#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز



Season : ¹



Part : ²⁷



ویو اِلا___



چشم‌هامو باز کردم…
اولش هیچی یادم نمیومد.
فقط یه حس عجیب.
گرما…
آرامش…

و یه چیزی شبیه امنیت.
اخم کردم.
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.




الا: چی…



نگاهم دور اتاق چرخید.
آشنا بود.
خیلی.
بعد—

یادم اومد.


ماشین…

شونه…

دست‌هاش…


چشم‌هام یه‌دفعه بازتر شد.




الا: نه…



سریع نشستم.
پتو از روم افتاد.
قلبم یه ضرب زد.
لباسم…

کامله.
هیچی نشده.
اما ذهنم—
آروم نبود.
دستمو بردم سمت موهام.
نامرتب…

اما نه اون‌قدری که باید.
نگاه کردم به اطراف.
خونه…
اتاق…

اون نبود.
ولی یه چیز بود…
که باعث شد بدنم سفت بشه.
روی لبه تخت—

یه ژاکت مشکی افتاده بود.
همون بویی که دیشب…
خشکم زد.



الا: لعنتی…




سریع از تخت بلند شدم.
قدم‌هام رفت سمت در.
بازش کردم.
سکوت.
هیچ‌کس نبود.
اما ذهنم…
هیچی از سکوت نمی‌فهمید.
رفتم سمت آینه.
نگاهم افتاد به خودم.
چند ثانیه فقط نگاه کردم.
بعد—
یادش افتادم.




"نرو…"



چشم‌هام تنگ شد.




الا: من… اینو نگفتم





سکوت.
اما خودم می‌دونستم.
گفته بودم.
یا حداقل…
زیر اون خواب لعنتی.
دستم رفت سمت صورتم.
داغ.




الا: مسخره‌ست…خدایا،منو بخورررررر چه گوهی خوردممممم😭😭



برگشتم عقب.
روی تخت نشستم.
فقط یه سوال تو سرم می‌چرخید.
اون…

تمام شب اینجا بود؟
و اگه بود…
چرا؟


اخم کردم.
بلند شدم.
باید پیداش می‌کردم.
نه برای تشکر…



نه برای هیچ چیز احساسی.
فقط…
برای اینکه بفهمم چی داره می‌گذره.
از اتاق زدم بیرون.
راهرو ساکت بود.
پایین رفتم.
و همون لحظه—


صدای قدم‌ها.
ایستادم.
سرمو بالا آوردم

.
جونکوک.


پایین پله‌ها.

همون لباس مشکی…
همون نگاه سرد…
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما من…


نمی‌تونستم نفس بکشم.
چند ثانیه سکوت.
بعد—
اون اول حرف زد:



جونکوک: بیدار شدی. (نه آقای جئون،ایشون روح است که بیدار شدههههه،،🤣)



خیلی ساده.
خیلی عادی.
اما برای من—
عادی نبود.



الا: تو…



مکث کردم.
زبانم خشک شده بود.



الا: تو دیشب…



حرفم نصفه موند.
نگاهش اومد بالا.
دقیق…
آروم…
خطرناک.




جونکوک: چی دیشب؟





لعنتی.
می‌دونست.
لبم رو گاز گرفتم.




الا: هیچی.



سکوت.
چند ثانیه.
بعد—
یه گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
تقریباً نامحسوس.



جونکوک: خوبه.




و از کنارم رد شد.
اما قبل از اینکه کامل بره—
آروم گفت:



جونکوک: تو خواب حرف می‌زنی.





خشکم زد.
ایستاد.
برنگشت.
فقط ادامه داد:



جونکوک: مراقب باش چی میگی.




رفت.
و من موندم…
با صورتی که داغ شده بود…
و ذهنی که بدتر از قبل شلوغ شده بود.



الا: لعنت…بهت الا....




و این بار…

دیگه مطمئن نبودم
کدوم یکی خطرناک‌تره.

اون…
یا خودم.



ادامه دارد.....



لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🔪🎀🎀



شرط:



لایک : ۲۰ تا


کامنت : ۵ تا ( یه نفرم کامنت رو برسونه اوکی بخدااا)


بازنشر : ۳ تا



تروخدا لایک کنید فالو کنید من واقعا اگه اینجوری پیش بده از ویسگون میرم
دیدگاه ها (۱)

بانوم فالوشه فیک نویسhttps://wisgoon.com/kimia.irorg

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁷ویو اِلا___چشم‌هامو باز کرد...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁵ویو اِلا___روزها گذشت…کند… ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁷ویو اِلا___چند روز گذشته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط