنگال در بدن اژدها نشست، اما او عقب نرفت.
گلوریا چنگال دست بزرگش را در بدن گرگینه فرو برد،
و فریادی از عمق غار برخاست.
اما دومیاش از پهلو حمله کرد؛
گلوریا درگیر شد… و ناروتو—بیدفاع، بیشک، فقط نگاه میکرد.
نفسش تند شد.
دستهاش میلرزید.
نه، این بار نمیخواست شاهد زجر کشیدن کسی برای خودش باشد.
چشمش چرخید—نور آبی آینه هنوز میدرخشید.
تنها راهِ فرار، تنها امید، تنها «بازگشت»…
او دوید.
صدای جنگ و آتش پشتش فرو ریخت.
در دلش فریاد زد:
*«گلوریا… من هنوز نباید بمیرم...برای امنیت قلمروی خوناشام ها...برای ساسوکه!»*
و با یک جهش،
خودش را درونِ آینه انداخت. 🪞✨
لحظهای گذشت—
صداها شکستند، نورها پیچیدند،
و دنیا درهم فرو رفت.
گرگینهها با بهت برگشتند.
یکی فریاد کشید:
«اون رفت! دروازه—!»
اما قبل از نزدیک شدنشان،
گلوریا با غرشی انفجاری دوباره آتش ریخت.
یکیشان در آتش گم شد.
دیگری چنگ زد،
اما گلوریا با پنجهاش ربودش و به دیوارهی غار کوبید.
خون بر سنگها پاشید.
با خشم و درد،
گردن هیولا را گرفت و از جا کند.
ضجهی آخرِ گرگینه با صدای شکستن صخرهها گم شد.
گلوریا نفسنفس میزد،
هوایِ داغ از سینهاش بیرون میآمد.
با زحمت بدنهای سوخته را بیرون کشید،
به لبهی کوه رفت،
و هر دو را از بلندترین صخره به پایین انداخت.
سکوت بازگشت.
غار دوباره آرام شد—
اما بینور.
آینه خاموش بود.
تنها ردِّ بخارِ آبی از درونش برخاست،
و گلوریا در مقابلش نشست،
چشم دوخت به سطح برفیِ خاموشش.
**«او رفت…
و من، در این کوه، نگهبانِ دروازه میمانم...و همراه ارباب ساسوکه... برای برگرداندش تلاش میکنم... خوررشید جوان...یادت باشه که باید برگردی...»**
و بادِ کوهستان،
پاسخش را به دنیای بالا برد… 🌬️
---
#**دنیای انسان ها**🏙🌍
شلوغی شهر مثل همیشه بود...
ساختمون های بلند آسمون خراش و خونه های چند طبقه و صدای بوق ماشین توی ترافیک و مغازه های مختلف، رستوران ها، کافی شاپ ها، شهربازی، بقالی ها، دکان های خوراکی و صدای
**قدم زدن انسان ها...**
همه چیز خیلی عادی بود... [خیلی آشنا]
و از میانِ موجِ نور،
بدنی افتاد روی کف کوچه ای تنگ و باریک
موهای زرد
لباسِ پاره ی خوناشامی
چکمه ی کثیف
دستهای زخمی…
ناروتو بود.
نفسش آرام بالا و پایین میرفت.
بازگشته بود.
ولی نگاه کسی نبود که مثل ماه شب به اون خیره شود.
فقط آفتاب،
که بر صورتش افتاده بود…
و سر و صدایی،
که خیلی ساکت بود. 🌙☀️
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیستوپنج
صدای زمزمهی گرگینهها
از انتهای قله به گوش میرسید—
خشن، گرسنه، و از بویِ خونِ «خورشید» دیوانه شده. 🐺🩸
گلوریا سرش را بالا گرفت،
چشمان آتیشینش مثل دو گویِ گداخته میدرخشید.
بخارِ سفید از بینیاش بیرون میزد؛
حرارتی که صخرهها را ترک میداد.
او با خشم غرّید—غرّشی که آسمان را شکافت.
بوی گوگرد و آتش در هوا پیچید.
اما پیش از آنکه حرکت کند،
دستی لرزان جلوی بدن عظیمش را گرفت.
ناروتو بود.
با چشمانی پر از اضطراب،
اما ایستاده در برابر اژدها.
«نه گلوریا!» صدایش شکست.
«اونا خیلی خطرناکن! قویتر از چیزی که فکر میکنی… حتا ساسوکه هم…»
نفسش لرزید.
«اونم نتونست بیدردسر از پسشون بربیاد…
تو که فقط یه اژدهایی، نباید بری!»
گلوریا چشمانش را باریک کرد.
در نگاهش برق غرور بود و اندکی اندوه.
او میخواست چیزی بگوید — که ناگهان صدا قطع شد.
زوزهای گوشخراش،
و دو سایه به سرعت درونِ غار تاختند!
ناروتو جا خورد.
گرگینهها هنوز نیمهتبدیل بودند —
صورتهایی انسانی با پوزههایی گرگی،
دندانهایی بلند، پنجههایی تیز.
وحشتناکتر از هیولاهای تمامگرگ بودند، چون هنوز بوی انسان میدادند.
گلوریا بیدرنگ بالهایش را باز کرد.
باد غار را لرزاند.
فریادی کشید، و از دهانش شعلهای عظیم بیرون آمد! 🔥
اما گرگینهها جا خالی دادند—
شعله، دیوارهها را سوزاند و صخرهها را ذوب کرد.
یکی از گرگینهها از کنار دیوار دوید و با فریاد گفت:
«اون بشر اونجاست! خورشیدِ زنده!» 🩸
و با چنگالهایش به سمت ناروتو پرید.
گلوریا جهید،
و در هوا میانِ ناروتو و هیولا قرار گرفت.
ضربهی چنگال در بدن اژدها نشست، اما او عقب نرفت.
گلوریا چنگال دست بزرگش را در بدن گرگینه فرو برد،
و فریادی از عمق غار برخاست.
اما دومیاش از پهلو حمله کرد؛
گلوریا درگیر شد… و ناروتو—بیدفاع، بیشک، فقط نگاه میکرد.
نفسش تند شد.
دستهاش میلرزید.
نه، این بار نمیخواست شاهد زجر کشیدن کسی برای خودش باشد.
چشمش چرخید—نور آبی آینه هنوز میدرخشید.
تنها راهِ فرار، تنها امید، تنها «بازگشت»…
او دوید.
صدای جنگ و آتش پشتش فرو ریخت.
در دلش فریاد زد:
*«گلوریا… من هنوز نباید بمیرم...برای امنیت قلمروی خوناشام ها...برای ساسوکه!»*
و با یک جهش،
خودش را درونِ آینه انداخت. 🪞✨
لحظهای گذشت—
صداها شکستند، نورها پیچیدند،
و دنیا درهم فرو رفت.
گرگینهها با بهت برگشتند.
یکی فریاد کشید:
«اون رفت! دروازه—!»
اما قبل از نزدیک شدنشان،
گلوریا با غرشی انفجاری دوباره آتش ریخت.
یکیشان در آتش گم شد.
دیگری چنگ زد،
اما گلوریا با پنجهاش ربودش و به دیوارهی غار کوبید.
خون بر سنگها پاشید.
با خشم و درد،
گردن هیولا را گرفت و از جا کند.
ضجهی آخرِ گرگینه با صدای شکستن صخرهها گم شد.
گلوریا نفسنفس میزد،
هوایِ داغ از سینهاش بیرون میآمد.
با زحمت بدنهای سوخته را بیرون کشید،
به لبهی کوه رفت،
و هر دو را از بلندترین صخره به پایین انداخت.
سکوت بازگشت.
غار دوباره آرام شد—
اما بینور.
آینه خاموش بود.
تنها ردِّ بخارِ آبی از درونش برخاست،
و گلوریا در مقابلش نشست،
چشم دوخت به سطح برفیِ خاموشش.
**«او رفت…
و من، در این کوه، نگهبانِ دروازه میمانم...و همراه ارباب ساسوکه... برای برگرداندش تلاش میکنم... خوررشید جوان...یادت باشه که باید برگردی...»**
و بادِ کوهستان،
پاسخش را به دنیای بالا برد… 🌬️
---
#**دنیای انسان ها**🏙🌍
شلوغی شهر مثل همیشه بود...
ساختمون های بلند آسمون خراش و خونه های چند طبقه و صدای بوق ماشین توی ترافیک و مغازه های مختلف، رستوران ها، کافی شاپ ها، شهربازی، بقالی ها، دکان های خوراکی و صدای
**قدم زدن انسان ها...**
همه چیز خیلی عادی بود... [خیلی آشنا]
و از میانِ موجِ نور،
بدنی افتاد روی کف کوچه ای تنگ و باریک
موهای زرد
لباسِ پاره ی خوناشامی
چکمه ی کثیف
دستهای زخمی…
ناروتو بود.
نفسش آرام بالا و پایین میرفت.
بازگشته بود.
ولی نگاه کسی نبود که مثل ماه شب به اون خیره شود.
فقط آفتاب،
که بر صورتش افتاده بود…
و سر و صدایی،
که خیلی ساکت بود. 🌙☀️
- ۱.۴k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط