چندپارتی
چندپارتی
من حمایت کسی رو ندارم...
یه موضوع که پاندورا رو ناراحت میکرد.
اون به انزو میگفت:من هیچوقت حمایت کسی رو نداشتم.
انزو لبخند زد و به پاندورا گفت:فدای چشمات بشم من پس من چیم؟
پاندورا اهی کشید گفت:منطورم خانواده خودمو و خانواده توعه.
انزو:ولی من مطمئن نیستم میخوای امتحانش کنیم؟
پاندورا با تعجب به انزو نگاه کرد و گفت:چیجوری؟
انزو در جواب گفت:به زودی متوجه میشی لاو.
فردا::
پاندورا به یه مهمونی خانوادگی توی خانه بلک دعوت شد
که برادرش ایوان و خواهرش جنا هم اونجا بودن.
درد خونه رو زد و اتنا درو باز کرد:هیییینن چرا صورتت کبوده دختر.
ایوان و جنا و بقیه سریع اومدن جلوی در و منو تو اون وضع دیدن.
جنا اومد سمتم و بغلم کرد.
دارلا و دینا هم همینطور.
ایوان عصبانی اومد جلو و گفت:خواهر قشنگم کدوم عوضی این بلا رو سرت اورده؟
تو همونطوری که سرت پایین بود و زیادی تو نقش فرو رفته بودی؛ اروم گفتی:ان...زو
ایوان وقتی اسم انزو رو شنید جوش اورد.
میخواست بره سمت خونه انزو که پاندورا جلوشو گرفت.
و بهش گفت:ایوان خواهش میکنم اول بزار صحبت کنیم.
ریگیلوس سریع اومد بیرون و به ایوان گفت:ایوان اروم باش باید اول بفهمیم موضوع سر چی بوده
همه توی خونه میرن و روی مبل میشینن و ایوان شروع میکنه.
خب بگو ببینم چرا باهات این کارو کرده؟؟
پاندورا اروم سرشو بالا میاره و میگه فقط عصبانی بود و سرش شلوغ بود منم زیادی بهش گیر دادم.
ایوان گفت:همیننن فقط بخاطر اینکه عصبی بود و سر تو خالی کرد.
جنا از اون طرف بهت گفت:اجی مطمئنی؟چون تو هیچوقت از هیچکس کتک نمیخوردی.
پاندورا:اجی نگران نباش من خوبم؛فقط یه دعوای کوچیک بود.
دارلا:یه دعوای کوچیک؟در حالی که زده صورتتو کبود کرده؟
من حمایت کسی رو ندارم...
یه موضوع که پاندورا رو ناراحت میکرد.
اون به انزو میگفت:من هیچوقت حمایت کسی رو نداشتم.
انزو لبخند زد و به پاندورا گفت:فدای چشمات بشم من پس من چیم؟
پاندورا اهی کشید گفت:منطورم خانواده خودمو و خانواده توعه.
انزو:ولی من مطمئن نیستم میخوای امتحانش کنیم؟
پاندورا با تعجب به انزو نگاه کرد و گفت:چیجوری؟
انزو در جواب گفت:به زودی متوجه میشی لاو.
فردا::
پاندورا به یه مهمونی خانوادگی توی خانه بلک دعوت شد
که برادرش ایوان و خواهرش جنا هم اونجا بودن.
درد خونه رو زد و اتنا درو باز کرد:هیییینن چرا صورتت کبوده دختر.
ایوان و جنا و بقیه سریع اومدن جلوی در و منو تو اون وضع دیدن.
جنا اومد سمتم و بغلم کرد.
دارلا و دینا هم همینطور.
ایوان عصبانی اومد جلو و گفت:خواهر قشنگم کدوم عوضی این بلا رو سرت اورده؟
تو همونطوری که سرت پایین بود و زیادی تو نقش فرو رفته بودی؛ اروم گفتی:ان...زو
ایوان وقتی اسم انزو رو شنید جوش اورد.
میخواست بره سمت خونه انزو که پاندورا جلوشو گرفت.
و بهش گفت:ایوان خواهش میکنم اول بزار صحبت کنیم.
ریگیلوس سریع اومد بیرون و به ایوان گفت:ایوان اروم باش باید اول بفهمیم موضوع سر چی بوده
همه توی خونه میرن و روی مبل میشینن و ایوان شروع میکنه.
خب بگو ببینم چرا باهات این کارو کرده؟؟
پاندورا اروم سرشو بالا میاره و میگه فقط عصبانی بود و سرش شلوغ بود منم زیادی بهش گیر دادم.
ایوان گفت:همیننن فقط بخاطر اینکه عصبی بود و سر تو خالی کرد.
جنا از اون طرف بهت گفت:اجی مطمئنی؟چون تو هیچوقت از هیچکس کتک نمیخوردی.
پاندورا:اجی نگران نباش من خوبم؛فقط یه دعوای کوچیک بود.
دارلا:یه دعوای کوچیک؟در حالی که زده صورتتو کبود کرده؟
- ۳۲۹
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط