پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۵♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۵♡⁠)⁩

آیرین : خودت چی فکر میکنی؟
خواست از حصارش بیرون بیاد اما مثل همیشه تهیونگ تا وقتی خودش نمی‌خواست بهش اجازه دور شدن نمی‌داد کمی سرش رو خم کرد و با صدای آرومی گفت
تهیونگ : فکر میکردم بغل دیشبت یعنی حالمو درک کردی!
آیرین چشم غره ای رفت آیرین : بیخبر با یه بچه کوچیک تنها گذاشتنم و تا حد مرگ نگران کردنم رو با چه توضیحی درک کنم؟ با داد کشیدن های
دیشبت؟
آقای کیم که حالا پچ پچ پشت سرش توجه اش رو جلب کرده بود به سمت یخچال چرخید که درش نیمه باز بود و ازش فقط دو جفت پا مشخص بود!
پس سرفه مصلحتی کرد و دوباره توجهش رو به نوه اش داد. اما همون سرفه کار خودش رو کرد و تهیونگ بلاخره اجازه داد آیرین ازش دور بشه
نمی‌دونست توی این هشت سال هیکل خودش ورزیده تر شده بود یا آیرین ،لاغرتر اما هر چی که بود از این تفاوت سایز و غلبه راضی می اومد کنار آیرین نشست و صبحانه رو با وجود شلوغ بازی پدر و روون گذروند
هر چند مدام مبهوت پسر بچه‌ی توی آغوش پدرش میشد و لبخند ناخودآگاهی به چهره اش می‌نشست و هنوز باور اینکه اون موجود بی‌نهایت زیبا و دوست داشتنی پسر خودش و از خون خودشه براش سخت بود.
بعد از خوردن صبحانه پدرش از جا بلند شد و بوسه ای محکمی حواله ی لپ‌های گرد روون کرد و اون رو به آغوش مادرش سپرد و رو به تهیونگ :گفت بلندشو امروز خودم میرسونمت
تهیونگ لقمه ی توی دهنش رو با گنگی جوید و پرسید
تهیونگ : کجا؟
آقای کیم به سمت در رفت : محل کارت
تهیونگ کمی با گنگی به جای خالی پدرش زل زد و زیر لب زمزمه کرد کجا؟
آیرین ظرف غذای پلاستیکی رو بی حرف جلوش گذاشت و بعد هم روون رو از صندلی مخصوصش بیرون آورد و با خودش به سمت روشویی برد.
تهیونگ تمام مدت حرکاتش رو دنبال میکرد و نهایتا نگاهش رو به ظرف غذای جلوش داد. نیمی از اون رولت های تخم مرغ و نیمی دیگه ش پنکیک‌های گرم بود.
٫٫احتمالا این ظرفیه که باید با خودم ببرم؟٫٫٫ : تهیونگ زودباش!
با شنیدن فریاد پدرش از بیرون ،خونه از جا بلند شد و با گیجی دور خودش چرخید. باید چیکار میکرد؟ اصلا قرار بود کجا برن؟ کارش چی بود؟
برای یک لحظه ی کوتاه و فقط به بازی چند دقیقه کاملا
فراموش کرده بود که توی چه دردسر عجیبی افتاده و احتمالا روون و پدرش نقش بزرگی توی این حواس پرتی داشتن. بود.
دیدگاه ها (۰)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۶♡⁠)⁩اما حالا انگار دوباره همه...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۷♡⁠)⁩میرفت که تهیونگ بازوش رو ...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۴♡⁠)⁩و با لحن کودکانه ای گفت: ...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۲۳♡⁠)⁩تهیونگ : بابا؟ پدرش مثل گ...

"Silent Voice"پارت هشتم⁸بعد از ناهارمعلم که بعد از غذا انگار...

ادامه پارت 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط