یادم میاد بچه که بودم:

یادم میاد بچه که بودم:

بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم

که ساعت ها، با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود

که روی فرش ریخته بود

من حسابی به این کارش می خندیدم

چون می گفتم ما هم جاو برقی داریم و هم جارو دستی.

چند روز پیش که حسابی داشتم

با خودم فکر می کردم

که چه شکلی مشکلاتم رو حل کنم

یهو به خودم اومدم دیدم که

یه عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم…
ما که پدر نداریم ولی شما قدر پدرتان را بدانید.
درود بر تمام پدران سرزمینم.
دیدگاه ها (۱)

تو...

#in_your_eyes part_9۵ویو کایلااز صبح حوصله‌ی هیچ‌کسو نداشتم....

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

زیبای کوچک فریبکار

شاهکاری به نام دروغ

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط