ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.30 
(روایت از زبان جونگ کوک)

---

چند ثانیه همون‌جا جلوی در موندم. دستم هنوز روی دستگیره بود. از پشت در صدای آروم پای کسی اومد و بعد دوباره سکوت شد. انگار ا.ت اومده بود نزدیک در، ولی بازش نکرده بود.

دوباره زدم. این بار سه بار، محکم‌تر.

- ا.ت. باز کن. الان.

هیچ جوابی نیومد. فقط یه صدای خیلی ملایم، مثل این‌که کسی نفسش رو بیرون داده باشه. بعد دوباره هیچی.

(تو دلم) 
+ چرا باز نمی‌کنه؟ ترسیده؟ یا چیزی داره ازم قایم می‌کنه؟

دستگیره رو دوباره امتحان کردم. قفل بود. محکم. چند لحظه به در خیره شدم. بعد گوشم رو نزدیک‌تر بردم. هیچ صدای دیگه‌ای نمیومد. نه گریه، نه حرف زدن، نه حتی جابه‌جا شدن روی زمین.

از جیبم گوشی رو درآوردم. به پدرم پیام دادم: دختر کیم در اتاقش رو باز نمی‌کنه. قفله. جواب هم نمی‌ده.

جواب سریع اومد: «در رو نشکن. نگهبان‌ها رو بفرست بالا. خودت همون‌جا بمون.»

پیام رو بستم. گوشی رو تو جیبم گذاشتم و چند قدم عقب اومدم. به راهرو نگاه کردم. هنوز خالی بود. فقط نور کم چراغ شب‌خواب ته راهرو می‌تابید.

چند دقیقه همین‌طور وایستادم. هیچ صدایی از اتاق ا.ت نمیومد. بعد یهو از پایین صدای قدم‌های سنگین اومد. دو تا از نگهبان‌ها داشتن از پله‌ها بالا می‌اومدن. وقتی رسیدن، یکی‌شون آروم گفت که پدرم دستور داده وضعیت رو چک کنن.

من فقط به در اشاره کردم.

- قفله. جواب نمی‌ده.

یکی از نگهبان‌ها رفت جلو و در زد. بلندتر از من. صدا کرد: خانم کیم؟ مشکلی هست؟

باز هم سکوت.

نگهبان دوم رفت سمت پنجره‌ی ته راهرو و پرده رو کنار زد. به بیرون نگاه کرد و چیزی تو بی‌سیم گفت. بعد برگشت و سر تکون داد که فعلاً بیرون چیزی دیده نمی‌شه.

من دوباره رفتم جلوی در. این بار با صدای پایین‌تر، فقط برای این‌که خودش بشنوه، گفتم:

- اگه چیزی شده، بگو. من اینجام.

چند ثانیه گذشت. بعد از پشت در، خیلی آروم، صدای ا.ت اومد. فقط یک کلمه:

... هیچی نشده.

صداش گرفته و لرزون بود. معلوم بود دروغ می‌گه. یا حداقل کامل راست نمی‌گه.

نگهبان‌ها به هم نگاه کردن. یکی‌شون خواست چیزی بگه که من با دست نگه‌ش داشتم. به در نزدیک‌تر شدم.

- پس در رو باز کن.

سکوت طولانی‌تری افتاد. بعد صدای کلید اومد. قفل چرخید. در فقط یه کم، به اندازه‌ی یه کف دست باز شد. از پشت تاریکی، چشمای آبی-سبز ا.ت پیدا بود. رنگ‌ش پریده بود. موهاش ریخته بود رو صورتش.

فقط همون‌قدر باز کرد. بیشتر نه.

من بهش نگاه کردم. اونم به من. چند ثانیه هیچ‌کدوم حرفی نزدیم. بعد ا.ت آروم، با همون صدای لرزون گفت:

واقعاً هیچی نشده... فقط نتونستم بخوابم.

در رو یه کم بیشتر بست، ولی کامل نه. هنوز یه درز باز بود. انگار نمی‌خواست کامل جدا بشه، ولی نمی‌خواست هم کامل باز کنه.

من دستم رو از روی دستگیره برنداشتم. و حس کردم که این شب، تازه داشت گره‌اش کورتر می‌شد..............
ادامه دارد..............
دیدگاه ها (۱۰)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.31  (روایت از زبان جونگ کوک)...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.32  (روایت از زبان ا.ت)---وق...

https://wisgoon.com/selin98قشنگم حمایت شه لطفا

چه خبره این‌همه آنفالو!؟

آتیشی که از بارون شروع شدprt10---ویوی ا. تنفسم بند اومده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط