تکپارتی
تکپارتی
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکارای خانومش گرم گرفته بود و تو..)
چان/ا.ت
چان رئیس یه شرکت خیلی معروف بود و خب بخاطر همین شغل با آدمای زیادی در رفت و آمد بود!
اما خب داستان اصلی از جایی شروع میشه که یروز تو و دوستت باهم میرید بیرون و تو مسیرتون از جلوی یه کافه میگذرید اونجا دوستت ازت میخاد که یکم صبر کنی تا اون بره داخل و یه لیوان قهوه برای خودش بگیره، توهم قبول میکنی و اون بیرون صبر میکنی.
بیرون کافه جلوی در ایستاده بودی و از بیرون به داخل کافه نگاه میکردی که یهو با چیزی که دیدی نفست بند اومد و دستات یخ کرد..
اون چان بود اما..اون دختر کی بود؟
یکم که بیشتر دقت کردی متوجه شدی که اون دختر منشی چان هست!
اول فکر کردی که اون داره با منشیش بهت خیانت میکنه اما وقتی یکم گذشت دیدی که چندتا مرد، با کت و شلوار های رسمی به اون دو نفر ملحق شدن.
خیلی زود متوجه شدی که اون یه قرار کاری بوده!
دوستت اومد بیرون و شما دوتا دوباره به راهتون ادامه دادید.
تو راه باهم حرف میزدید اما خب همه ما اینو میدونیم که تو زمانی داشتی با دوستت حرف میزدی فکرت یجای دیگه بوده..!
چان با اون دختر حرف زده بود؟
باهاش گرم گرفته بود؟
درسته، پس حالا نوبت تو بود که انتقام بگیری!
داشتی فکر میکردی که چطور تلافی کنی که یهو یادت اومد امشب تو و چان به یه مهمونی تو بار دعوت شدید!
این فرصت خیلی خوبی برای گرفتن انتقام از مرد مورد علاقت بود.
موضوع رو کامل برای دوستت تعریف کردی و اون بخت پیشنهاد داد که الان که اومدید بیرون برید و یه لباس مناسب برای امشب بگیرید که تنگ و کوتاه هم باشه!
اون بهت گفت که تو مهمونی امشب زیاد با چان حرف نزنی و بهش بی محلی کنی.
لحظهای مکث کردی..انگار داشتی تمام اتفاق ها و مکالمه های امشب رو تو سرت میچیدی و مرور میکردی!
باشهای به پیشنهاد دوستت گفتی و همراهش به سمت پاساژ ها و مغازه های بزرگ لباس فروشی رفتی.
یه لباس کوتاه و تنگ مشکی خریدی و برگشتید خونه.
«شب موقع مهمونی»
چان بهت زنگ زد و ازت خواست که تا یک ساعت دیگه آماده بشی.
تو لباست رو پوشیدی و یه میکاپ غلیظ کردی و موهاتو انداختی رو شونه هات و در آخر کفشت رو پوشیدی و یه عطر زنونه با بوی تند زدی و وقتی که چان بهت زنگ زد رفتی پایین.
وقتی سوار ماشین شدیم چان سرش رو برگردوند سمتت، اول یکم شوکه شد چون توقع همچین چیزی رو از تو نداشت!
اون فکر نمیکرد که تو برخلاف خواسته همیشگیش اینطوری لباس بپوشی و میکاپ کنی..!
بهرحال الان دیگه مدت نسبتا زیادی از شروع مهمونی گذشته بود و چان دیگه نمیتونست با طرز لباس پوشیدنت مخالفت کنه و ازت بخواد که بری و لباست رو عوض کنی برای همین بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد و به طرف بار حرکت کرد.
.
.
زمانی که به بار رسیدید از ماشین پیاده شدید و بعد از اینکه تو دستت رو دور دست چان حلقه کردی به داخل رفتید.
بعد از پیدا کردن همکارای چان به سمتشون رفتید و کنارشون نشستید.
چان با همکاراش صحبت میکرد و هرازگاهی میخندید و توجه زیادی به تو که کنارش نشسته بودی نمیکرد!
تو به بهونه رفتن به سرویس از کنارش بلند شدی اما به سمت سرویس نرفتی بلکه راهت رو کج کردی و به طرف بار کوچیکی که در گوشه اون مکان بود رفتی.
روی صندلی نشستی و به یه نوشیدنی با درصد پایین سفارش دادی و منتظر موندی.
یکم که گذشت اون شخص یه بطری الکل و یه لیوان کوچیک رو گذاشت رو به روت و تو بعد از یه تشکر کوچیک، بطری سبز رنگ رو برداشتی و کمی از محتویات داخل اون رو به داخل لیوان کوچیک شیشهای کنار دستت منتقل کردی.
لیوان رو برداشتی و بردی نزدیک دهنت و اون مایع بی رنگ اما کنی تلخ مزه داخل لیوان رو سر کشیدی.
هربار با به خاطر آوردن چان و اون لبخندی که موقع حرف زدن با منشیش زده بود حرصت بیشتر میشد و الکل داخل لیوان رو سریع تر و یک نفس میخوردی.
یکم که گذشت احساس کردی شخصی کنارت نشسته..
سرت رو برگردوندی و با یه پسر جوون مواجه شدی!
تو زیادی الکل خوردن بودی برای همین کاملا مست بودی برای همین نتونستی تشخیص بدی که اون شخصی که کنارت نشسته کیه!
تو چون فکر کردی اونی که کنارت نشسته چانه خیالت راحت شد و از جات بلند شدی و روی پای اون پسر نشستی.
دستاتو دور گردنش حلقه کردی و خودتو بیشتر بهش نزدیک کردی..
همونطور که مست بودی حرفای نامفهومی هم بهش میزدی که اون پسر اصن متوجه حرفات نمیشد فقط میشنید که مدام چان صداش میکردی.(خب مرتیکه وقتی میبینی داره میگه چان چرا بازم نگهش داشتی رو پاتتت؟؟؟؟)
هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دستای گرمی دور مچ دستت پیچیده شد..
اون شخص بقدری محکم مچ دستت رو گرفته بود و فشار میداد که کمی از مستیت پرید و تونستی اطرافت رو بهتر ببینی.
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکارای خانومش گرم گرفته بود و تو..)
چان/ا.ت
چان رئیس یه شرکت خیلی معروف بود و خب بخاطر همین شغل با آدمای زیادی در رفت و آمد بود!
اما خب داستان اصلی از جایی شروع میشه که یروز تو و دوستت باهم میرید بیرون و تو مسیرتون از جلوی یه کافه میگذرید اونجا دوستت ازت میخاد که یکم صبر کنی تا اون بره داخل و یه لیوان قهوه برای خودش بگیره، توهم قبول میکنی و اون بیرون صبر میکنی.
بیرون کافه جلوی در ایستاده بودی و از بیرون به داخل کافه نگاه میکردی که یهو با چیزی که دیدی نفست بند اومد و دستات یخ کرد..
اون چان بود اما..اون دختر کی بود؟
یکم که بیشتر دقت کردی متوجه شدی که اون دختر منشی چان هست!
اول فکر کردی که اون داره با منشیش بهت خیانت میکنه اما وقتی یکم گذشت دیدی که چندتا مرد، با کت و شلوار های رسمی به اون دو نفر ملحق شدن.
خیلی زود متوجه شدی که اون یه قرار کاری بوده!
دوستت اومد بیرون و شما دوتا دوباره به راهتون ادامه دادید.
تو راه باهم حرف میزدید اما خب همه ما اینو میدونیم که تو زمانی داشتی با دوستت حرف میزدی فکرت یجای دیگه بوده..!
چان با اون دختر حرف زده بود؟
باهاش گرم گرفته بود؟
درسته، پس حالا نوبت تو بود که انتقام بگیری!
داشتی فکر میکردی که چطور تلافی کنی که یهو یادت اومد امشب تو و چان به یه مهمونی تو بار دعوت شدید!
این فرصت خیلی خوبی برای گرفتن انتقام از مرد مورد علاقت بود.
موضوع رو کامل برای دوستت تعریف کردی و اون بخت پیشنهاد داد که الان که اومدید بیرون برید و یه لباس مناسب برای امشب بگیرید که تنگ و کوتاه هم باشه!
اون بهت گفت که تو مهمونی امشب زیاد با چان حرف نزنی و بهش بی محلی کنی.
لحظهای مکث کردی..انگار داشتی تمام اتفاق ها و مکالمه های امشب رو تو سرت میچیدی و مرور میکردی!
باشهای به پیشنهاد دوستت گفتی و همراهش به سمت پاساژ ها و مغازه های بزرگ لباس فروشی رفتی.
یه لباس کوتاه و تنگ مشکی خریدی و برگشتید خونه.
«شب موقع مهمونی»
چان بهت زنگ زد و ازت خواست که تا یک ساعت دیگه آماده بشی.
تو لباست رو پوشیدی و یه میکاپ غلیظ کردی و موهاتو انداختی رو شونه هات و در آخر کفشت رو پوشیدی و یه عطر زنونه با بوی تند زدی و وقتی که چان بهت زنگ زد رفتی پایین.
وقتی سوار ماشین شدیم چان سرش رو برگردوند سمتت، اول یکم شوکه شد چون توقع همچین چیزی رو از تو نداشت!
اون فکر نمیکرد که تو برخلاف خواسته همیشگیش اینطوری لباس بپوشی و میکاپ کنی..!
بهرحال الان دیگه مدت نسبتا زیادی از شروع مهمونی گذشته بود و چان دیگه نمیتونست با طرز لباس پوشیدنت مخالفت کنه و ازت بخواد که بری و لباست رو عوض کنی برای همین بدون هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد و به طرف بار حرکت کرد.
.
.
زمانی که به بار رسیدید از ماشین پیاده شدید و بعد از اینکه تو دستت رو دور دست چان حلقه کردی به داخل رفتید.
بعد از پیدا کردن همکارای چان به سمتشون رفتید و کنارشون نشستید.
چان با همکاراش صحبت میکرد و هرازگاهی میخندید و توجه زیادی به تو که کنارش نشسته بودی نمیکرد!
تو به بهونه رفتن به سرویس از کنارش بلند شدی اما به سمت سرویس نرفتی بلکه راهت رو کج کردی و به طرف بار کوچیکی که در گوشه اون مکان بود رفتی.
روی صندلی نشستی و به یه نوشیدنی با درصد پایین سفارش دادی و منتظر موندی.
یکم که گذشت اون شخص یه بطری الکل و یه لیوان کوچیک رو گذاشت رو به روت و تو بعد از یه تشکر کوچیک، بطری سبز رنگ رو برداشتی و کمی از محتویات داخل اون رو به داخل لیوان کوچیک شیشهای کنار دستت منتقل کردی.
لیوان رو برداشتی و بردی نزدیک دهنت و اون مایع بی رنگ اما کنی تلخ مزه داخل لیوان رو سر کشیدی.
هربار با به خاطر آوردن چان و اون لبخندی که موقع حرف زدن با منشیش زده بود حرصت بیشتر میشد و الکل داخل لیوان رو سریع تر و یک نفس میخوردی.
یکم که گذشت احساس کردی شخصی کنارت نشسته..
سرت رو برگردوندی و با یه پسر جوون مواجه شدی!
تو زیادی الکل خوردن بودی برای همین کاملا مست بودی برای همین نتونستی تشخیص بدی که اون شخصی که کنارت نشسته کیه!
تو چون فکر کردی اونی که کنارت نشسته چانه خیالت راحت شد و از جات بلند شدی و روی پای اون پسر نشستی.
دستاتو دور گردنش حلقه کردی و خودتو بیشتر بهش نزدیک کردی..
همونطور که مست بودی حرفای نامفهومی هم بهش میزدی که اون پسر اصن متوجه حرفات نمیشد فقط میشنید که مدام چان صداش میکردی.(خب مرتیکه وقتی میبینی داره میگه چان چرا بازم نگهش داشتی رو پاتتت؟؟؟؟)
هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دستای گرمی دور مچ دستت پیچیده شد..
اون شخص بقدری محکم مچ دستت رو گرفته بود و فشار میداد که کمی از مستیت پرید و تونستی اطرافت رو بهتر ببینی.
- ۵۴۸
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط