p3
p3
**بخش سوم: وقتی سکوت، پر از فریاد میشه!**
همه چیز داشت خیلی خوب پیش میرفت. ریکی و ا.ت، مثل دو تا فرشتهی مخفی، توی همون راهروهای سرد و بیروح بیمارستان، یه دنیای رنگارنگ و پر از خنده برای خودشون ساخته بودن. ریکی دیگه فقط یه بیمار نبود، اون حالا "ستون فقرات" روحیِ ا.ت توی اون شیفتهای سخت شده بود.
اما، مثل هر داستانِ واقعی، طوفان هم همیشه یه جایی منتظره.
یه شب، شیفت ا.ت فوقالعاده شلوغ بود. صدای آژیرها، فریادهای همراهان بیماران و سرعتِ بالای کار، فضا رو سنگین کرده بود. ا.ت با خستگیِ مفرط، داشت بین اتاقها میدوید که یهو یه خبر، مثل یه پتک به سرش خورد.
یه بیمارِ توی بخش اورژانس، حالش ناگهان بد شد. ا.ت با تمام توانش سعی کرد کمک کنه، اما اوضاع خیلی وخیم بود. در حالی که داشت با دستگاه شوک کار میکرد و قلبش داشت از جا کنده میشد، یه لحظه چشمش به ریکی افتاد که از پشت شیشه، با یه نگاهِ وحشتزده و نگران به اوضاع نگاه میکرد. ریکی میدونست که ا.ت داره چقدر تحت فشار قرار میگیره.
بعد از گذشت چند ساعتِ نفسگیر، وقتی بالاخره اوضاع آروم شد، ای.تی توی یه گوشهی تاریک و خلوتِ راهرو، روی یه صندلی فلزی نشست و سرش رو بین دستهاش گرفت. خستگی، ترس و اون فشارِ عصبی، داشت از پا درش میآورد. اشکهای بیصدا، روی صورتش مینشست.
همون موقع، صدای قدمهای سنگین و آشنایی شنید. ریکی بود. اون بدون اینکه منتظر اجازه بگیره، خودش رو رسوند به ا.ت. ریکی دیگه اون پسرِ شوخ و بازیگوش نبود؛ حالا یه مردِ مصمم بود که میخواست دنیا رو برای اون زن، به زانو دربیاره.
ریکی بدون هیچ حرفی، نشست کنار ا.ت و دستهای لرزونِ اون رو توی دستهای گرم و محکم خودش گرفت. ا.ت سرش رو بلند کرد؛ چشمهای خیسش و چهرهی رنگپریدهاش، قلب ریکی رو به درد آورد.
ا.ت با صدای لرزون گفت: "ریکی... من... فکر کردم دیگه تموم شد. این کار خیلی سخته. خیلی..."
ریکی بدون اینکه اجازه بده حرفش رو تموم کنه، ا.ت رو کشید توی آغوشش. یه بغلِ محکم، که انگار میخواست تمام اون ترسها و خستگیها رو از تن ا.ت بیرون بکشه. ریکی کنار گوشش پچپچ کرد: "ببین ای.تی، من اینجا هستم. تو تنهایی نیستی. اگه کل این بیمارستان بخواد زمین رو زیر پات خالی کنه، من هستم که واست ایستاده باشم. هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره، حتی این همه درد و سختی."
ا.ت توی اون آغوش، برای اولین بار بعد از ساعتها، احساس کرد که نفس کشیدن دوباره یادش اومده. اما همونطور که داشت توی بغل ریکی آرام میگرفت، یه فکرِ تلخ از ذهنش گذشت... اون میدونست که ریکی به زودی از بیمارستان مرخص میشه و اونا دیگه قرار نیست هر شب توی همون اتاقِ سرد، با هم قهوه بخورن.
**بخش سوم: وقتی سکوت، پر از فریاد میشه!**
همه چیز داشت خیلی خوب پیش میرفت. ریکی و ا.ت، مثل دو تا فرشتهی مخفی، توی همون راهروهای سرد و بیروح بیمارستان، یه دنیای رنگارنگ و پر از خنده برای خودشون ساخته بودن. ریکی دیگه فقط یه بیمار نبود، اون حالا "ستون فقرات" روحیِ ا.ت توی اون شیفتهای سخت شده بود.
اما، مثل هر داستانِ واقعی، طوفان هم همیشه یه جایی منتظره.
یه شب، شیفت ا.ت فوقالعاده شلوغ بود. صدای آژیرها، فریادهای همراهان بیماران و سرعتِ بالای کار، فضا رو سنگین کرده بود. ا.ت با خستگیِ مفرط، داشت بین اتاقها میدوید که یهو یه خبر، مثل یه پتک به سرش خورد.
یه بیمارِ توی بخش اورژانس، حالش ناگهان بد شد. ا.ت با تمام توانش سعی کرد کمک کنه، اما اوضاع خیلی وخیم بود. در حالی که داشت با دستگاه شوک کار میکرد و قلبش داشت از جا کنده میشد، یه لحظه چشمش به ریکی افتاد که از پشت شیشه، با یه نگاهِ وحشتزده و نگران به اوضاع نگاه میکرد. ریکی میدونست که ا.ت داره چقدر تحت فشار قرار میگیره.
بعد از گذشت چند ساعتِ نفسگیر، وقتی بالاخره اوضاع آروم شد، ای.تی توی یه گوشهی تاریک و خلوتِ راهرو، روی یه صندلی فلزی نشست و سرش رو بین دستهاش گرفت. خستگی، ترس و اون فشارِ عصبی، داشت از پا درش میآورد. اشکهای بیصدا، روی صورتش مینشست.
همون موقع، صدای قدمهای سنگین و آشنایی شنید. ریکی بود. اون بدون اینکه منتظر اجازه بگیره، خودش رو رسوند به ا.ت. ریکی دیگه اون پسرِ شوخ و بازیگوش نبود؛ حالا یه مردِ مصمم بود که میخواست دنیا رو برای اون زن، به زانو دربیاره.
ریکی بدون هیچ حرفی، نشست کنار ا.ت و دستهای لرزونِ اون رو توی دستهای گرم و محکم خودش گرفت. ا.ت سرش رو بلند کرد؛ چشمهای خیسش و چهرهی رنگپریدهاش، قلب ریکی رو به درد آورد.
ا.ت با صدای لرزون گفت: "ریکی... من... فکر کردم دیگه تموم شد. این کار خیلی سخته. خیلی..."
ریکی بدون اینکه اجازه بده حرفش رو تموم کنه، ا.ت رو کشید توی آغوشش. یه بغلِ محکم، که انگار میخواست تمام اون ترسها و خستگیها رو از تن ا.ت بیرون بکشه. ریکی کنار گوشش پچپچ کرد: "ببین ای.تی، من اینجا هستم. تو تنهایی نیستی. اگه کل این بیمارستان بخواد زمین رو زیر پات خالی کنه، من هستم که واست ایستاده باشم. هیچکس نمیتونه تو رو از من بگیره، حتی این همه درد و سختی."
ا.ت توی اون آغوش، برای اولین بار بعد از ساعتها، احساس کرد که نفس کشیدن دوباره یادش اومده. اما همونطور که داشت توی بغل ریکی آرام میگرفت، یه فکرِ تلخ از ذهنش گذشت... اون میدونست که ریکی به زودی از بیمارستان مرخص میشه و اونا دیگه قرار نیست هر شب توی همون اتاقِ سرد، با هم قهوه بخورن.
- ۳۸۱
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط