🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت سوم

روز اول فیلم‌برداری بالاخره رسید.

لیانا جلوی آینه‌ی اتاق گریم نشسته بود و سعی می‌کرد متن صحنه را برای آخرین بار مرور کند.

اما هرچه بیشتر تلاش می‌کرد، نمی‌توانست روی متن تمرکز کند.

چون فقط به یک چیز فکر می‌کرد.

تهیونگ.

در اتاق باز شد.

لیانا بدون اینکه برگردد، گفت:

— اگه اومدی اعصابم رو خرد کنی، راه خروج اون طرفه.

صدای خنده‌ی آرامی شنید.

— هنوزم قبل از دیدنم شروع می‌کنی به دعوا؟

لیانا با اخم برگشت.

— تو چرا اینجایی؟

تهیونگ وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

— اتاق من رو اشتباهی دادن به یکی دیگه. گفتن فعلاً اینجا منتظر بمونم.

لیانا پوزخند زد.

— چه بدشانسی بزرگی.

تهیونگ روی صندلی روبه‌رویش نشست.

چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.

بعد تهیونگ آرام گفت:

— می‌تونی حداقل امروز حرفه‌ای رفتار کنی؟

لیانا با تعجب به او نگاه کرد.

— من؟ تویی که همیشه فکر می‌کنی همه باید طبق خواسته‌ی تو رفتار کنن.

— چون حداقل من بلدم کارم رو از احساسات شخصی جدا کنم.

لیانا از روی صندلی بلند شد.

— منظورت چیه؟

تهیونگ هم ایستاد.

— منظورم اینه که امروز قراره نقش بازی کنیم، لیانا. پس سعی کن فقط همین باشه.

لیانا چند ثانیه به چشمانش خیره شد.

بعد با عصبانیت گفت:

— خیالت راحت، کیم تهیونگ. من هیچ‌وقت اون‌قدر احمق نبودم که دوباره چیزی رو با تو قاطی کنم.

چند لحظه سکوت شد.

حرف لیانا باعث شد لبخند تهیونگ محو شود.

اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، یکی از کارکنان در زد.

— لیانا! تهیونگ! آماده‌اید؟ صحنه‌ی اول شماست.

لیانا نفس عمیقی کشید.

— بریم.

تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.

— امیدوارم حداقل جلوی دوربین کمتر ازم متنفر باشی.

لیانا بدون نگاه کردن به او گفت:

— قولی نمی‌دم.

آن‌ها به سمت صحنه رفتند.

کارگردان با دیدنشان گفت:

— عالیه! فقط یادتون باشه، شخصیت‌های شما عاشق همدیگه‌ان.

لیانا و تهیونگ هم‌زمان به هم نگاه کردند.

کارگردان ادامه داد:

— پس سعی کنید حداقل برای چند دقیقه، این نفرت رو فراموش کنید.

لیانا زیر لب گفت:

— کار آسونی نیست.

تهیونگ آرام جواب داد:

— برای منم همین‌طوره.

کارگردان فریاد زد:

— آماده!

دوربین روشن شد.

— سه... دو... یک...

و برای اولین بار...

لیانا و تهیونگ مجبور شدند جلوی دوربین، نقش دو نفری را بازی کنند که دیوانه‌وار عاشق یکدیگر بودند.

در حالی که پشت آن نگاه‌ها...

داستان کاملاً دیگری جریان داشت.

ادامه دارد... 🎭🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی:
ˡᶦᵏᵉ :𝟽𝟶🎭࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ :𝟺𝟶🎭࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟷𝟽🎭࿐
دیدگاه ها (۲۰)

🎭 آخرین نقشپارت دومفضای اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.ل...

🎭 آخرین نقشپارت اولصدای زنگ گوشی، لیانا را از خواب بیدار کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط