از تو سکوت مانده و از من، صدای تو

از تو سکوت مانده و از من، صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از روزهای سکوت
حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه می روم و پا به پای تو

در خواب حرف می زنم و گریه می کنم
بیدار می کنند مرا دستهای تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم کنارَمی و آه جای تو

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم برای تو..
دیدگاه ها (۵)

من" روزه دارِ " عشق تو... اقرار می‌کنم؛با بوسه از لبان ِتو ...

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده امدر همان پس کوچه ها در...

دلتنگ توام،تا شادمانه مرا ببینندشاخه هابه شکل نام تو سبز می ...

طبیعت

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...کاش یک‌بار جای من بودند؛جای پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط