𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:47
بلند شد و سمت کمد رفت.
از داخل کشو چیزی برداشت.
اول متوجه نشدم.
اما وقتی نور چراغ روی فلز سیاهش افتاد...
نفسم بند اومد.
اسلحه.
دستام ناخودآگاه مشت شد.
یونجون متوجه نگاهم شد.
چند ثانیه فقط بهم خیره موند.
و بعد...
خیلی آروم اسلحه رو پشت کمرش گذاشت.
-سوجین. عزیزم...
صداش دوباره نرم شده بود.
انگار چند ثانیه پیش آدم دیگه ای بوده.
-امشب منتظرم نمون.
+یونجون...
-بخواب.
بدون توضیح از اتاق خارج شد.
و من...
برای اولین بار از خودم پرسیدم...
واقعا با چه کسی ازدواج کردم؟
𝘱𝘢𝘳𝘵:47
بلند شد و سمت کمد رفت.
از داخل کشو چیزی برداشت.
اول متوجه نشدم.
اما وقتی نور چراغ روی فلز سیاهش افتاد...
نفسم بند اومد.
اسلحه.
دستام ناخودآگاه مشت شد.
یونجون متوجه نگاهم شد.
چند ثانیه فقط بهم خیره موند.
و بعد...
خیلی آروم اسلحه رو پشت کمرش گذاشت.
-سوجین. عزیزم...
صداش دوباره نرم شده بود.
انگار چند ثانیه پیش آدم دیگه ای بوده.
-امشب منتظرم نمون.
+یونجون...
-بخواب.
بدون توضیح از اتاق خارج شد.
و من...
برای اولین بار از خودم پرسیدم...
واقعا با چه کسی ازدواج کردم؟
- ۲۰۱
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط