با دلشوره و نگرانی شریر را به خود راه میدهی و دربهای قلبت
با دلشوره و نگرانی شریر را به خود راه میدهی و دربهای قلبت به سوی مخبت خدا را می بندی اگر مسیح پدر آسمانی توست و امیرالمومنین پدر من
مطمئن باش خوشبختی برای انان است که با همه وجودشان برای خدا محبت می کنند.دلم ارام گرفت.
استاد نماز خواند و صبحانه خوردیم و از خانه خارج شدیم . انقدر از یکدیگر انرژی گرفته بودیم که تنها چیزی که نداشتیم حالت خستگی و خواب آلودگی
از حال خودم تعجب میکردم
شب تاصبح بیدار بودم و هنوز هم خسته و کسل نبودم
استاد هم مثل من ندیدم خمیازه ای بکشد یا اخم کند لبخند برلیش بود و
چقدر برایم شیرین بود نمیخاستم هرگز این لحظات تمام شود گفتم استاد
گفت رژینا اذیتم نکن
خیلی خجالت میکشم من تو را به اسم کوچک صدا میکنم و تو مرا....
اخم کرد
گفتم ببخشید پوزش
رضا جان اگر دیر نمیشود قدم بزنیم
بعد تاکسی بگیریم
انگار منتظر پیشنهاد من بود با لبخندی گفت
از تو به یک اشاره از من به سر دویدن
دستانش را گرفتم چقدر امنیت داشت
احساس میکردم به دماوند تکیه کرده ام
گفت شنیده ام خواننده مورد علاقه ات
حمیراست؟ خندیدم و گفتم از که شنیدید
سرخ شد و گفت صوتی دادم ... نباید میگفتم و با هم خندیدیم
باورم نمیشد استاد اینقدر عامیانه حرف میزد مانند مردم کوچه و بازار
گفت بیا یک ترانه از حمیرا بخوانیم
در آن خلوت خیابان چه لذت بخش بود و باور نکردنی
اگه نوبت خزونه بهار مال دیگرونه
خدا اخرش یه روز تو عزیزم و به من می رسونه .....
خندیدم و گفتم استاد این ترانه را ناهید خوانده ...
بلند خندید گفت میدانم
ولی شنیدم که رژینا این اهنگ را خیلی دوست دارد
پرسیدم از کی ؟؟
خندید و گفت وای من چرا دارم اسرار خودمو لو میدم
بعد گفت دوسال وقت داشتم تا حدودی با روحیات تو اشنا شوم ....
بیا اهنگ حمیرا ... یادم آمد
شروع به خواندن کرد
عطر شکوفه داری
مثل گل بهاری
وقتی که از راه می آیی
شادی و شور میاری
مهربونیت قشنگه
هم زبونیت قشنگه
وقتی باهام قهر میکنی
پشیمونیت قشنگه
باور نمیکنید چه شهامتی پیدا کرده بودم
من رژینا دختر سر بزیری که از دادن جواب سلام هم خجالت میکشیدم
با صدای بلند در خیابان آواز خواندم
تو یار دلنوازی
یه پارچه عشق و نازی
حالا ببینم با دلم
تا به کی می خایی بسازی
تا به کی میخایی بسازی
ولی بغض گلویم را گرفت
ترسیدم خواب باشم و بیدار شوم
باورم نمیشد روزی دستم در دستان عشقی صادقانه باشد
در خیابانخودمان
بی پروا اینگونه داد بزنم
راست میگویند دعا مستجاب است ما در خواستن کوتاهی میکنیم ....
استاد متوجه بغضم شد
صورتم داغ بود باد سر زمستان برایم لذت بخش
تنها چیزی که نبود ترس و حس سرما
احساس میکردم تمام خیابانهای شهر را مالک شده ام . و هیچ چیز نمیتواند مرا بترساند
باید زن باشی و....
پایان ۱۹
مطمئن باش خوشبختی برای انان است که با همه وجودشان برای خدا محبت می کنند.دلم ارام گرفت.
استاد نماز خواند و صبحانه خوردیم و از خانه خارج شدیم . انقدر از یکدیگر انرژی گرفته بودیم که تنها چیزی که نداشتیم حالت خستگی و خواب آلودگی
از حال خودم تعجب میکردم
شب تاصبح بیدار بودم و هنوز هم خسته و کسل نبودم
استاد هم مثل من ندیدم خمیازه ای بکشد یا اخم کند لبخند برلیش بود و
چقدر برایم شیرین بود نمیخاستم هرگز این لحظات تمام شود گفتم استاد
گفت رژینا اذیتم نکن
خیلی خجالت میکشم من تو را به اسم کوچک صدا میکنم و تو مرا....
اخم کرد
گفتم ببخشید پوزش
رضا جان اگر دیر نمیشود قدم بزنیم
بعد تاکسی بگیریم
انگار منتظر پیشنهاد من بود با لبخندی گفت
از تو به یک اشاره از من به سر دویدن
دستانش را گرفتم چقدر امنیت داشت
احساس میکردم به دماوند تکیه کرده ام
گفت شنیده ام خواننده مورد علاقه ات
حمیراست؟ خندیدم و گفتم از که شنیدید
سرخ شد و گفت صوتی دادم ... نباید میگفتم و با هم خندیدیم
باورم نمیشد استاد اینقدر عامیانه حرف میزد مانند مردم کوچه و بازار
گفت بیا یک ترانه از حمیرا بخوانیم
در آن خلوت خیابان چه لذت بخش بود و باور نکردنی
اگه نوبت خزونه بهار مال دیگرونه
خدا اخرش یه روز تو عزیزم و به من می رسونه .....
خندیدم و گفتم استاد این ترانه را ناهید خوانده ...
بلند خندید گفت میدانم
ولی شنیدم که رژینا این اهنگ را خیلی دوست دارد
پرسیدم از کی ؟؟
خندید و گفت وای من چرا دارم اسرار خودمو لو میدم
بعد گفت دوسال وقت داشتم تا حدودی با روحیات تو اشنا شوم ....
بیا اهنگ حمیرا ... یادم آمد
شروع به خواندن کرد
عطر شکوفه داری
مثل گل بهاری
وقتی که از راه می آیی
شادی و شور میاری
مهربونیت قشنگه
هم زبونیت قشنگه
وقتی باهام قهر میکنی
پشیمونیت قشنگه
باور نمیکنید چه شهامتی پیدا کرده بودم
من رژینا دختر سر بزیری که از دادن جواب سلام هم خجالت میکشیدم
با صدای بلند در خیابان آواز خواندم
تو یار دلنوازی
یه پارچه عشق و نازی
حالا ببینم با دلم
تا به کی می خایی بسازی
تا به کی میخایی بسازی
ولی بغض گلویم را گرفت
ترسیدم خواب باشم و بیدار شوم
باورم نمیشد روزی دستم در دستان عشقی صادقانه باشد
در خیابانخودمان
بی پروا اینگونه داد بزنم
راست میگویند دعا مستجاب است ما در خواستن کوتاهی میکنیم ....
استاد متوجه بغضم شد
صورتم داغ بود باد سر زمستان برایم لذت بخش
تنها چیزی که نبود ترس و حس سرما
احساس میکردم تمام خیابانهای شهر را مالک شده ام . و هیچ چیز نمیتواند مرا بترساند
باید زن باشی و....
پایان ۱۹
- ۸.۹k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط