I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁶⁷
پسرا توی هال نشسته بودن..سوهو هم خمینطور
برای اولین بار داشتن مثل ادم درمورد پروژه حرف میزدن
تهیونگ با دیدن من،پوزخندی زد
+کی قرار بود مارو با لگد بلند کنه؟
زدم توی کلش..محکم ولی اروم!
-کلا یک ساعت خواب کافی داشتم..جنابعالی دیشب به یهنا لواشک دادی تا صبح خوابش نمیبرد..اخخخخخ کمرم
جونگکوک خندهای کرد
کمرم به شدت درد میکرد
ولی تهیونگ بیشرف دوید دنبالم
منم به ناچار دویدم..انقدر به هم زدیم که دیگه جونی برامون نمونده بود
پسرا هم داشتن میمردن از خنده
رفتم توی اشپزخونه..یه لیوان اب به جای صبحونه برداشتم
از توی اشپزخونه داد زدم
-تا پنج ثانیه ی دیگه توی اتاق طراحی نباشید میکشمتون..میدونید که عصاب ندارم
کمی بعد صدای دویدنشون رو شنیدم
اخه از یه دختر ۴۰ کیلویی میترسید؟
یه قهوه درست کردم..و همراه باهاش رفتم بالا
در رو باز کردم
همشون سر جاهاشون نشسته بودن
دوباره برگه رو گذاشتیم روی میز
-الان باید طراحی سه بعدیش رو انجام بدیم
باورم نمیشد..خیلی زود رفتیم جلو!
شروع کردیم...
تمام حواسم روی طرحم بود،و خیلییی کم منتظر این بودم که یهنا بیدار شه
سوهو برعکس همیشه،خیلی حواسش جمع بود
تهیونگ با دقت زیادی داشت خط هارو اندازه میگرفت و یادداشت میکرد
و اما جیمین و جونگکوک داشتن غیبت میکردن
همونجوری که سرم پایین بود گفتم
-اگه حرف زدنتون تموم شد کارتون رو انجام بدید
تعجب کردن..
بعد از کمی خندیدن،رفتن سر کارشون..
تهیونگ رفت پایین تا یه چیزی بخوره
حدود ۲۰ دقیقه بعد،تهیونگ درحالی که یهنا توی بغلش بود اومد
چشمام گرد شد..فکر میکردم تهیونگ از بچه خوشش نمیاد،ولی انگار اشتباه میکردم
بدون هیچ حرفی نشست و یهنا رو روی پاش گذاشت
گوشیش رو داد به بهنا تا بازی کنه..و خودش به کارش ادامه داد
بی اختیار خندیدم
یهنا دختر فهمیده و ساکتی بود..
دو ساعت بعد...
هممون خسته شده بودیم
-بریم استراحت
و چشمام رو از روی خستگی بستم..
یهنا هنوز توی بغل تهیونگ بود
و وقتی همه رفتن،اروم رفتم سمت یهنا
-یهنا کوچولو؟مامانی رو یادت رفته؟
یهنا:نه..مامانیم رو یادم نرفته
و بغلم کرد..
دستم رو پشت کمرش کشیدم
-دلت دیگه درد نمیکنه؟
یهنا:نچ
با لحن بامزهای حرف زد..جوری که تهیونگ خندش گرفت
لبخندی زدم..دستش رو گرفتم و باهم از اتاق خارج شدیم
کمی بعد سه تاییمون روی مبل و کنار اعضا نشستیم
-تهیکنگ..امروز باید میرفتی که...
خودش ادامش رو فهمید
رفت توی اتاقش..لباسش رو عوض کرد..
یه رو بردم توی اتاقم..لباسش رو با لباسی که تازه خریده بودیم عوض کردم
و بهنا با تهیونگ رفت...
حدودا یک ساعت گذشته و هنوز نیومدن
حوصلمون سر رفته بود
به اسرار جونگکوک،قرار شد پیاس بازی کنیم
بازم کسی نتونست جونگکوک رو شکست بده
نوبت من شد..و مثل دفعه ی قبل بردم
زیرلب گفتم
-یسسسسس
سوهو:من میخوام نیلسو باهام مسابقه بده
یهو همه زدن زیر خنده
مخالفتی نکردم...
*ادامه دارد...
Part⁶⁷
پسرا توی هال نشسته بودن..سوهو هم خمینطور
برای اولین بار داشتن مثل ادم درمورد پروژه حرف میزدن
تهیونگ با دیدن من،پوزخندی زد
+کی قرار بود مارو با لگد بلند کنه؟
زدم توی کلش..محکم ولی اروم!
-کلا یک ساعت خواب کافی داشتم..جنابعالی دیشب به یهنا لواشک دادی تا صبح خوابش نمیبرد..اخخخخخ کمرم
جونگکوک خندهای کرد
کمرم به شدت درد میکرد
ولی تهیونگ بیشرف دوید دنبالم
منم به ناچار دویدم..انقدر به هم زدیم که دیگه جونی برامون نمونده بود
پسرا هم داشتن میمردن از خنده
رفتم توی اشپزخونه..یه لیوان اب به جای صبحونه برداشتم
از توی اشپزخونه داد زدم
-تا پنج ثانیه ی دیگه توی اتاق طراحی نباشید میکشمتون..میدونید که عصاب ندارم
کمی بعد صدای دویدنشون رو شنیدم
اخه از یه دختر ۴۰ کیلویی میترسید؟
یه قهوه درست کردم..و همراه باهاش رفتم بالا
در رو باز کردم
همشون سر جاهاشون نشسته بودن
دوباره برگه رو گذاشتیم روی میز
-الان باید طراحی سه بعدیش رو انجام بدیم
باورم نمیشد..خیلی زود رفتیم جلو!
شروع کردیم...
تمام حواسم روی طرحم بود،و خیلییی کم منتظر این بودم که یهنا بیدار شه
سوهو برعکس همیشه،خیلی حواسش جمع بود
تهیونگ با دقت زیادی داشت خط هارو اندازه میگرفت و یادداشت میکرد
و اما جیمین و جونگکوک داشتن غیبت میکردن
همونجوری که سرم پایین بود گفتم
-اگه حرف زدنتون تموم شد کارتون رو انجام بدید
تعجب کردن..
بعد از کمی خندیدن،رفتن سر کارشون..
تهیونگ رفت پایین تا یه چیزی بخوره
حدود ۲۰ دقیقه بعد،تهیونگ درحالی که یهنا توی بغلش بود اومد
چشمام گرد شد..فکر میکردم تهیونگ از بچه خوشش نمیاد،ولی انگار اشتباه میکردم
بدون هیچ حرفی نشست و یهنا رو روی پاش گذاشت
گوشیش رو داد به بهنا تا بازی کنه..و خودش به کارش ادامه داد
بی اختیار خندیدم
یهنا دختر فهمیده و ساکتی بود..
دو ساعت بعد...
هممون خسته شده بودیم
-بریم استراحت
و چشمام رو از روی خستگی بستم..
یهنا هنوز توی بغل تهیونگ بود
و وقتی همه رفتن،اروم رفتم سمت یهنا
-یهنا کوچولو؟مامانی رو یادت رفته؟
یهنا:نه..مامانیم رو یادم نرفته
و بغلم کرد..
دستم رو پشت کمرش کشیدم
-دلت دیگه درد نمیکنه؟
یهنا:نچ
با لحن بامزهای حرف زد..جوری که تهیونگ خندش گرفت
لبخندی زدم..دستش رو گرفتم و باهم از اتاق خارج شدیم
کمی بعد سه تاییمون روی مبل و کنار اعضا نشستیم
-تهیکنگ..امروز باید میرفتی که...
خودش ادامش رو فهمید
رفت توی اتاقش..لباسش رو عوض کرد..
یه رو بردم توی اتاقم..لباسش رو با لباسی که تازه خریده بودیم عوض کردم
و بهنا با تهیونگ رفت...
حدودا یک ساعت گذشته و هنوز نیومدن
حوصلمون سر رفته بود
به اسرار جونگکوک،قرار شد پیاس بازی کنیم
بازم کسی نتونست جونگکوک رو شکست بده
نوبت من شد..و مثل دفعه ی قبل بردم
زیرلب گفتم
-یسسسسس
سوهو:من میخوام نیلسو باهام مسابقه بده
یهو همه زدن زیر خنده
مخالفتی نکردم...
*ادامه دارد...
- ۶۹۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط