مرگ فقر ...
مرگ فقر ...
شب از کار توانفرسای روزانه به سوی کلبه خویش ،
پا را می نهم در پیش و اشکی گرم بر رخسار سردم نقش می بندد ؛
صدایی جز صدای پای من از پی نمی آید ؛
به جز من عابری در شهر پیدا نیست ؛
خیابانهای پرجوش و خروش شهر خاموش است ؛
زمان آبستن سرمای جانسوز است ، زغربال هوا بر دامن شب نقره میبارد.
کلاغی پیر بر روی درختی لانه میجوید ،
سگ آوارهای از شدت سرما مثال بید می لرزد ؛
تنم از خستگی با پتک می کوبد ،
سرم را در گریبان کردهام پنهان ،
که از سرمای جانسوز زمستان در امان باشم ؛
دو پایم در تیرگیها راه میپوید ،
زن هرجایی اندر انتظاری عابری،
تن رنجور خود را به هرسو میکشاند؛
که شاید در چنین ساعات شب مرد هوسبازی به دام افتد و او را با پشیزی چند در آغوش خود گیرد ، پس آنگه لقمه نانی بدست آرد که شکم را از عذاب بیغذاییها رها سازد .
من از این صحنه های زشت و بدمنظر به راه خویش ،
پا را مینهم در پیش و اشکی گرم بر رخسار سردم نقش میبندد .
در این تاریکی و ظلمت ناگهان صدای نالهای در گوش من بنشست .
زلرزش رشته تار دلم بگسست ،
قدم را تندتر کردم تا ببینم کیست ،
فغان و ناله اش از چیست ؛
چو دیدم فقیری لامکان از شدت سرما ،
چو مار زخم خورده می پیچد از درد ،
سخنهایش شرر بر جان میزد ؛
خداوندا جوابم ده ، شنیدم هرکه را خواهی دهی عزّت،
شنیدم هرکه را خواهی دهی ذلّت،
خداوندا عزّت و ذلّت به دست توست ؛
ای پروردگار دانا ، چرا این دردهای دردمندان را طبیبی نیست ؟
چرا با این همه نعمت مرا از آن نصیبی نیست ؟
خداوندا ستم کافیست !
زمان با برف خود آنشب ، برای او کفن میدوخت ، درون کاخ زیبا چلچراغی تا سحر میسوخت توفان زندگی هشت سال پیش از این بود
که از اعماق تیرگی
از تیرگی اعماق و نظامی که می رفت
تا بخوابد خاموش ، و بمیرد آرام
ناله ها برخاست
از اعماق تیرگی
آنجا که خون انسانها ، پشتوانه ی طلاست
وز جمجمه ی سر آنها مناره ها برپاست
ناله ها برخاست
مطلب ساده بود
سرمایه ،خون می خواست
مپرسید چرا ، گوش کنید مردم
علتش این بود ... علتش این است
و این نه تنها مربوط به هند و چین است
بلکه از خانه های بی نام ، تا سفره های بی شام
از شکستگی سر چوبه ی دار خون آلود ، تا کنج زندان
از دیروز مرده ،تا امروز خونین
تا فردای خندان
از آسیای رمیده ، تا افریقای اسیر
حلقه به حلقه ، شعله به شعله ، قطعه به قطعه
زنجیر به زنجیر
بر پا می شود توفان زندگی
توفان زندگی ، کینه ور و خشمگین
بر پا می شود
پاره می کند ، زنجیر بندگی
تا انسان ستمکش ، بشکند
بشکافد از هم ، سینه ی تابوت
خراب کند یکسره ، دنیای کهن را ، بر سر قبرستان
قبرستان فقر ، قبرستان پول
و بندگی استعمار ، بیش از این دیگر
نکند قبول ! نکند قبول
می لرزد آسمان ... می ترسد آسمان
و زمان ... زمان و قلب زمان
و تپش قلب خون آلوده ی زمان ، تندتر می شود تند ، تر دم به دم
و روز آزادی انسان ستمکش
نزدیکتر می شود قدم به قدم
ناله من از خدا ..
شب از کار توانفرسای روزانه به سوی کلبه خویش ،
پا را می نهم در پیش و اشکی گرم بر رخسار سردم نقش می بندد ؛
صدایی جز صدای پای من از پی نمی آید ؛
به جز من عابری در شهر پیدا نیست ؛
خیابانهای پرجوش و خروش شهر خاموش است ؛
زمان آبستن سرمای جانسوز است ، زغربال هوا بر دامن شب نقره میبارد.
کلاغی پیر بر روی درختی لانه میجوید ،
سگ آوارهای از شدت سرما مثال بید می لرزد ؛
تنم از خستگی با پتک می کوبد ،
سرم را در گریبان کردهام پنهان ،
که از سرمای جانسوز زمستان در امان باشم ؛
دو پایم در تیرگیها راه میپوید ،
زن هرجایی اندر انتظاری عابری،
تن رنجور خود را به هرسو میکشاند؛
که شاید در چنین ساعات شب مرد هوسبازی به دام افتد و او را با پشیزی چند در آغوش خود گیرد ، پس آنگه لقمه نانی بدست آرد که شکم را از عذاب بیغذاییها رها سازد .
من از این صحنه های زشت و بدمنظر به راه خویش ،
پا را مینهم در پیش و اشکی گرم بر رخسار سردم نقش میبندد .
در این تاریکی و ظلمت ناگهان صدای نالهای در گوش من بنشست .
زلرزش رشته تار دلم بگسست ،
قدم را تندتر کردم تا ببینم کیست ،
فغان و ناله اش از چیست ؛
چو دیدم فقیری لامکان از شدت سرما ،
چو مار زخم خورده می پیچد از درد ،
سخنهایش شرر بر جان میزد ؛
خداوندا جوابم ده ، شنیدم هرکه را خواهی دهی عزّت،
شنیدم هرکه را خواهی دهی ذلّت،
خداوندا عزّت و ذلّت به دست توست ؛
ای پروردگار دانا ، چرا این دردهای دردمندان را طبیبی نیست ؟
چرا با این همه نعمت مرا از آن نصیبی نیست ؟
خداوندا ستم کافیست !
زمان با برف خود آنشب ، برای او کفن میدوخت ، درون کاخ زیبا چلچراغی تا سحر میسوخت توفان زندگی هشت سال پیش از این بود
که از اعماق تیرگی
از تیرگی اعماق و نظامی که می رفت
تا بخوابد خاموش ، و بمیرد آرام
ناله ها برخاست
از اعماق تیرگی
آنجا که خون انسانها ، پشتوانه ی طلاست
وز جمجمه ی سر آنها مناره ها برپاست
ناله ها برخاست
مطلب ساده بود
سرمایه ،خون می خواست
مپرسید چرا ، گوش کنید مردم
علتش این بود ... علتش این است
و این نه تنها مربوط به هند و چین است
بلکه از خانه های بی نام ، تا سفره های بی شام
از شکستگی سر چوبه ی دار خون آلود ، تا کنج زندان
از دیروز مرده ،تا امروز خونین
تا فردای خندان
از آسیای رمیده ، تا افریقای اسیر
حلقه به حلقه ، شعله به شعله ، قطعه به قطعه
زنجیر به زنجیر
بر پا می شود توفان زندگی
توفان زندگی ، کینه ور و خشمگین
بر پا می شود
پاره می کند ، زنجیر بندگی
تا انسان ستمکش ، بشکند
بشکافد از هم ، سینه ی تابوت
خراب کند یکسره ، دنیای کهن را ، بر سر قبرستان
قبرستان فقر ، قبرستان پول
و بندگی استعمار ، بیش از این دیگر
نکند قبول ! نکند قبول
می لرزد آسمان ... می ترسد آسمان
و زمان ... زمان و قلب زمان
و تپش قلب خون آلوده ی زمان ، تندتر می شود تند ، تر دم به دم
و روز آزادی انسان ستمکش
نزدیکتر می شود قدم به قدم
ناله من از خدا ..
- ۶.۱k
- ۱۳ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط