او خوشبخت بود روزی فنجان قهوه مینوشید و ساعت مینو

او خوشبخت بود. روزی ۵۰ فنجان قهوه مینوشید و ۲۰ ساعت می‌نوشت و در آخر همه را مچاله میکرد و به سطل زباله‌ی لبریز از برگه‌های مچاله شده می‌انداخت و باز فنچان یخ زده قهوه را سر می‌کشید و سرجمع شاید یک ساعت می‌خوابید و حتی در خواب هم دست از سر خود برنمی‌داشت..
سردرگم و کلافه بود و نمی‌دانست چرا انقدر خودآزاری میکند.
برای یک لحظه حال خوب داشتن؟ برای زندگی بهتر؟ برای زنده ماندن؟ برای خوشبخت شدن؟

_ به راستی! او که خوشبخت بود.



















+ بین خودمان بماند..او حالش کم بد نبود ولی می‌گفت که خوب است.


«من نوشت»

«ر.کاف»
دیدگاه ها (۱۰)

او می‌دانست درد مرا و من نیز درد او را می‌دانستم و هردو تسکی...

اول خیره شد به اسلحه‌ای که به سمتش نشانه رفته بود و سپس اشکی...

گفتم دوستت دارم! نگاهم کرد و خندید...ولی حتی اگر دوست داشتنم...

زن و مردی در خودرویی که کنارشان رانندگی میکردم توجه مرا به خ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ² ت : وای مثل اون سری ...

تک پارتی ((در اثر))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط