بی چشم غزال تو، غزل جای ندارد

بی چشم غزال تو، غزل جای ندارد
فنجان من از طعم لبت ، چای ندارد
ای چشم مرا غمزده در عالم هستی
دیگر نفسم گرمی و لب، نای ندارد
در چله سرمای زمستان و غم هجر
گرمای دلم جرات یک "های" ندارد
پا پس مکش از عشق من ای شعر زمانه
مجروح تو در همقدمی ، پای ندارد
گر در حرم امن قضاوت بنشستی
دانی که دلم قدرت شکوای ندارد
شعرت به لب و مهر به دل، تا ابد الدهر
حیف است که این شعر ،هم آوای ندارد
دیدگاه ها (۱۱)

یخ ها شکست و آب شد اما نیامدیمـن مانـدم آفتـاب شد اما ، نیام...

تا به دست باد می‌ریزند گیسوها به هممی‌خورند از لرزش بسیار، ز...

‍ ناز کن زیبا نگارم ، تا خریدارت منم،،،دل ببازم در قمارت، دو...

نازنینم عاشقت هستم ولی آیا تو هم ....؟من که خیلی سخت دل بستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط