باران سنگین پاییزی، بیوقفه بر شیشههای قدی پنتهاوس میک
باران سنگین پاییزی، بیوقفه بر شیشههای قدی پنتهاوس میکوبید. صدای شرشر آب با سکوت خفقانآور اتاق خواب درهمآمیخته بود؛ سکوتی که بوی خاکستر، بوی مرگ و بوی پایانی تلخ میداد.
چویا روی لبهی تخت نشسته بود. پاهایش را در آغوش کشیده، زانوهایش را به سینه چسبانده بود و سرش را روی آنها تکیه داده بود. پیراهن گشاد و تیرهرنگی به تن داشت و رگههای طلایی موهای خیس از عرق و گریهاش، روی پیشانی و گونههای رنگپریدهاش چسبیده بودند. از تولد دوقلوها، کازویا و چویکا، چند ماهی بیشتر نمیگذشت؛ هنوز تنش درد روزهای بعد از زایمان را فراموش نکرده بود، اما دردی که امشب در سینهاش پیچوتاب میخورد، هیچ شباهتی به زخمهای جسمی نداشت.
صدای چرخش کلید در قفل سنگین درِ ورودی، مثل صدای چکاندن ماشه توی سرش زنگ زد.
چویا تکان نخورد. حتی سرش را بلند نکرد، فقط دستهایش را محکمتر دور پاهایش حلقه کرد. ناخنهایش توی پارچهی شلوارش فرو رفتند. چند روز بود؟ چند هفته؟ از وقتی اوداساکو کشته شده بود، دازای شبها دیر میآمد، یا اصلاً نمیآمد. چویا تمام این شبها را با این توجیه تلخ سر کرده بود که *«عزاداره... داغ اودا دیوونهش کرده... باید بهش فضا بدم...»* با خودش میگفت مردی که از درون خالی شده، طاقتِ سر و صدای نوزادها و نگاههای نگران همسرش را ندارد.
چه حماقت معصومانهای.
حقیقتی که امروز عصر مثل پتک روی سرش آوار شده بود، بوی عزا نمیداد؛ بوی عطر زنی دیگر، بوی دروغ و خیانتی کثیف میداد.
......
گفتم یکی از رمانهای که نوشتم رو بزارم نمیدونم خوب شده یا نه اگه خوب نبود پاکش میکنم
چویا روی لبهی تخت نشسته بود. پاهایش را در آغوش کشیده، زانوهایش را به سینه چسبانده بود و سرش را روی آنها تکیه داده بود. پیراهن گشاد و تیرهرنگی به تن داشت و رگههای طلایی موهای خیس از عرق و گریهاش، روی پیشانی و گونههای رنگپریدهاش چسبیده بودند. از تولد دوقلوها، کازویا و چویکا، چند ماهی بیشتر نمیگذشت؛ هنوز تنش درد روزهای بعد از زایمان را فراموش نکرده بود، اما دردی که امشب در سینهاش پیچوتاب میخورد، هیچ شباهتی به زخمهای جسمی نداشت.
صدای چرخش کلید در قفل سنگین درِ ورودی، مثل صدای چکاندن ماشه توی سرش زنگ زد.
چویا تکان نخورد. حتی سرش را بلند نکرد، فقط دستهایش را محکمتر دور پاهایش حلقه کرد. ناخنهایش توی پارچهی شلوارش فرو رفتند. چند روز بود؟ چند هفته؟ از وقتی اوداساکو کشته شده بود، دازای شبها دیر میآمد، یا اصلاً نمیآمد. چویا تمام این شبها را با این توجیه تلخ سر کرده بود که *«عزاداره... داغ اودا دیوونهش کرده... باید بهش فضا بدم...»* با خودش میگفت مردی که از درون خالی شده، طاقتِ سر و صدای نوزادها و نگاههای نگران همسرش را ندارد.
چه حماقت معصومانهای.
حقیقتی که امروز عصر مثل پتک روی سرش آوار شده بود، بوی عزا نمیداد؛ بوی عطر زنی دیگر، بوی دروغ و خیانتی کثیف میداد.
......
گفتم یکی از رمانهای که نوشتم رو بزارم نمیدونم خوب شده یا نه اگه خوب نبود پاکش میکنم
- ۳۲۳
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط