چند سال گذشت…

چند سال گذشت…

سوآ با تلاش زیاد مدرسه و دانشگاهش رو به پایان رسوند. روزهای سخت و پرهیجان گذشته بودن، ولی حالا با تجربه و اعتماد به نفس بیشتری ایستاده بود. کافی همیشه کنارش بود و همدم آرامش‌بخشش شده بود.

کم‌کم، وقتی سوآ با سوهو قرار می‌گذاشت، همه چیز طبیعی جلوه می‌کرد. سوهو هنوز هم پسر خوب و مهربانی بود و همیشه مراقبش بود، ولی این بار رابطه‌شون به آرامی و بدون هیجان بیش از حد، رشد کرد.

شوگا، که همیشه پشتیبان و مراقب سوآ بود، از دور نگاه می‌کرد و لبخندی آرام روی لب داشت. می‌دانست که سوآ حالا قوی شده و مسیر زندگی خودش رو پیدا کرده، و این حس رضایت عمیقی به او می‌داد.

کافی هم مثل همیشه، در کنار سوآ روی کاناپه لم داده بود، چشم‌های آرام و سفیدش پر از محبت و همراهی.
دیدگاه ها (۱)

سوآ بعد از فارغ‌التحصیلی، آماده شد تا قدم در دنیای واقعی بزا...

یک روز، وقتی سوآ مشغول کارش بود، ناگهان چشمش به کسی افتاد که...

سوآ وقتی روی کاناپه نشست و گربه‌ی پشمالوی سفید رو در آغوش گر...

سوآ با لبخندی شیطنت‌آمیز گربه‌ی خواب‌آلود رو به شوگا داد:– ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط