[ادامه...]

[ادامه...]

همون شب...

بارون دوباره شروع شده بود.

قطره‌های بارون آروم به پنجره می‌خوردن.

جیمین روی مبل دراز کشیده بود.

کوک روی فرش نشسته بود و یه صفحه شطرنج جلوی خودش چیده بود.

تهیونگ از آشپزخونه بیرون اومد.

تهیونگ: یکی از شما شطرنج بلده؟

کوک سرشو بلند کرد.

کوک: من.

جیمین هم سریع گفت:

جیمین: منم.

کوک یه ابرو بالا انداخت.

کوک: مطمئنی؟

جیمین: آره.

تهیونگ صفحه رو روی میز گذاشت.

تهیونگ: خیلی خب...

ببینیم.

...

پنج دقیقه بعد...

کوک به صفحه خیره شده بود.

بعد خیلی آروم گفت:

کوک: جیمین...

جیمین: هوم؟

کوک: این فیل چرا اینجاست؟

جیمین: آوردمش اونجا.

کوک: می‌دونم.

ولی...

این حرکت قانونی نیست.

جیمین: چرا؟

کوک: چون فیل اینجوری حرکت نمی‌کنه.

جیمین چند ثانیه به مهره نگاه کرد.

بعد خیلی جدی گفت:

جیمین: امروز حرکت می‌کنه.

تهیونگ خنده‌ش گرفت.

تهیونگ: قوانین شطرنج رو خودت نوشتی؟

جیمین: دارم به‌روزرسانیش می‌کنم.

کوک مهره رو سر جاش برگردوند.

کوک: نه...

همون قوانین قدیمی خوبه.

...

چند حرکت بعد...

کوک با لبخند گفت:

کوک: کیش.

جیمین شاه رو برداشت.

گذاشت یه خونه اون‌طرف‌تر.

کوک: بازم غیرقانونیه.

جیمین: چرا؟

کوک: چون اونجا هم کیشه.

جیمین اخم کرد.

جیمین: این بازی خیلی سختگیره.

تهیونگ دیگه نتونست جلوی خنده‌شو بگیره.

...

آخر بازی...

کوک برنده شد.

جیمین دست به سینه نشست.

جیمین: اعتراض دارم.

کوک: دلیل؟

جیمین: قوانین علیه منه.

تهیونگ: نه...

تو علیه قوانین بودی.

هر سه خندیدن.

...

کمی بعد...

برق خونه یه لحظه رفت.

همه‌جا تاریک شد.

جیمین: اوه...

کوک: انگار برق قطع شده.

تهیونگ رفت یه شمع آورد و روشنش کرد.

نور زرد شمع، پذیرایی رو روشن کرد.

هر سه دور میز نشسته بودن.

چند لحظه فقط صدای بارون شنیده می‌شد.

جیمین به شعله‌ی شمع خیره شد.

بعد آروم گفت:

جیمین: می‌دونین...

یه چیزی هست.

کوک و تهیونگ بهش نگاه کردن.

جیمین: اونجا...

توی تیمارستان...

فکر نمی‌کردم یه روز دوباره اینجوری بشینیم کنار هم.

سکوت کوتاهی بینشون افتاد.

کوک لبخند کوچیکی زد.

کوک: منم فکر نمی‌کردم.

تهیونگ به هر دوتاشون نگاه کرد.

تهیونگ: مهم اینه که الان اینجاییم.

جیمین آروم سر تکون داد.

جیمین: آره...

و امیدوارم همینجوری بمونه.

کوک بدون اینکه چیزی بگه، مشتش رو وسط میز آورد.

تهیونگ لبخند زد و مشتش رو روی مشت کوک گذاشت.

جیمین هم با ذوق مشتش رو روی دست هر دوتاشون گذاشت.

جیمین: یه قانون.

کوک: چی؟

جیمین: هر اتفاقی بیفته...

هیچ‌کدوممون تنها نمی‌مونیم.

تهیونگ بدون مکث گفت:

تهیونگ: قبول.

کوک هم سرش رو تکون داد.

کوک: قبول.

سه نفر چند ثانیه همون‌طور موندن.

بیرون بارون می‌بارید...

داخل خونه اما، گرمای رفاقتی بود که با هیچ طوفانی از بین نمی‌رفت.

همون لحظه برق دوباره وصل شد.

چراغ‌ها روشن شدن.

جیمین با هیجان گفت:

جیمین: عالیه!

کوک: چی عالیه؟

جیمین: حالا می‌تونیم ادامه‌ی شطرنج رو بازی کنیم.

کوک خندید.

کوک: نه.

جیمین: چرا؟

کوک: چون این دفعه قبل از شروع، یه قرارداد امضا می‌کنی که قوانین شطرنج رو تغییر ندی.

جیمین با خنده گفت:

جیمین: باشه...

ولی اگه باختم، تقصیر قوانینِ قدیمیه.

تهیونگ سرش رو تکون داد.

تهیونگ: با تو هیچ‌وقت حوصله‌مون سر نمی‌ره.

جیمین لبخند زد.

جیمین: خب...

یکی باید مسئول سرگرمی خونه باشه.

کوک با خنده جواب داد:

کوک: این یکی رو قبول دارم.

و صدای خنده‌ی هر سه نفر، دوباره توی خونه پیچید...
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]صبح روز بعد...بوی نون تست کل خونه رو پر کرده بود.ت...

[ادامه...]صبح روز بعد...صدای جاروبرقی کل خونه رو برداشته بود...

[ادامه...](نکته:پسرا مافیان) عصر...بارون قطع شده بود.هر سه ت...

[ادامه...]همون روز...بعدازظهر...بارون آروم روی شیشه‌ها می‌زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط