╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2

+ چیزی نیست.

+ معلومه.

رفتم کنارش نشستم و آروم پتو رو تا روی شونه‌هاش کشیدم... خواستم بغلش کنم که جلومو گرفت!

_ نزدیک نشو، سرما می‌خوری.

ولی من اهمیتی به حرفش ندادم و بغلش کردم و سرمو گذاشتم روی سینه‌ش.

اونم دستشو نوازش‌وار روی موهام کشید.

+ چرا مراقب خودت نیستی؟

_ چون که یکی رو دارم که بیشتر از خودم مراقبمه.

+ اون‌وقت اون کیه؟!؟

_ تو.

+ خب تو اینجا دراز بکش، من میرم برات سوپ درست کنم و از جات تکون نخور.

_ چشم، هرچی دخترم بگه.

و یه بوسه‌ی نرم روی موهام زد.

از بغلش جدا شدم، پتو رو روش کشیدم و از اتاقش خارج شدم. به سمت آشپزخونه رفتم و وارد شدم.

وسایل سوپ رو روی کانتر چیدم و شروع کردم به درست کردنش. چند دقیقه بعد، سوپ آماده شد.

+ امیدوارم خوشمزه باشه...

سوپ رو توی سینی گذاشتم و کنارش یه لیوان آب و قرص سرماخوردگی گذاشتم که بعد از غذا بخوره.

سینی رو برداشتم و رفتم سمت طبقه‌ی بالا، وارد اتاق کوک شدم و دیدم خوابیده.

آخه این چقدر کیوته...

یعنی همین آدم، همون مافیای خشن و ترسناکیه که همه ازش می‌ترسن؟

آروم سینی رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم... چند لحظه فقط نگاهش کردم...

+ الان بیدارت کنم؟

_ نیاز نیست بیدار کنی، خودم بیدارم.

+ خب حالا که بیداری، بلند شو سوپتو بخور.

_ چشم، دخترکم.

همین که قاشق رو به سمتش گرفتم، کوک یه‌دفعه لبخند زد و گفت:

_ می‌دونی چقدر دوست دارم وقتی اینجوری مراقبمی؟

خب ماه منم مریض شد:) ✨🌙
دیدگاه ها (۰)

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3 | 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅+ آره می‌دونم._ دخترم!+ بله؟_ من سوپ دوس...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1ساعت ۶ عصر بود، طبق معمول بعد دانشگاه رفتم عمارت ج...

#قرارداد_دوستانه s2p10ویو لیلی: جونگ هی رو داخل گهواره ش گذا...

ویو ات ات(.)ته(!). با صدای نفس های سنگین ته بیدار شدم نگاهش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط