وقتش رسیده چشم هایم را ببندم

وقتش رسیده چشم هایم را ببندم
شاد و سبکبالانه بر دنیا بخندم
ای مرگ رازِ زندگی را برملا کن
با من رفاقت کن، نمی خواهم بگندم
نامت اگر مرگ است رسمت زندگانی ست
آیین چون آیینه ات را می پسندم
بگذار بی وقفه تو را در بر بگیرم
می خواهمت معشوقه ی بالا بلندم
وقتی نگاهم بر بلندای تو باشد
چون نخل های با صلابت سربلندم
دعوت کنی با سر به دیدارت بیایم
من در جواب دوستان بی چون و چندم
دیدگاه ها (۱۰)

‍ ‍ خوش به حال من که در قایق وجود تو مینشینم وبه ساحل آر...

در تب عشقِ  تو  مُردم ،  زندگی آغاز  کنشُعله بر جانم بزن ، ع...

صدایم کن!تا طنین صدایت نفسگیرم کند دیوانه‌ام کندنه اصلا؛عاش...

از باغ چشم های تو یک گل ربوده امیک شعر سُرخ از قِبَلِ آن سرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط